آخرین اخبار :
  • منتشر شده در شنبه, 13 مهر 1398 11:37
یادداشت مینی‌مال «خبرشمال» درباره تاثیری که «زباله» می‌تواند بر یک روزنامه‌نگار بگذارد یا چطور فهمیدم «سلطان» کیست؛

این یک مسأله شخصی نیست آقای شبه محترم!

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: دور روز بعد از انتشار مطلب «زباله‌فروشی که یک‌شبه سلطان شد»، آقایی با من تماس گرفت. شماره‌ش را در گوشی تلفن همراهم نداشتم پس طبعا باید خودش را معرفی می‌کرد که کرد! ادعا داشت که همان سلطان زباله است که خب وقتی خودش معترف است، من چکاره‌ام! البته مکالمه تلفنی نگارنده با این بزرگوار ضبط شده و درصورت لزوم تحویل تصمیم‌گیرندگان خواهد شد!

*سکانس اول
روزنامه‌نگاری گاهی آفت است. هم برای روزنامه‌نگار و هم برای آنهایی که مقابل مردم قرار می‌گیرند. در همه جای دنیا هم همین‌طور است. اینکه بین آن آفت با آفت دومی بتوانی تفاوت قائل بشوی، البته که کار دشواری است اما تو، اگر انتخاب کرده باشی که روزنامه‌نگار بشوی، باید از پس ایجاد این تفاوت هم بربیایی وگرنه فرقی با یک «میرزابنویس» نخواهی داشت. انتخاب، کار مهم و پیچیده‌ای‌ست؛ همان‌طوری که سلطان زباله انتخاب کرد!

*سکانس دوم
یک دیالوگ محشر در فیلم «KID» از زبان «ایتان هاوک» گفته می‌شود؛ «اشتباهی که یک مرد می‌کنه مهمه اما کاری که بعد از اون اشتباه انجام میده، خیلی مهم‌تره».
الآن که به گذشته نگاه می‌کنم (مثل هر آدمی) اشتباهاتی که مرتکب شده‌ام کم نیستند که به نظرم شاید یکی از بزرگ‌ترینشان این بوده که از پزشک شدن به خاطر نویسندگی و عشق به روزنامه گذشتم.
امروز شاید باید به جای اینکه مواجه شوم با این ماجرا که سلطان زباله شهر «ساری» به من زنگ بزند و با ادبیات خاص خودش تهدیدم کند که چرا درباره‌اش نوشته‌ام، باید در مطبم پذیرای بیمارانی بودم که به امید درمانشان به من مراجعه کرده‌اند.

*سکانس سوم
آدم در زندگی‌اش باید یک بار برای همیشه تکلیفش را با خودش و پیرامونش مشخص کند. حالا یکی مثل «ناصر خسرو» که در چهل سالگی شیوه رفتار و زندگی‌اش را عوض کرد یا مثل «گالیله» که در مقطعی مجبور شد، پا بگذارد بر روی آنچه به آن اعتقاد داشت.
انگار چهل سالگی موسم خاصی در زندگی‌ست؛ مرزی بین آنچه بودی و آنچه باید باشی. اینکه ناصر خسرو بشوی یا گالیله، انتخابی‌ست که خودت باید انجام بدهی.

*سکانس چهارم
ما روزنامه‌نگارها، با اینکه در معدن کار نمی‌کنیم اما در معدن کار می‌کنیم! هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، درگیر زغال‌سنگ‌های سیاه مختلفی می‌شویم. زغال‌سنگ اندوه، زغال‌سنگ مشکلات جامعه، ترافیک، درمان و دارو، زغال‌سنگ سیاست، کثافت، دورویی، تهدید، ارعاب...، تهش اما اگر منجر شود که بخشی از مردم به تو بگویند «دمت گرم، گل کاشتی»، زغال‌سنگ سفیدی بر تو می‌بارد که حالت را خوش می‌کند؛ حتی برای چند ثانیه.

*سکانس پنجم
شهردار جدید ساری یک روزنامه‌خوان و روزنامه‌دوست حرفه‌ای‌ست. در هر سازمانی که مدیرعامل بوده، مطالعه هر روزه مطبوعات استانی و کشوری، بخشی از کارهای اصلی‌اش بوده است. نکته خوشآیندی‌ست چون وقتی یک روزنامه‌‌خوان حرفه‌ای، مدیر می‌شود، خوب می‌داند که رسانه واقعی و موثر با آنهایی که ادای رسانه را درمی‌آورند، چقدر فرق دارد.
یک روز اگر «عباس رجبی» را از نزدیک ببینم، به او پیشنهاد می‌دهم که برخلاف خیلی از مدیران قبلی، نگاه انحصارگرایانه مجموعه تحت مدیریتش به رسانه‌ها را دور بریزد. این‌طوری هم جدیت و فعالیت‌هایش بهتر و درست‌تر منعکس می‌شود و هم پای خیلی از لابی‌بازان رسانه و غیره از شهرداری بریده می‌شود.

*سکانس ششم
اینکه یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای از طرف یکی از سوژه‌هایش مورد تهدید واقع شود، در عین حال که تلخ است، بسیار شیرین است. این هم یکی از تناقض‌های عجیب و غریب کار رسانه‌ای است که شیرینی و تلخی را توأمان دارد. تهدید شدن، یعنی تا حد زیادی کارت را در عرصه رسانه درست انجام داده‌ای. من خوشبختانه تطمیع نشدم و از این مسأله خیلی هم خشنودم. خب، آدم‌ها قیمت‌های متفاوتی دارند و سلطان زباله حتما این‌قدر درک را داشته که به من پیشنهاد رشوه نداده است!

*سکانس هفتم
یک بار دیگر آن دیالوگ دوست‌داشتنی را تکرار می‌کنم؛ «اشتباهی که یک مرد می‌کنه مهمه اما کاری که بعد از اون اشتباه انجام میده، خیلی مهم‌تره». بعد از اشتباه انصراف دادنم از رشته پزشکی، به زعم خودم کاری را انجام دادم که مهم‌تر بود؛ روزنامه‌نگار شدم و پذیرفتم که انتخاب کنم و به خاطر انتخابم، جنگیدم. برای همین هم هست که وقتی درباره مسأله زباله شهرم می‌نویسم، «طرف» به تکاپو می‌افتد.
راستی، پای تلفن؛ وسط توهین‌ها و تهدیدهایش، به سلطان زباله گفتم که زباله، مسأله شخصی بین من و او نیست. این، یک خیانت شهری و استانی و ملی نسبت به سلامت محیط زیست و به شعور مردم است. همان چیزی که باعث شد من اشتباه کنم و امروز به جای اینکه در مطبم پذیرای بیماران جسمی باشم، در فکر و پیرامونم، پذیرای بیمارانی از جنس دیگر باشم!
پ.ن: توی هر ضرر باید استفاده‌ای باشه/ باخت باید احساس فوق‌العاده‌ای باشه!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی