ماه‌بانو صالح‌نژاد اشاره: خواهرم رفت، ۸سال پس از تاریخی که من پیشنهاد رفتن را با غرور وطن‌پرستانه و ادعای معمار زیبایی و بالندگی در زادگاهم، رد کردم و ۶سال پس از تاریخی که نومیدانه در طلب راهی به آن‌سوی مرزها بودم تا شاید امکانی در سرانگشتانم بیابم. من نرفتم، چراکه هرچه پیش می‌رفتم در فرامرزها، […]

ماه‌بانو صالح‌نژاد
اشاره: خواهرم رفت، ۸سال پس از تاریخی که من پیشنهاد رفتن را با غرور وطن‌پرستانه و ادعای معمار زیبایی و بالندگی در زادگاهم، رد کردم و ۶سال پس از تاریخی که نومیدانه در طلب راهی به آن‌سوی مرزها بودم تا شاید امکانی در سرانگشتانم بیابم. من نرفتم، چراکه هرچه پیش می‌رفتم در فرامرزها، خود را و قلم و طرح و صدایم را ناممکن‌تر می‌یافتم. چرا ایده‌ جهان‌وطنی هم مهاجرت را آسان نکرد و با تمام تلاش‌هاشان، مقاصد مهاجرتی تحصیلی و کاری حتی اروپایی به دل جوانی چون من نمی‌نشست؟ چرا خواهرکم که در اولین فرصت بلوغ فکری و استقلالش رفت هم ناممکن می‌بیند رهایی را و چرا هر بهانه را بازمی‌گردد به این خاک و کم و کاستش حتی؟! هم‌قد و قامت‌های دهه هشتادی خواهرم؛ جوانانی که از خانواده‌ها و دوستانشان می‌خواهند کسی به فرودگاه نرود و درگیر دل‌تنگی‌هایشان نشود. آن‌ها فکر کرده بودند اگر کمی پیش از ترک وطن در آغوش عزیزانشان باشند، رفتن برایشان سخت‌تر خواهد شد. انگار که گره‌های نامریی و کوچکی که از زمان تولد تا آن روزها بین خودشان و تمام مکان‌های آشنا بسته شده بود، حالا یکی یکی به چشم آدمی می‌آمدند و بزرگ می‌شدند. می‌خواستند دل بکنند، اما دل کندن اشتباه‌ترین عبارت بود؛ آنها می‌دانستند پس از رفتن دلشان را جا خواهند گذاشت:
این روزها مهاجرت کلمه‌ پرکاربردی شده است؛ بیشتر افراد اگر خودشان به مهاجرت فکر نکرده باشند، حتما دوست یا آشنایی دارند که مهاجرت کرده و یا در فکر آن است. همه کمابیش با رنج سفر، رفتن و برنگشتن، ماندن در سرزمینی دیگر و آغازی دوباره آشنا هستند. کمتر کسی است که با تمام نارضایتی از موقعیت و مکانش هنگام رفتن یاد و خاطره‌ای ولو کمرنگ احساس غم و دلتنگی در دلش نیاندازد. اما این دلتنگی چرا و چگونه در ما شکل می‌گیرد؟ چرا ما بر خلاف اجدادمان با کوچ و جابجایی ناسازگاریم؟ یکجانشینی با انسان چه کرد؟
انقلاب کشاورزی شبیه انفجاری آهسته بود. می­توان آن را در نمای لنز یک دوربین و به صورت اسلوموشنی تصور کرد که جهان را از انسانهای پراکنده و در حال حرکت خالی کرد و تجمعات کوچک و پرکاری را دید که در اقصی نقاط آن گرد هم آمده اند و در بخش­هایی با هم و بر سر زمین می­جنگند. انسان برای بخش هایی از زمین که تا چند سده پیش از کشاورزی متعلق به تمام گونه های جانداران بود تصمیم میگرفت. جای گونه گیاهان وحشی و خودرو در این نواحی ِ کوچک با گندم، ذرت، جو، برنج، سیب زمینی و ارزن گرفته شد و انسان رنج یکجانشینی را به ازای غذای همیشگی به جان خرید. آیا این معامله پر سود و درست بود؟
بسیاری انقلاب کشاورزی را در انسان خردمند، بزرگترین فریب تاریخ می­دانند و باور دارند انسان مانند تمام اشتباهات دیگرش در طول تاریخ در اولین اقدام اساسی و مهمش نیز خطای محاسباتی جبران ناپذیری داشته؛ اگر به لنز دوربینمان برگردیم و آن را روی اجداد شگفت زده مان زوم کنیم حس شعفی در چشمانشان می­بینیم که احتمالا از دیدن انبوه غذای پیش رویش چنان کور شد که نتوانست تخمین بزند به زودی با فرزندان بسیاری که به زمین تقدیم می­کند آن غذا آنقدر کم خواهد شد که بهای به دست آوردنش کار است و کار است و کار و این چنین چرخه انسان، کار، غذا شکل گرفت.
