آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 17 مهر 1398 08:50
یادداشت «خبرشمال» به بهانه‌ انتخابات مجلسی که در راه است؛

کاش «ایران» نقطه ضعفمان باشد

هومن حکیمی/


اشاره: قرار نیست مثل «رامبد جوان» تظاهر کنم که؛ «وااای! زنده‌باد ایران» و «وطن یعنی همه چیز» و «باید ماند و تحمل کرد و ساخت» ولی تا فرصتش پیش آمد، بزنم زیر حرف‌هایم پس واقعا اینهایی که کشورمان را ترک می‌کنند و می‌روند تا در جای دیگری از دنیا زندگی کنند -اسمش را هم می‌گذارند مهاجرت- را درک نمی‌کنم. یعنی می‌فهمم که بعضی از آنها حق دارند که از وضعیت موجود خسته، ناراحت و افسرده بشوند، اما رفتنشان را نمی‌فهمم چون رفتن و ترک کردن (حتی یک فرد؛ چه برسد به خاک وطن) یک دلیل بسیار بزرگ و بسیار وحشتناک می‌خواهد؛ خیلی بیشتر از اینکه در برابر ناراستی برخی مسوولان داخلی و آنهایی که ادای خدمت به مردم را درمی‌آورند، کم بیاوریم و بگوییم؛ «می‌خواهیم برویم...» .

1

بی‌شعوری زیادی می‌خواهد که به آنهایی که معتقدند، بیگانه می‌تواند مشکلات داخلی ما را حل کند، دل ببندیم. اینهایی که رفته‌اند آن ور آب و حقوق می‌گیرند که حرف مفت تحویل ما بدهند، دارند حرف مفت تحویل ما می‌دهند وگرنه هر ذهن کوتوله‌ای هم با اندکی تورق تاریخ، می‌فهمد که آمریکا و انگلیس و روسیه و هر کوفت دیگری، هیچ‌وقت دلشان برای ما نسوخته است. حالا اینکه همین تاریخ گوشزد می‌کند که همیشه در همین کشور ایران عزیز ما هم، بوده‌اند و هستند کسانی که دلشان برای ما نمی‌سوزد، حرف درستی‌ست اما ربطی به دلخوش کردن به اپوزیسیون الاغ آن ور آبی ندارد.

2

بالآخره در کشور ما هم مثل خیلی از کشورهای دیگر، فقر و فساد و بی عدالتی و تورم و... وجود دارند. طوری که آدم گاهی تعجب می‌کند که چطور توانسته تا به حال اینها را تحمل کند. ربطی هم به قبل و بعد انقلاب و حتی قرن‌ها قبل ندارد. این مشکلاتی که اشاره کردم همیشه بوده‌اند؛ حالا گاهی بیشتر و گاهی کمتر، اما بوده‌اند. یعنی قبل از انقلاب هم بودند کسانی که مهاجرت کردند و برنگشتند. زمان صفویه و قاجار و... هم به گواه تاریخ این اتفاق افتاده است؛ هرچند خیلی کمتر. از طرف دیگر این را هم می‌دانم و لمس کرده‌ام که آدمیزاد گاهی از مبارزه و جنگیدن برای تغییر دادن اوضاع خسته می‌شود و کم می‌آورد؛ به قول کشتی‌گیرها بدنش خالی می‌کند و ادامه دادن برایش دشوار می‌شود اما من هر بار که خیلی خسته می‌شوم، خیلی کم می‌آورم و درست در لحظه‌ای که دلم می‌خواهد بزنم زیر میز و عصبانیتم را خالی کنم، نمی‌دانم چه مرگم می‌شود که نقشه‌ کشورم توی اطلس جغرافیا می‌آید جلوی چشمانم، بعد انگار یک صدایی مدام توی سرم، بلند کلمه‌ «ایران» را تکرار می‌کند. حتی شده که گاهی صدای زیبای «سالار عقیلی» می‌آید توی ذهنم که می‌خواند؛ «وطنم ای شکوه پابرجا...». بعد، آبی می‌شود روی آتشم. بیکاری، نامهربانی، تورم، حصر، فساد بعضی از مسوولان و همه‌ اتفاق‌های بد را اندکی فراموش می‌کنم. انگار که ایران، نقطه‌ ضعف من باشد، جلویش کم می‌آورم. تسلیمش می‌شوم. دوباره یادم می‌آید که فردوسی چقدر عاشق ایران بود و برایش چه خون دل‌ها که نخورد. یادم می‌آید که خیلی‌ها برای حفظ وجب به وجب این خاک پر گهر جان و مالشان را دادند و روی مین رفتند. یاد کمان «آرش» و تیری که انداخت، می‌افتم. یاد «پروفسور حسابی» و «علی دایی» و «اصغر فرهادی» و «خاتمی» و «مصدق» و «چمران» و خیلی‌های دیگر. اینجوری قانع می‌شوم، این‌طوری سربه‌زیر می‌شوم و دوباره، باتری تحمل و تلاشم شارژ می‌شود. اینهایی که ایران را ترک می‌کنند یا می‌گویند که نباید رأی بدهیم را درک نمی‌کنم. اصلا مگر می‌شود که آدم ایرانی باشد اما از ایران برود و برنگردد؟ مگر می‌شود پرچمش را ببیند و انگیزه نگیرد؟

3
 یک بار امتحان کنید؛ چشمانتان را در اوج خستگی و عصبانیت و غم ببندید و چندبار بگویید ایران. آرام‌تر می‌شوید و دلتان می‌خواهد جلوی هر آدم لعنتی‌ای که می‌گوید رای ندهیم یا می‌گوید باید از ایران برویم، بایستید وبه سر تاپایش نگاه کنید و بخندید! اینها را نوشتم که بگویم؛ بله، من هم می‌دانم که در انتخابات قبلی ریاست جمهوری و به‌خصوص شوراهای اسلامی شهرها اتفاقات ناخوشآیندی رخ داد که نباید اتفاق می‌افتادند. بداخلاقی‌ها و تخلفاتی رخ داد که روح انتخابات را تحت‌تاثیر قرار داد و اتفاقا خود من از آن دسته افرادی هستم که دلم می‌خواهد به این تخلفات به شکل جدی و قاطع رسیدگی شود اما... .
می‌شود همچنان به ایرانی بودنمان افتخار کرد و جلوی تمامیت‌خواهی‌ها و انحصارطلبی‌ها ایستاد. به آنهایی هم که می‌خواهند با زر و زور در انتخابات پیروز شوند و به افرادی که فکر می‌کنند باید از ایران رفت یا رأی نداد هم می‌شود نشان داد که اشتباه می‌کنند. الآن هم کاری به چپ و راست و سفید و سیاه ندارم. ایران هنوز زنده و پابرجا و سربلند است و آنهایی که این را درک نمی‌کنند یا خودشان را به نفهمی زده‌اند، خیلی زود رسوا خواهند شد. و البته که در این کشور، جایی برای ترسوها و متقلب‌ها و همیشه بازنده‌ها نیست؛ این را همین تاریخ یک روزی برای آیندگان خواهد نوشت!

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی