«حالمان عالی است، فوق العاده است، محشر است بعد از این همه چشم انتظاری یک خبر خوب یک معجزه ناگهان به سراغمان آمده است؛ تشیع در جوار حرم امام رضا(ع) در میان این همه ازدحام و استقبال، دیگر چه می توانیم بخواهیم؟!» این اولین کلمات دختر شهید «مصطفی تاش موسی» در گزارش است، شهید تازه […]
«حالمان عالی است، فوق العاده است، محشر است بعد از این همه چشم انتظاری یک خبر خوب یک معجزه ناگهان به سراغمان آمده است؛ تشیع در جوار حرم امام رضا(ع) در میان این همه ازدحام و استقبال، دیگر چه می توانیم بخواهیم؟!» این اولین کلمات دختر شهید «مصطفی تاش موسی» در گزارش است، شهید تازه تفحص شده مازندران که به تازگی پیکر پاکش به میهن بازگشته.
«حالمان عالی است، فوق العاده است، محشر است بعد از این همه چشم انتظاری یک خبر خوب یک معجزه ناگهان به سراغمان آمده است؛ تشیع در جوار حرم امام رضا(ع) در میان این همه ازدحام و استقبال، دیگر چه می توانیم بخواهیم؟!» این اولین کلمات دختر توست که در گوشی تلفن می پیچد، با لحنی استوار، مطمئن و پر غرور از آنچه که بودی آن چه که شدی و آنچنان که آمدی و مملو از مسئولیت، مسئولیتی که راهت و آرمانهایت بر دوشش گذاشته است.
تو با جهاد و شهادت آمیخته بودی، از نوجوانی داوطلبانه پا به عرصه جهاد گذاشتی و رفتی تا در جبهه باشی، حدود ۵۰ ماه جنگیدی و در کربلای ۱۰ مجروح شدی اما تو دلت شهادت می خواست: «با آنکه وجب به وجب این عملیات پر از تیر و ترکش بود چرا باید من فقط مجروح می شدم» اما تو شهید نشدی با یادگارهایی از جنگ در دست و پایت و حسرتی به دلت و دلتنگی برای رفقایت، به خانه برگشتی در تمام سال های بعد، سپاه خانهات بود: «در طی سال های زندگی بهترین دوران را در سپاه داشتم و بهترین دوستان را در سپاه انتخاب کردم و بهترین آدم ها در روی زمین پاسداران هستند و امیدوارم در جمع شهدای پاسداران قرار بگیرم».
تو بازنشست شدی اما مگر زیست در مسیر آنچه که حق می دانی بازنشستگی می شناسد، تو امید داشتی به شهادت و شاید همین امید در پس زندگی پرتکاپویت در میان گلها و گیاهانی که با دستانت پرورش می دادی تو را و قلب خستهات را رو به آینده پیش می برد، راستی در پس آن لبخند های همیشگیات به چه می اندیشیدی چه غم هایی، چه حسرت هایی و چه دلتنگی هایی را حمل می کردی که تا حکایت داعشیان و حرم و سوریه را شنیدی سر از پا نشناختی؟!
به آب و آتش زدی که بروی، پابند نبودی، خبر شهادت دوست صمیمیات محرمعلی مرادخانی را هم شنیدی انگار داغی آن ترکشها که در بدن داشتی دوباره تازه شد، تمام وجودت را آتش زد، خاموش شدنی نبودی باید می رفتی اما تو را نمی بردند: «همسرم با شهید محرمعلی مرادخانی دوست صمیمی بودند، وقتی ایشان در سوریه به شهادت رسید دیگر همسرم طاقت ماندن نداشت، در چهرهاش آسمانی شدنش را می دیدم. بعد از شهادت محرمعلی مرادخانی، همسرم بدون آنکه از طرفی حمایت شود، خودش با اصرار زمینه اعزامش را فراهم کرد. وقتی از طریق سپاه شهرستان رامسر حمایت نشد، رفت استان و از آنجا هم به تهران رفت و کار های اولیهاش را از جمله گذرنامه و غیره را انجام داد تا اینکه از طریق یکی از دوستان قدیمیاش در تهران توانست اعزام بگیرد و برود».
خانواده ات خوشحال بودند همیشه به تصمیمات احترام می گذاشتند و امید داشتند که این رفتن شاید کمی آرامت کند و بعد دوباره سر زندگی بازگردی، به عنوان نیروی آموزشی می رفتی و نیروی رزم نبودی و کسی ظن رزم هم بر تو نمی برد اما تو داغی بر دل داشتی که جز با پیوستن به رفقای شهیدت آرام نمی گرفت، زندگی تو در مرگ یا نه در شهادت معنا می یافت: «پدر ۸ بهمن ۱۳۹۴ به سوریه اعزام شد آنجا هم قرار نبود به رزم برود اما گویا به اصرار خودش گروهش را تغییر می دهد و به عملیات می رود و درست دو هفته پس از اعزام در ۲۲ بهمن در تپه حوبر سوریه به شهادت می رسد».
عملیات شکست می خورد تو و تمام همرزمانت شهید می شوید: «امیدوارم لیاقت مدافع حرم را داشته باشم و به لطف خانم حضرت زینب(س) و خانم حضرت رقیه(س) محبتشان شامل حال این بنده سر پا تقصیر شده باشد و مرا جزء سربازان خودش و حریمش قرار داده باشد و تنها چیزی که برایم مانده بود یعنی جانم را قبول کند و شفاعتم کند، خداوند را شاکرم و خوشحالم که مرگم را اینگونه رقم زد و تنها خواسته من این بود و از خانوادهام می خواهم که نگران و ناراحت نباشند زیرا می دانم که اینگونه برایم بهتر است و خوشحال ترم».
تو شهید شدی اما این راضیات نمی کرد تو می خواستی به اربابت اباعبدالله شبیهتر شوی جنازهات را هم آن قوم اشقیا به اسارت گرفتند و از خانوادهات برای بازگردانی جنازهات مبلغ هنگفتی طلب کردند اما آنها خانواده تو بودند، بر راه و رسم تو بالیده بودند و معتقد بودند آنچه را که در راه خدا دادهاند باز پس نمی گیرند.
«دو سه سال اول امید داشتیم که پدر می آید، آن همه شهید که می آمد، از خدا می خواستیم، از اباعبدالله می خواستیم که ما هم خبری از پدر بشنویم اما سال ها که روی هم نشست امیدمان ناامید شد، بعد از تحمل ۷ سال چشم انتظاری، دلتنگی، اشک و آه از شنیدن زخم زبانها حال این آمدن ناگهانی برایمان مثل یک معجزه است و این اشکها و گریه ها از شوق و شادی است که راه می گیرد».
محرم است که آمدهای در حرم امام رضا(ع) تشییع شدهای دخترت می گوید مشهدی ها در تشییعات غوغا کردهاند همانطور که در تهران، در مازندران و در شهرت رامسر این چنین کردهاند. تو شهیدی و شهید گواه است بر آنچه که مدعی بوده است ادعای عشق، ادعای دفاع؛ عشق به شهادت، دفاع از حرم، دفاع از وطن: «در تشییع پدر همه بودند چنان غوغایی بود که ما خود را در آن گم کرده بودیم، گویی گم شده بودیم، او امام رضایی شده، امام حسینی شده و در روز عاشورا هم به خاک سپرده می شود، نمی دانم چه بگویم فقط می گویم ما به حال پدر غبطه می خوریم و آرزو می کنیم عاقبتمان مثل او شود».
اما به غیر از مردم مسئولان هم زیر تابوتت را گرفته اند و برای تو و رفقایت یادواره ها برگزار کرده اند: «اما آنچه همیشه باعث رنج من می شد اینکه ای مسئولین، قدر مردم ایران زمین را بدانید که هر چه دارید و هستید از همین مردم است و توصیه دوم اینکه رهبر پیر فرزانه را تنها نگذارید که این روزها می دانم که چه به او می گذرد».
قدر مردم را بدانید! و این قدردانستن شعار تو بود، قدر ولایت را دانستن، قدر حرم را دانستن، قدر وطن را دانستن که رفتی و با جانت شعارت را عملی کردی که «شهید»، در محرم به وطن بازگشتی: «من سواد چندانی ندارم، آنچه را که نوشتم لحظات قبل از عملیات بوده و حس خوبی داشتم و آنچه که در دلم گفت من نوشتم، بار دیگر عرض می کنم هر کسی بر مزارم آمده، جای آه و ناراحتی دعایم کند و اگر خانوادهام راضی و دوستان جایز می دانند در صورت امکان مرا زیر پای مادرم به خاک بسپارید، همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و آرزو می کنم همیشه سلامت و خشنود کنار خانواده باشید و سربلند»./ ایسنا


