در این چرخه انسان برای تولید نیروی کار و داشتن غذای بیشتر فرزندان بیشتری تولید میکرد و فرزندان که خود به غذای بیشتری نیاز داشتند باز هم فرزندان بیشتری تولید میکردند. شاید اگر نمای دوربین کمی عقب تر برده شود بتوان انسانهایی را دید که در رسیدن به غذای بیشتر درجای خود میدویدند! با صرف انرژی بسیار بیشتر از آنچه که پیشینیان آنها یعنی انسانهای شکارگر در راهپیمایی های خود می‌سوزاندند.
با این که تاریخ شکل گیری باورهای اساطیری به بسیار پیش‌تر از انقلاب کشاورزی برمی­گردد اما بدیهی است که انسان ِ دردمند بیشتر به دنبال ریسمانی برای چنگ زدن است و در این راه به سراغ خلق خدایانی رفت که بندگی‌شان را کند. شاید بتوان گفت اگر اساطیر انسان نخستین از مظاهر طبیعت و صرفا برای درک هستی ساخته شده اند اساطیر بعدی ساخته ذهن انسانهایی بودند که زندگی در لحظه را فراموش کرده و به دنبال ساختن آینده ای بهتر نیازمند خدایان بسیار بودند. خدایانی که عنوان خدایان کارکردی را به آنها داده‌اند در این دوران و با افزایش فعالیت های وابسته به حیات انسان روز به روز افزایش یافت و برای تک تک محصولات و دوره های کشاورزی خدایی ویژه در نظر گرفته شد. خدایانی که حالا با شکوه­تر از پیش و در آیین­ها و مراسمی همگانی و پرجمعیت­تر پرستش می‌شدند. نخستین اشتراکات انسانها خدایان یا به بیانی بهتر باورهای آنها بود که به یمن داشتنشان توانستند از مال و زمین و خانه خود در برابر بیگانگان محافظت کرده و این چنین بود که مصلحت­های مشترک در جوامع انسانی پدیدار شد.
همان‌طور که از نامش پیداست مصلحت های مشترک همان تشابهات صلح آمیزی هستند که انسانها را ذیل یک گروه و دسته جمع کرده و سبب شکل گیری گروههای هویتی متمایز از هم میشوند. یک خانه مشترک که سبب شکل گیری یک خانواده شده تا زمین، محله، شهر و کشور که همگی موقعیت های مکانی و هویت بخش هستند و البته هویت هرگز محدود به این ها نبوده و نیست.
می‌توان هویت­سازی را مانند فرآیند معناسازی­‌دانست؛ معنایی که در ذات اشیا و افراد وجود نداشته و نتیجه توافق یا عدم توافق افراد با هم است. در واقع سیستم شناختی انسان که مبتنی بر طبقه بندی کردن است، همه چیز و همه کس و حتی خود را در طبقات متفاوت قرار داده و این چنین به درک درست از موقعیت خویش، دیگری و جهان می‌رسد. اجداد تازه یکجانشین شده ما که از انقلاب کشاورزی عبور کرده و خود را در تنگنایی سختتر از پیشینیان شکارگرشان قرار داده اند، در مقابله با همنوعان خود ناگزیر به مرزبندی ها روی آوردند. بین ما و دیگری به واسطه اراضی کشاورزی و منابع آب و غذا خط کشیدند و بر سر آنچه که درون مرزهایشان داشتند، با هم متحد شدند و رفته رفته دولت ها را شکل دادند. در اینجا لازم است دوربین تاریخی ما آنچه که بر اجدادمان گذشت را با دور تند نمایش دهد تا به مفاهیم مورد نیاز امروزی نزدیکتر شویم.
واژه دولت State از ریشه واژه لاتین Stare به معنای ایستادن و به صورت دقیقتر از واژه Status به معنای وضع مستقر و پابرجا گرفته شده است. امروزه در زبان انگلیسی، واژه شأن یا منزلت Status به همان معنای اصل لاتین آن به کار برده میشود و به این ترتیب دولتهای قبیله ای، دولت شهرها، دولتهای امپراتوری، دولتهای سرزمینی و در نهایت دولتهای مدرن به شکل دولت ملتها پدید آمدند. واژه ملت Nation نیز از ریشه لاتینی Natio به معنای نیای مشترک و فعل Nascere به معنای زاده شدن، زایش و تولد گرفته شده است (عالم،۱۳۸۰) این واژه از زبان لاتین به سایر زبانهای اروپایی انتقال یافت. در فرانسه کهن، Nation به صورت Nacion به کار میرفت که معادل خاندان، تبار، ریشه و نژاد بود (آشوری) این واژه در زبان آلمانی به صورت Natie استعمال میشد که در ابتدا معنای اصل و ریشه داشت ولی بتدریج در مفهوم مردم به کار رفت. (هابزبام،۱۳۸۱) و سرانجام آکادمی فرانسه در سال١۶٩۴میلادی مجموعه ساکنان یک کشور واحد را که تحت قوانین مشترک زندگی میکردند، ناسیون نامید. سرانجام با انقلاب فرانسه مفهوم مدرن ملت در ادبیات سیاسی اروپا گسترش یافت. در چارچوب این مفهوم جدید، ملت به مجموعه شهروندانی اتلاق میشد که دولت نماینده سیاسی برای اعمال حاکمیت آنها محسوب میشد. به این ترتیب میان مفاهیم دولت، ملت، سرزمین و اراده مشترک مردم توازن برقرار شد.
در چنین ساختاری مبنای درک و شناخت انسان از خود و دیگری تماما بر پایه ی مفاهیم برساخته و انتزاعی شد که خود آنها را ساخت و با تقدیس خاک و زمین گره کوری بر اتصالش با هم گروهی های خود زد. اما این امر هرگز به سادگی و در صلح محقق نشد. بیشترین آمار کشتارها و جنگهای بزرگ بشر پس از شکلگیری همین مفاهیم اتفاق افتاد و انسان به نفرین زمین گرفتار شد تا آنجا که نظریه ی جدیدی برای از میان برداشتن مرزهایی که اغلب خطوط مقدم جنگها بودند شکل گرفت.
نظریه “جهان وطنی” اما حکایت ویژه‌ای از احوال تاریخ ما بود؛ کانت و گوته از طرفداران این نظریه بودند که در آن به وحدت دولت ها و شکل‌گیری یک نظام واحد و حذف مرزهای جغرافیایی اشاره دارد. اگر چه جهان وطنی در نگاه نخست امری آرمانگرایانه به نظر می­آید اما ایده­ی حفاظت از جهان با حفظ ملیت ها و فرهنگهای مختلف و شهروند این جهان بودن سبب حذف دوگانه ما-دیگران شده و شرافت و ارزش­های برابر، مسئولیت‌پذیری بالاتر و رضایت همگانی را به همراه خواهد داشت.
چنین ایده ای در نظر درخشان و آرمانی است اما تا کنون و در عمل آنچنان که باید موفق نبوده؛ جدا از مسائل سیاسی و توافقات حاکمین، مردم هیچ سرزمینی هم فارغ از هویت ملی خود و به دور از بحران­های هویتی قادر به مهاجرتی بی­آسیب و آسان نیستند. احساس تعلق ما به مکان همان احساسی است که برپایه­ آن معماری­های نوین و شهرسازی ها و مدیریت­های شهری انجام میشود. ما بر اساس همین حس متمدن شدیم و حالا که آگاهی‌مان برآمده از دل یک تاریخ بزرگ و پیچیده در ما تثبیت شده تغییر آن عمری به درازای پیشینه‌اش می‌طلبد، عمری به طول چندین نسل…
ما نه فقط دل‌هایمان را، که هویت ِ بی‌هویتمان را هم جا می‌گذاریم و می‌رویم. هویتی کهنسال، شبیه یک یادگاری صرفا تزئینی که بهایش زندگی دیگری‌ست در آن سوی مرزها. آنجا که می‌گویند می‌تواند وطنی دیگر باشد…