• منتشر شده در شنبه, 12 بهمن 1398 07:12
یادداشت «خبرشمال» به بهانه نزدیکی به آغاز سی‌وهشتمین جشنواره سینمایی فجر و اکران برخی فیلم‌ها در مازندران؛

با خودت که نه، با ما چه می‌کنی؟

 
 
 
 

هومن حکیمی /

 


اشاره: همین ابتدای مطلب بگویم که امسال برخلاف سال‌های گذشته، دل و دماغ آنچنانی برای شروع جشنواره ندارم. نه اینکه اهل تحریم چیزی یا کسی یا جایی باشم که تحریم، خودش شکست حرمت‌ها را به دنبال دارد و دور است از فرهنگ گفتمان و مسالمت و نزدیکی آدم‌ها... ، اما سال 1398 و شروع سال 2020 میلادی، سرشار از اتفاق‌های ناخوشآیند بود. جوری که نمی‌شود تظاهر کرد که «چیزی نشده حالا که!»؛ چیزی و چیزهایی شده و من یک آدمم که از اطرافم، از جهان، از جامعه‌ام، تاثیر می‌گیرد. بنابراین به سینما می‌روم، فیلم‌ها را تا حد امکان می‌بینم و درباره‌شان خواهم نوشت اما نه با حال خوش و با رغبتی که سال پیش و سال‌های پیش داشتم. این تحریم جشنواره هم البته یک بحث مفصل است که قبلا درباره‌ش نوشته بودم و اگر لازم باشد باز هم خواهم نوشت. الان ولی می‌خواهم از خاطراتم به بهانه جشنواره و سینما بنویسم و نوشتن درباره سینما معمولا حالم را بهتر می‌کند؛ حال شما را نمی‌دانم.

*زیبای محترم میان‌سال!
«آقا بلیط اضافه دارین؟»، یک خانم زیبای محترم میان‌سالی بود که این سوال را از منِ تقریبا 20 ساله در سرمای برفی تهران، جلوی سینما آزادی می‌پرسید. جشنواره فجر بود و اکران فیلم «مرسدس» آن موقعِ «استاد کیمیایی»!
درحالی‌که همراه با دوستم «مهدی»، سگ‌لرزه می‌زدیم در سرمای آن شب و سعی می‌کردیم خودمان را جذاب‌تر و بامزه‌تر از آن چیزی که هستیم، نشان بدهیم، به آن خانم زیبای محترم میان‌سال یک بلیط دادیم که برای دوستی بود که طبق معمول قالمان گذاشته بود! خانم زیبای محترم میان‌سال، آن‌قدر خوشحال شد که ما فکر کردیم، حتما بعد از مرگمان به بهشت خواهیم رفت و گناهانمان آمرزیده خواهد شد!
«مرسدس» فیلم بد اما باحالی بود و شاید شروع افول فیلمسازی که برای ما «بت» و اسطوره بود. هنوز آن دیالوگ ماندگارش را به خاطر دارم؛ «به چیزی که دل نداره دل نبند»! ما ولی همچنان به سینما دل بسته‌ایم؛ با اینکه خیلی وقت‌ها سنگدل شده و بی معرفتی کرده... .

*سینما‌صف!
زیباترین و قابل تحمل‌ترین صفی که وجود دارد، صف سینماست. انتظار بین آدم‌هایی با شکل‌ها و سلیقه‌های متفاوت که همه‌شان یک نقطه اشتراک دارند؛ پرده نقره‌ای، لانگ‌شات، کلوز‌آپ، نور و صدا و اکت. انزجار و عشق، خلسه و رویا، سرخوردگی و رستگاری... .
الآن البته از صف در سینما به شکلی که مثلا در دهه 60 وجود داشت، چندان خبری نیست؛ جز درباره تک و توک فیلم‌هایی که به‌خصوص در شب‌های جشنواره، شور و هیجان را به کنار سینماها می‌آورند.
البته هر صفی هم نباید شما را فریب بدهد. مثلا برای «اخراجی‌ها» یا «به وقت شام» و...، هم انگار صف تشکیل شده ولی اینها که سینما نیستند. «سینما‌صف»؛ به نظرم خودش یک «ورژن» جدید می‌تواند در سینمای ایران باشد که دلش را بیشتر به نوستالژی خوش کرده تا امروز و فردا...

*بین «جاودانی» و «زارع»
یک «شالویی»نچسب ایستاده!
مدیرکل ارشاد مازندران امسال تلاش کرده که جشنواره سی‌وهشتم در مازندران به شکل متفاوت‌تر و جذاب‌تری برگزار شود. برنامه‌های جنبی و تبلیغات محیطی بهتر و بیشتر و درگیر کردذن صداوسیما برای پوشش این رویداد فرهنگ و هنری و...، کارهایی‌ست که اگرچه در زمان مدیریت «احد جاودانی» کم و بیش انجام شد ولی در دوره «محمود شالویی» نچسبّ پرادعای بی‌کارکرد، فراموش شد و امیدوارم «عباس زارع» آن شور و حال را برایمان در این یک هفته اکران‌ها، ایجاد کند. شور و حالی که مطمئنم من یکی را سر حال نمی‌آورد اما از هیچ، بهتر است... .
*به دلیل شغلم یا چی؟!
پارسال وسط تماشای «به وقت شام» در سینما «سپهر» ساری، برای اولین بار در تاریخ سینما رفتنم، از سالن بیرون آمدم و ترجیح دادم با تماشای پوستر فیلم‌های دیگر و ور رفتن با گوشی تلفن همراهم، منتظر پایان فیلم و ملحق شدن همراهانم به خودم بشوم! فیلمی سراسر از دیالوگ‌ها و موقعیت‌های شعاری، کاریکاتوری، باسمه‌ای که هنوز هم آرزو می‌کنم ای کاش نام «ابراهیم حاتمی‌کیا» در حوالی‌اش هم وجود نداشت.

حاتمی‌کیا، امسال هم در جشنواره فیلم دارد و من علی‌رغم اینکه «چ» و باقی فیلم‌های بعد از آن را دوست ندارم، منتظرم که آقای ابراهیم، به دوران اوجش برگردد.
درباره «محمد حسین مهدویان» اما تکلیفم معلوم است؛ اگر به دلیل شغلم مجبور نباشم که تماشایش کنم، قطعا کاری به «درخت گردو» نخواهم داشت؛ حتی اگر بازیگران مطرح و موضوع مهمی داشته باشد. مهدویان تکلیفش را با نحوه زیست فرهنگی‌اش مشخص کرده که قابل احترام است اما خوشآیند من نیست چون دست‌کم من نسبت به «فردوسی» و «شاهنامه»‌اش تعصب دارم!
جای خالی «هومن سیدی» هم حتما در این دوره به چشم خواهد آمد یا فیلمی مثل «سرخپوست» که امیدوارم «شنای پروانه» بتواند آنها را جبران کند.


فیلمی که خیلی درباره کیفیت و اثرگذاری‌اش صحبت می‌کنند اما تجربه‌ام می‌گوید، ذوق‌زدگی واقعی را بگذارم بعد از تماشایش!
فیلم جدید «مجید برزگر» هم جزو معدود فیلم‌هایی‌ست که مشتاق تماشایش هستم. کسی که با «پرویز» اتفاق خوبی را رقم زد اما حیف که کمی به سمت سیاست‌گذاری کلان و «هنر و تجربه» و... رفت؛ رفتن به سمت سیستم مدیریتی توسط سینماگران خوش‌ذوق، مرا می‌ترساند!
«مسعود کیمیایی» هم که خودش انصراف داده اما فیلم آخرش هست، را سهل و ممتنع می‌بینم! وجه «گوزن‌ها» و «قیصر» طوری‌اش را مجسم می‌کنم یا حتی «سرب» و «سلطان» را و حتی «جرم» را اما با چندین فیلم بدِ مدامش چه کنم؟ با «متروپل»، گریه کنم یا بخندم؟ با «قاتل اهلی»‌اش که نااهل بدی شد، چطور؟ «سربازهای جمعه» را کجای دلم بگذارم؟... . با خودت که نه؛ با ما چه می‌کنی استاد؟

*مرز میان خوشی و ناخوشی!
«کسی که باید به سینما برود، می‌رود»؛ جمله حکیمانه اما احمقانه‌ای‌ست که از خودم است! سینما از خودم است. فضای نه چندان خوشآیند جامعه از خودم است! فرهنگ و هنر از خودم است! نارضایتی، انتقاد، بی‌عدالتی، غصه، رخوت، ناآگاهی...، از خودم است اما امید هم و رویا هم از خودم است. سینما برایم جایی‌ست درست میان ناخوشی و خوشی. مرز بین ظلم و رهایی. میان امید و سرگشتگی...، پس انتخاب من حتی در بدترین شرایط، سالن سینما است؛ به امید اینکه جهان، دست از سر تخس‌بازی‌ها و عصبانیت بردارد و با من برقصد و مردم و مسوولان، عصیان و ظلم را به کناری بگذارند و با هم شاهد مغزهایی باشند که دیگر زنگ‌زده نیستند... .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی