حاجی «ارازدردی» در میدان مختومقلی به استقبال ۲ شهید گمنام رفته که اشک و ناله مردم او را به ۱۵ سال قبل باز می‌گرداند. روزی که حاج قاسم در معراج‌شهدای تهران وقتی فهیمد او پدر شهید اهل سنت است پس از دقایقی گفتگو، بر پیشانی‌اش بوسه زد و همان دیدار کوتاه، وی را شیفته «باطر […]

حاجی «ارازدردی» در میدان مختومقلی به استقبال ۲ شهید گمنام رفته که اشک و ناله مردم او را به ۱۵ سال قبل باز می‌گرداند. روزی که حاج قاسم در معراج‌شهدای تهران وقتی فهیمد او پدر شهید اهل سنت است پس از دقایقی گفتگو، بر پیشانی‌اش بوسه زد و همان دیدار کوتاه، وی را شیفته «باطر باشلق» (فرمانده شجاع)کرد.
مارال با دیدن حاجی ارازدردی متوجه می‌شود که اتفاقی افتاده و به همین خاطر نوه‌هایش را به بازی در حیاط خانه می‌فرستد تا از ماجرا سردربیارود . آخرین باری که پدرهمسرش را این‌گونه بی‌تاب دیده بود هیچ وقت فراموش نمی‌کند . همان روزی که فهمید همسر شهیدش پس از سال‌ها گمنامی و غربت شناسایی شده و قرار است به خانه بازگردد.
پدرجان چیزی شد؟
«نه باباجان . امروز که رفتم تشییع جنازه شهدا، یاد حاج قاسم افتادم . یادت میاد که اون روز چقدر باهامون گرم گرفته بود؟»
مارال که انگار بهانه ای برای اشک ریختن می‌خواهد با یادآوری همین خاطره کوتاه به گریه می‌افتد و خود را از نظر حاجی ارازدردی دور می‌کند.
قطار زوزه‌کشان کوه و کمر و سکوت و سیاهی شب را می‌شکافد و انگار می‌خواهد از دستان زمان به دامان جایی نامعلوم بگریزد.
حاجی ارازدردی قرص‌هایش را خورده و به خوابی عمیق فرو رفته که مارال فرصت را غنیمت می‌شمارد و کنار پنجره به تماشای بیرون مشغول می‌شود.
چیزی جز تاریکی و گاه‌گاهی هم نور چند خانه در روستاهای دوردست دیده نمی‌شود اما همین سکوت و آرامش موقعیت خوبی برای مارال است تا قدمی به گذشته بگذارد و زندگی مشترک چند ساله با همسر شهیدش، سختی سال‌ها چشم انتظاری، گفتگوی کوتاه با حاج قاسم در معراج شهدا و در نهایت وداع باشکوه همشهریانش با نورقربان را مرور کند.
سن و سالی زیادی ندارد که مانند حاجی ارازدردی آنچه بین آن‌ها و حاج قاسم گذاشت را فراموش کند. همان صحبت‌هایی که پدرهمسرش را عاشق سردار سلیمانی کرد و باعث شد حاجی ارازدردی از آن پس لقب باطر باشلق (فرمانده شجاع) را روی حاج قاسم بگذارد.
چشمان نورقربان از داخل همان عکس قدیمی و سیاه و سفید انگار از خوشحالی برق می‌زد و به همسری این گونه مهربان افتخار می‌کند. در همین فکر و اندیشه‌ها مارال به خواب می‌رود.
حاجی ارازدردی بیدار شده اما هنوز چند دقیقه به اذان صبح باقی است. پتو را روی مارال می‌کشد و از گوشه پنجره به بیرون نگاه می‌کند . هوا گرگ و میش شده اما ساختمان‌های شهر به خوبی مشخص است.
با چشمانی که دیگر خوابش پریده و خیره به دوردست، به گذشته پرتاب می‌شود . به کلاس تاریخ دوم دبیرستان مدرسه مختومقلی بندرترکمن.
«آقا چرا هر ملت و قومی به یک قهرمان احتیاج داره؟»
حاجی ارازدردی که معلم تاریخ است پاسخ داد: « ببین پسرم! سرزمین و وطن، مقدسه. باید از خاکی که توی اون رشد کردیم مراقبت کنیم. روح انسان باید به قدری بزرگ باشه که حفظ وطن رو مثل جونش بدونه . انسان‌هایی هم هستند که وطن برای اونا توی مرزهای فیزیکی کشور خلاصه نمیشه . مرز این آدما انسانیته و از مظلوم توی هر کشوری که باشه حمایت می‌کنند . ما به این جور الگوها احتیاج داریم.»
حاجی ارازدردی بازنشسته شده اما بارها در دورهمی و محافل خانوادگی و دوستان شجاعت و بی‌باکی شهید سلیمانی را ستود تا جایی که همه در بندرترکمن از ارادت او به حاج قاسم اطلاع دارند.
هنگام جستجو در صفحات یادآوری تاریخ، به ۱۳ دی ماه ۱۳۹۸ می‌رسد . انگار خبر شهادت پسرش را بار دیگر به او اطلاع داده بودند.
آن روز صبح مارال با بغض و اشک او را از خواب بیدار کرد : « بابا حاج قاسم شهید شد»
چی؟
«بخدا الان اخبار گفت . انگار دیشب توی عراق ترورشون کردن»
مارال که این‌ها را گفت، اشک، حاجی ارازدردی را رها نکرد . این پیرمرد ترکمن انگار بار دیگر به عزای پسر نشست. همان رسم و رسوم ترکمن ها را در مصیبت حاج قاسم به جا آورد. همان چادرعزا برپاکردن‌ها، همان ولیمه‌ها، همان روزه نذری گرفتن‌ها . گویی نورقربانش بار دیگر شهید شده باشد.
حاج قاسم برای حاجی ارازدردی انگار شخصیتی فراتر از یک فرمانده جنگ بود. چیزی شبیه به ابرقهرمان و شاید نورقربانی که بار دیگر حلول کرده باشد.
«پدرجان اهل کجایی؟»
«از بندرترکمن میام . اینم عروسم ماراله . اومدیم برای شناسایی پسرم نورقربان»
هر چه به مغزش فشار آورد تا به یاد بیارود که بقیه گفتگوی او با حاج قاسم در معراج شهدا چه بود، موفق نشد. از این فراموشی، هم خنده‌اش گرفت و فهمید دیگر پیر شده و هم ناراحت که چرا نباید آن حرف‌ها را به خاطر داشته باشد.
قطار به کرمان رسیده و حاجی ارازدردی و مارال به مقصد رسیده‌اند.
یک ساک کوچک را مارال و کیف بزرگتری را حاجی ارازدردی به دوش می‌کشند. بیشمه‌ (شیرینی ترکمنی)‌ای که مارال پخته باید به عنوان تبرک میان زائران مزار فرمانده بی‌باک تقسیم شود.
شب از نیمه گذشته اما انگار در کرمان کسی خیال خوابیدن ندارد. جمعیت فراتر از تصور حاجی ارازدردی است . همان لحظه به مارال می‌گوید : «کاش می‌تونستیم برای همه این زائرا بیشمه درست کنیم. حیف که نمیشه»
نمی‌داند چقد مسافت دارد اما رو به مارال می‌گوید:«حاضری تا مزار حاج قاسم پیاده بریم؟»
مارال سری به علامت تایید تکان می‌دهد. حاجی و مارال، ساک را بر دوش انداخته و در میان جمعیت ناپدید می‎شوند.