آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 14 اسفند 1398 11:47
یادداشت «خبرشمال» درباره احوال خانه‌نشینی مردم شهر؛

زنان از باران می‌رویند

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد/

 


اشاره: این‌روزها به تدبیر و صلاح‌دید مدیر مسوول روزنامه، حضورمان در دفتر روزنامه اجباری نیست. من هم از این فرصت بهره برده‌ام و به نام چالش «من هم در خانه می‌مانم» و به استراحت جان در گوشه‌ای ساکن شده‌ام. مدام به تماشای مادر و مادربزرگ و خاله‌جانم‌ نشسته‌ام؛ زنانی که رشد کودکی‌ام و ریشه‌هایم را مدیون صبر و دانایی‌شان هستم. زنانی قدرتمند؛ مادربزرگی که پیش از ۳۰سالگی همسرش را به بی‌رحمی سرطان باخت و تمام جانش را برای دو دخترش و زندگی آبرومندش گذاشت، خاله‌جانی که خرج خانه‌اش و تحصیل پسرش در دانشکده افسری نیروی دریایی را با هنر شیرینی‌پزی و خیاطی‌اش می‌کشد و مادرم. به قدرت آنان می‌نگرم و جای خودم در این جهان زنانه را زیر سوال می‌برم.

مادرم معاون مدارس دخترانه بود. اکثرا با بچه‌های دوره راهنمایی سروکار داشت و درست وقتی که دخترهای خودش به دوره راهنمایی مدرسه‌شان رسیدند از شغلش استعفا داد. آن‌قدر دیده بود که چگونه دختران این سن، چالش‌های بی‌اندازه تجربه می‌کنند که نمی‌خواست در همان چالش‌ها فرزندانش را تنها بگذارد. ما نفهمیدیم اما مادرم با گذشتن ار ۲۰سال سابقه کاری‌اش به نفع فرزندانش، قدرت زنانه‌اش را به رخ زندگی اجتماعی می‌کشید. زنی که در دوران بیماری سرطانش؛ ارثی تلخ از پدر مرحومش، دوران‌ بارداری و نوزادی ما سه فرزندش و هنگام‌ مهاجرت از شهرهای مختلف به شغلش ادامه داده و تسلیم نشده بود.حالا صلاح دانسته که خانه‌نشین شغل سخت سر وکار داشتن با دختران نوجوان شود.
بخش بزرگی از نگاه من به زنانگی و زیست اجتماعی‌ام و برهم‌کنش این دو، به این سه زن وابسته است. زنانی که به من خوب فهمانده‌اند که بسیاری از مواضع قدرت را اگر با آمادگی تمام به سراغش نرویم، فرصتی برای درهم‌شکستن یک زن خواهد شد. مادرم برایم می‌گفت که در ادارات و اشتغال مختلف چگونه گاه به گاهی راهی برای زنان به کانون قدرت باز می‌کنند تا آن زن شکست بخورد و بهانه ادامه بسته بودن راه قدرت بر زنان دیگر شود؛ که زنان را چگونه به شهادت و جانبازی و مقام و منصب همسران‌شان امتیاز می‌دهند و هر امتیازی ارزش کسب ندارد. این‌روزها تماشایش می‌کنم که سخت‌تر از دوران اشتغالش، هر ساعت و هر دقیقه دغدغه‌ای تازه دارد. تمام امور را در دستش گرفته و هرکسی از اطرافیان نزدیکش به نوعی تحت کنترل و حمایت اوست.
در جامعه ما حقایق اندک‌اند و انگاره‌ها فراوان؛ یعنی که ما فرض‌ها را به جان مطلب ترجیح می‌دهیم و شب و روزمان را با فرضیات ذهنی می‌گذرانیم. انگاره‌ها گاهی بی‌رحم‌اند و جان کوچک‌ترین اکتشاف‌ معنایی را ندارند. انگاره توانایی جسمی، انگاره توانایی ذهنی و انگاره توانایی رهبری، همه و همه اکتشافات جامعه زن‌ستیز ما هستند که همه این قدرت‌ها را پدیده‌های مردانه می‌پندارند. معنایش این است که وقتی من در کلاس تست هوش بیش از همه بچه‌ها موفق بودم، معلم مردم به مادرم گفت آن‌قدر باهوش است که شبیه پسرها تست می‌زند. معنایش این است که وقتی دبیر انجمن شعر شدم، استادی که پدر و مادرم را می‌شناخت و هر دو در آن زمان مدیریت مجموعه‌ کاری‌شان بودند به من گفت که کاریزمایم را از پدرم به ارث برده‌ام و وقتی نوشته‌هایم را برای آشنایان می‌خوانم، می‌شنوم که «جرات مردانه داری».
من اما در مدرسه، در دانشگاه، در شغلم و در مواجهه با جامعه و دولتم، هرجا که کلیدی برای ورود به نهاد قدرت می‌بینم، دلم نمی‌خواهد مردانه به دل جنگ بزنم. من زنانه‌ و با صدایی که شنیدن جمله‌های تلخ از من آسان‌تر است و با دست‌‌های نرم و نازکی که از آلودگی محیط می‌دزدم و با همین لبخند مادرانه به هر کودکی که سر راهم سبز می‌شود، می‌خواهم‌ بهترین باشم. در بسیاری مواضع قدرت احساس کرده‌ام که خود و زنان حوزه آن قدرت را در فصل شکار می‌بینم و دلم‌ می‌گیرد از تماشای زنانی که جایگاه مردان را نشانه گرفته‌اند و چشم‌شان به امتیاز گرفتن از آنان است و در مقابل، مردانی که حتی تسلیم دستی کوتاه از بازی قدرت به زنان از طرف آن‌ها، به امید تماشای شکست ماست.
زمانی که در یک انتخابات، مردی توانا از شهر ما از بازی حذف می‌شود، به دنبال دفعات بعدی و فرصت دوباره است و همه جامعه هم به فکر این هستند که کجای مملکت را به دست او خواهند داد که از این نهاد جا مانده اما برای زنان اشتباه جایز نیست. اگر مردی کنار بکشد حتما هدفی دارد اما زنان از پسش برنیامده‌اند. در رایج‌ترین اشتباه مشترک زن و مرد، مرد فرصتی دوباره خواهد داشت که باید با کمی احتیاط بیشتر و کمی قانونمندی ادامه دهد اما زنی که به همراه همان مرد، اشتباهی کرده، از آن حوزه خذف می‌شود و «دفعه بعدی» برایش معنا ندارد. همه این‌ها یعنی که ما بد بازی خورده‌ایم و هنوز جای رفتار زنانه در جامعه را پیدا نکرده‌ایم.
من به مادربزرگم، خاله‌جانم و مادرم نگاه می‌کنم، یاد می‌گیرم همه زندگی زنانه را و گرچه خیاطی می‌کنم، خیاط نیستم و گرچه شیرینی می‌پزم، قناد نیستم و گرچه کودکان را عاشقانه در آغوش می‌پذیرم، مادر نیستم. من نویسنده‌ام زنانه، با گفتن از انگاره‌های مردانه، در هم می‌شکنم‌شان. نمی‌خواهم جای مردی را در نهادی از قدرت بگیرم، جای خودم را می‌خواهم. اتاق قدرت من، صندلی چرم با تاج بلندتر از قدم ندارد، کتاب‌هایی که حتی اسم‌شان را ندانم و میز کنفرانس طولانی و تابلوهای عجیب ندارد. من از خوانده‌هایم با همکارانم شریک می‌شوم، برایشان نرگس از عموی گل‌فروش می‌آورم، چای و شیرینی و لبخند مهمان‌شان می‌کنم و می‌نویسم. من همه آن سه زن هستم اما خود من‌ام؛ ماه‌بانو‌ صالح‌نژاد، نویسنده فرهنگی و اجتماعی، امروز نهاد من «خبرشمال» است و خیلی زنانه، دلتنگ دفترش هستم.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی