آخرین اخبار :
  • منتشر شده در دوشنبه, 12 اسفند 1398 12:19
یادداشتی از سر لجبازی با خودم و دنیا و ایران و مازندران؛

«کوچیک‌ترین چیزم ننداختم از قلم...»

 
 
 
 

هومن حکیمی/

 

1

تمام این مدت؛ این روزهای ملتهب کرونازده را، سعی کردم که نقاب بزنم. ماسک نه، نقاب بزنم. خودم را جوری که نیستم نشان بدهم. نشان همسرم و پدر و مادرم و برادرهایم و دوستانی که خیلی دوستشان دارم و همکارانم و مردمی که با آنها سر وکار دارم. جوری نشان بدهم که اصلا نگران نیستم و نمی‌ترسم. وقتی همسرم مدام از حالم می‌پرسد که هر روز از صبح تا عصر، بیرون از خانه مشغول کارم و نگرانی‌اش به اضطراب و غم می‌رسد، وقتی مادرم انگار که هنوز برایش کودکی چند ساله‌ام تماس می‌گیرد و تاکید می‌کند که پدرم دارد سفارش می‌کند که...، وقتی برادرانم پیام می‌دهند و به شوخی، موضوع جدی «حالت خوبه؟ زنده‌ای؟!» را مطرح می‌کنند، وقتی دوستان و همکارانم مضطربند، سعی می‌کنم لبخند بزنم، مدام شوخی کنم (با روش خودم!) و هی بگویم که کرونا اینقدری هم که می‌گویند، جدی و خطرناک نیست! در روزنامه‌هایی که با آنها همکاری می‌کنم، به شوخی مطالب طنز درباره این ویروس لعنتی می‌نویسم تا شاید حال تعدادی از مردم، کمی و برای لحظه‌هایی بهتر شود... .
اما الآن و در این لحظه اعتراف می‌کنم که کم آورده‌ام. آدم ترسویی نیستم و تا امروز فقط از ارتفاع می‌ترسیدم اما حالا از کرونا می‌ترسم. البته نه اینکه از خود این نکبت یا به خاطر خودم بترسم. می‌ترسم که آنهایی که دوستشان دارم، دچارش شوند. می‌ترسم که پرستار یا پزشک یا هر پرسنل درمانی بیمارستان‌های کشورم بر اثر کرونا، مثل آن خانم پرستار لاهیجانی، بمیرد. می‌ترسم که اگر مردم کرونا بگیرند، من کاری از دستم برنمی‌آید که حالشان را خوب کند. الآن دارم فکر می‌کنم که من جز این نوشتن کوفتی مدام، کار دیگری بلد نیستم. حتی نمی‌توانم تا ابد به خاطر آنهایی که دوستشان دارم، نقاب بزنم. ماسک نه، نقاب بزنم...

2

استاد ابوالحسن خوشرو، از مازندران رفت. صدای فولک و اصیل مازندران، از مازندران رفت. یک نفر در فضای مجازی تیتر زد؛ آبروی موسیقی مازندران رفت، چقدر این تیتر را دوست دارم.
استاد خوشرو، جزو آن دسته هنرمندانی‌ست که زیرخاکی‌اند. چون هویت یک منطقه را در خودشان و در هنرشان پرورانده‌اند و گسترانده‌اند و حفظ کرده‌اند. موسیقی هم که جای خاص خودش را دارد. یک خواننده و آهنگساز و نوازنده زبده و چیره‌دست و اصیل و مردمی، وقتی که برود، این حفظ و گسترانیدن هویت را ادامه می‌دهد. استاد «بنان» مگر این کار را نمی‌کند؟ «جواد معروفی»، «بابک بیات» و... .
نمی‌خواهم وارد این ماجرای همیشگی «هنرمند در کشور ما آن‌قدر که شایسته‌اش است، قدر نمی‌بیند» بشوم چون نه حال خودم خوش است و حوصله‌اش را دارم و نه جامعه و مردم و موسیقی و هنر و اقتصاد و... ایران و مازندرانم. استاد خوشرو رفت؛ به همین سادگی... .
 
 
 
3

«پروازکن پرنده کوچکم»؛ و گربه با اینکه بسیار گرسنه و بسیار خشمگین و بسیار سرمازده بود، پرنده را به سمت آسمان بدرقه کرد. به جایش کمی بعد، از سمت ابرها موسیقی بارید. گربه، گوش‌هایش را تیز کرد. آسمان، لبخند زد و پرنده را در آغوش گرفت... .

4

هیچ چیزی نمی‌تواند جلوی یک قصه خوب را بگیرد. دنیا دنیا هم دیوار بر سر راهش بسازند، قصه خوب از آنها عبور خواهد کرد. از تحریف و تعریف بیش از حد و تخریب نامحدود گذر خواهد کرد و دروازه‌های جدیدی برای فهم و دانش و خیال بشری باز خواهد کرد. خاصیت یک قصه خوب، به راوی و راویانش هم مرتبط است. راویانی که بدون چشمداشت، برای ارائه هویت، تاریخ، اصالت و فرهنگ دنیا تلاش می‌کنند. آنها از آتش گرفتن‌های کتابخانه‌ها در یورش اسکندر، از حمله و غارت مغول، از چپاول و بی‌خردی قاجار و از نفرت بعثی‌ها به سلامت عبور می‌کنند و قصه را به نیز به سلامت به دست بعدی‌ها می‌رسانند. آنها برایمان از عشق، از تحمل و صبر، از مبارزه و تلاش و از تعصب و غرور می‌گویند و می‌خوانند... .
دلم روشن است که روزی، قصه تلاش و صبر و مبارزه آنهایی که کرونا را شکست دادند، برایمان نوشته و خوانده خواهد شد. دلم روشن است؛ با اینکه می‌ترسم. نقابم را کنار می‌گذارم. ماسک نه، نقابم را.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی