ریشه این جفا البته در خودخواهی و خودمحوری و جاه‌طلبی این افراد بود که نتوانستند و نخواستند نسلی جدید در کنشگری سیاسی و مذهبی خود تربیت کنند تا علم و کُتل مجمع روحانیون و تشکل‌های چپ سنتی را در دوران پیری آنان بر دوش بگیرند و امروز و در مرگ آنان بنر و تسلیتی با امضای «شاخه جوانان» داشته باشند.

سرویس سیاسی- محمدباقر محسنی

در خبرها آمد که حجت‌الاسلام علی‌اصغر رحمانی خلیلی نماینده ادوار اول، دوم و ششم مجلس شورای اسلامی و از نیروهای خط امامی دهه شصت که زمانی از نفوذ قابلی در نفوس مردم منطقه برخوردار بود، با دولت مهندس میرحسین موسوی و حجت‌الاسلام سید محمد خاتمی مراوده نزدیک داشت، دار فانی را وداع کرد و به تعبیر مولانا، به نیستان باز گشت اما برای من به‌عنوان یک تحلیل‌گر سیاسی با نگاه واقع‌گرایانه به هستی، مرگ کسی مایه تأسف نیست چون عموماً خارج از اراده و اختیار انسان و خصوصاً وابسته به اراده خالق است و به تعبیر پروین اعتصامی، در چنین موقعیتی «چاره تسلیم و ادب تمکین است» ضمن این‌که مرگ نتیجه زندگی است و اگر زندگی فرد، زیبا بوده باشد قطعاً و قهراً مرگ وی نیز زیبا خواهد بود و برعکس و به همین خاطر دکتر علی شریعتی در کتاب «نیایش» گفت: «خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز؛ چگونه مُردن را خود خواهم آموخت.»

نکته عبرت‌آموز درخصوص رحمانی خلیلی و برخی دوستان و همراهانش که بار سفر بسته‌اند و همچنین آن دسته از دوستانش که هنوز حیات دارند، زندگی آنان است که آن‌گونه که انتظار می‌رفت یا آن‌گونه که ادعا داشتند و ادای آن را در می‌آوردند آمیخته به «پاکی» و «صداقت» نبود.

در این فرهنگ، باب نیست زمانی که فردی جان به جان آفرین تسلیم کرد، از وی نقد کنند اما افرادی چون رحمانی خلیلی در زمان حیات خود گوشی بدهکار به نقد نداشتند و امروز هم این تحلیل، درواقع هشداری است به چند تن باقی‌مانده از حزب و جناح سیاسی وی که مهم‌ترین خبری که از شما به گوش افکار عمومی خواهد رسید، مانند رحمانی خلیلی، خبر مرگ شما است. نماینده فقید شهرهای شرق مازندران که روزگاری در راهروهای سیاسی در جمهوری اسلامی ایران بروبیایی برای خود داشت، مانند طیف سیاسی منسوب به خود، گامی برای مردم محروم منطقه و موکلان خود برنداشت هرچند برخی افراد نزدیک به محفل وی انتفاع بسیار بردند اما این نیز مشکل خودشان و خارج از توجه این تحلیل است.

نوعی عادت مرده‌پرستی غلیظ و پررنگ در جامعه ما نهادینه شده که هرکسی که از دار دنیا رفت، در تکریم و تقدیس او دقیقه‌ای را فروگذار نمی‌کنند و وی را عارف صمدانی می‌نامند اما من در این تحلیل، فارغ از هر زنده‌باد و مُرده‌بادی می‌خواهم از جفایی که امثال رحمانی خلیلی به خود و مشی و مرام سیاسی خود و جوانانی که در پی آنان افتادند کرده‌اند، پرده‌ بردارم.

ریشه این جفا البته در خودخواهی و خودمحوری و جاه‌طلبی این افراد بود که نتوانستند و نخواستند نسلی جدید در کنشگری سیاسی و مذهبی خود تربیت کنند تا علم و کُتل مجمع روحانیون و تشکل‌های چپ سنتی را در دوران پیری آنان بر دوش بگیرند و امروز و در مرگ آنان بنر و تسلیتی با امضای «شاخه جوانان» داشته باشند. آخرین باری که «رحمانی خلیلی» را دیدم چند ماه قبل از انتخابات مجلس ۹۴ بود که تصمیم به نامزدی داشت و با دکتر وحید رحمانی خلیلی که او نیز عزم خود را بر آمدن گذاشته بود، نزاع و جدل پوشیده و پنهان داشت. خودخواهی و خودمحوری موجب شده بود از دکتر وحید توقع داشته باشد میدان را برای او باز بگذارد و حتی هم‌حزبی‌های خود در مجمع روحانیون را از حضور در نشست‌های وی پرهیز می‌داد و زمانی که متوجه حضور برخی از دوستان حزبی خود در مراسم دکتر وحید رحمانی خلیلی در یکی از مراکز اجتماع بیرون از شهر بهشهر شد، مطابق مرام خود بنای گله و قهر را گذاشت. اگر در منطقه شرق مازندران پرس و جویی بکنید هم بسیار بعید است که مانند بسیاری از سیاسیون، در عمل نام نیکی از خود بر جای گذاشته باشد و اگر امروز همه از وی به نیکی یاد می‌کنند، بیشتر به این خاطر است که مُرده است.

باور من این است که آخرین و مهم‌ترین خبری که از نیروهای معروف به «چپ سنتی» و اعضای مجمع روحانیون که روزی روزگاری نبض مجلس و دستگاه‌های اجرایی کشور را در دست داشتند و از این مسیر هم خود و هم اقربای خود را تغذیه و فربه کردند همین خبر مرگ آنان است. این طایفه سیاسی تصمیم قطعی خود را گرفته و تا روزی که زنده است می‌خواهد آهسته بیاید و آهسته برود تا مبادا با شاخِ گربه تصادف کند و جای تأسف است که بخش عمده جریان سیاسی موسوم به اصلاح‌طلب که ورژنِ جهش‌یافته چپ سنتی و مجمع روحانیونی‌ها بودند نیز همین وضعیت را دارند و شاید به همین دلیل است که امروز دیگر کسی دخیلی به امامزاده آنان نمی‌بندد.