به گزارش خبرشمال، روز چهارشنبه ۳ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با تاسوعای حسینی، هنوز ساعت به طور کامل از ۱۰ صبح نگذشته بود که کوچههای منتهی به زینبیه روستای التپه کمکم شلوغ شد. مادرانی که نوزادانشان را در آغوش گرفته بودند، یکییکی از راه میرسیدند. بعضیها چادر مشکیشان را روی سر کودک کشیده بودند تا از آفتاب در امان بماند، بعضی دیگر در حالی که آرام زیر لب ذکر میگفتند، دست کودکشان را نوازش میکردند.
داخل زینبیه، هنوز مراسم بهطور رسمی آغاز نشده بود اما اطراف سفره حضرت علیاصغر(ع) به سرعت پر میشد. کودکان در آغوش مادران خواب بودند، بعضی بیقرار گریه میکردند و بعضی با چشمان کنجکاو به اطراف نگاه میکردند. در میان همهمه آرام جمعیت، صدای سلام و احوالپرسی اهالی روستا به گوش میرسید؛ انگار همه برای یک قرار قدیمی آمده بودند.
مادران آمده بودند تا برای یک نوزاد عزاداری کنند
چند دقیقه بعد، مداحی آغاز شد. صدای روضه که در فضای زینبیه پیچید، آرامش خاصی بر جمعیت نشست. مادران دور سفره حضرت علیاصغر(ع) حلقه زده بودند و نوزادانشان را در آغوش نگه داشته بودند. هرچه نوحه جلوتر میرفت، تکان خوردن آرام کودکان در آغوش مادران بیشتر به چشم میآمد. صحنهای شبیه لالاییهای شبانه مادران، اما این بار نه برای خواباندن کودک؛ بلکه برای همنوا شدن با روضه طفل ششماهه کربلا.
مداح از عطش میخواند، از آغوش پدر، از نگاههای نگران مادر و از کودکی که سهمش از دنیا تنها چند ماه زندگی بود. در همان لحظات، بسیاری از مادران بیاختیار اشک میریختند و کودکانشان را آرام آرام تکان میدادند. بعضی لبهایشان میجنبید و زیر لب چیزی زمزمه میکردند؛ شاید دعا، شاید درد دل و شاید فقط نامی که قرنهاست دلهای عاشقان را میلرزاند؛ علیاصغر.
مادران دور سفره نشسته بودند و هر کدام کودک خود را در آغوش گرفته بودند. هر بار که مداح اوج روضه را میخواند، گویی موجی از احساس در میان جمعیت میپیچید. نوزادان در آغوش مادران آرام تکان میخوردند و صحنهای را رقم میزدند که بیش از هر چیز، پیوند عمیق مادران امروز با مادر داغدار کربلا را به تصویر میکشید.
گهوارهای که اشک را میان جمعیت میگرداند
در گوشهای از زینبیه، مادری جوان کودک چندماههاش را روی سینه چسبانده بود و همزمان با نوحه، آرام او را تکان میداد. چند قدم آنطرفتر، مادربزرگی نوهاش را در آغوش گرفته بود و اشکهایش را با گوشه چادر پاک میکرد. هیچکس چیزی نمیگفت، اما چهرهها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.
اوج مراسم زمانی بود که گهواره نمادین حضرت علیاصغر(ع) وارد جمعیت شد. گهوارهای کوچک که با پارچههای سبز تزئین شده بود و روی دست عزاداران در میان جمعیت میچرخید. با نزدیک شدن گهواره، نگاهها به یک نقطه دوخته شد. مادران دستهایشان را به سمت گهواره دراز میکردند، بعضی آن را لمس میکردند و بعضی نوزادشان را برای لحظهای به آن نزدیک میکردند. صدای گریه از گوشه و کنار زینبیه بلند شده بود و اشکها دیگر پنهان نمیشد.
گهواره آرام از میان صفوف عزاداران عبور میکرد و هر جا میرسید، دستهایی به سمت آن دراز میشد. برخی زیر لب دعا میخواندند، برخی نذرهایشان را زمزمه میکردند و مبلغی را به اندازه وسع خود در گهواره قرار میدادند و برخی تنها اشک میریختند. در آن لحظات، گویی تمام نگاهها به گهوارهای دوخته شده بود که یادآور یکی از تلخترین روایتهای تاریخ عاشورا بود.
در واقع انگار همه در میان روضه، خود را در صحرای کربلا میدیدند. مادران کودکانشان را محکمتر در آغوش گرفته بودند و نگاههایشان به گهوارهای گره خورده بود که نماد مظلومیت کوچکترین شهید عاشورا بود.
وقتی اشک، آخرین مهمان حسینیه بود
امروز در التپه، مراسمی برگزار شد که محور آن یک نوزاد بود؛ نوزادی که قرنها از شهادتش میگذرد، اما هنوز نامش میتواند اشک را بر چشم مادران جاری کند و لالاییهای ساده را به روضهای از عشق و دلدادگی تبدیل سازد. شاید به همین دلیل بود که بسیاری از مادران هنگام خروج از زینبیه، کودکانشان را محکمتر از قبل در آغوش گرفته بودند؛ گویی روضه علیاصغر(ع) بار دیگر معنای مادر بودن را به یادشان آورده بود.
به گزارش خبرشمال، حضور مادران شهدا در کنار خانوادههای عزادار، زینتبخش این آیین معنوی بود و حال و هوای مراسم را بیش از پیش رنگ و بوی ایثار و ارادت بخشید. در پایان نیز عزاداران با پذیرایی ناهار و آش نذری، این گردهمایی معنوی را به پایان رساندند؛ آیینی که اگرچه با خروج جمعیت از زینبیه خاتمه یافت،
اما روایت اشکها، لالاییها و گهوارهای که میان جمعیت میچرخید، همچنان در ذهن و دل حاضران باقی ماند.
- نویسنده : فرزانه حسنی

























