آخرین اخبار :
  • منتشر شده در دوشنبه, 15 مهر 1398 11:50
مینی‌مال «خبرشمال»

هجوم حضور

 
 
 
 

سعید غروی/

1
یک‌ریز حرف می‌زد. کلمه‌ها مثل شلاق از دهانش بیرون می‌آمدند و روحش را می‌خراشیدند.
«... ببین، بین مرگ یه مورچه و فیل هیچ فرقی وجود نداره. مردن، مردنه دیگه. مثل همون سؤال یه کیلو پنبه سنگین‌تره یا یه کیلو آهن می‌مونه. یه بار داشتم توی دانشگاه واسه استادمون...»
آدم در چنین وضعیت‌هایی باید یک کار اساسی انجام بدهد؛ مثلا وسط صحبت کردن طرف مقابل بخوابد یا پشتش را بکند به او یا نه، بهترین کار این است که بزند توی گوشش. بدین ترتیب به نوعی دارد از حق و حقوق عده زیادی از شهروندان دفاع می‌کند؛ شهروندانی که عادت کرده‌اند بعضی‌ها روحشان را آزار دهند اما صدایشان درنیاید.
«... داشتم می‌گفتم، آدم موجود عجیبیه. دلش می‌خواد همه بهش توجه کنن ولی خودش به هیشکی توجه نداشته باشه؛ هوا، زمین، حیوون‌های زبون بسته و گیاهان. خلاصه می‌زنیم پدر همه رو درمیاریم ولی هیشکی نباید بهمون از گل نازک‌تر بگه. آخ دلم می‌خواد گاهی وقتا یه پلنگ گازم بگیره یا یه خرس بپره گلوم رو پاره کنه...»
حیاط خانه‌ای که در آن نشسته بودند، پر از گل و گیاه‌های عجیب و غریبی بود که انگار حوصله آن‌ها هم از این‌همه حرف سر رفته‌بود؛ حتی با اینکه بخشی از صحبت‌ها درباره دفاع از حقوقشان بود ولی... .
«... یه بار اگه حوصله داشتی، واست فلسفه هجوم حضور رو تعریف کنم!...»
با شلاق بر صورتش می‌زد، روی حوض حیاط خون پاشیده می‌شد و گل و گیاه‌های عجیب و غریب با لبخند به این صحنه خیالی نگاه می‌کردند.

2
«شما فقط به این عدسی لعنتی نگاه کن نه به من، این شد هزار بار»
تا به حال پزشکی به این صریحی ندیده بود و به این زیبایی. چشم هایش را از روی لنز عدسی برداشت. با پشت دستش شروع کرد به مالیدن شیشه ی روی لنز و بعد به آرامی چشم هایش را بست؛ برای بار هزار و یکم، احتمالا.
«آقا، شما مشکلت چیه؟ چرا وقت منو داری میگیری؟».
به آرامی از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق مطب. چند تابلو که رویشان چهره‌هایی با عینک در حال لبخند زدن بودند، نگاهش می‌کردند. کمی بعد رسید به چهره مردی که از پشت شیشه داشت نگاهش می‌کرد.
«این آقایی که داره نگاهم میکنه منشیتونه؟».
«نه. همسرمه».
با خودش فکر کرد؛ خیلی دور، خیلی نزدیک.
«توی چشمای مریض هاتون معمولا چی میبینید؟».
«خیلی چیزا. یعنی چی؟ این چه سوالیه آخه؟»
«خب چشمها خیلی چیزارو نشون میدن. به عنوان کسی که تقریبا هر روز کلی چشم میبینه، عجیبه که تا حالا به این مسئله دقت نکردین».
سعی کرد چهره مرد پشت شیشه را فرموش کند اما نتوانست و بعد رفت دوباره روی صندلی نشست و صورتش را به طرف لنز عدسی دستگاه گرفت و چشم‌هایش را بست.
«لطفا این کارو با من نکن. نه چشماتو ببند و نه دیگه به من نگاه کن. قول دادی اذیتم نمیکنی. یادته؟...».

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی