آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 04 تیر 1398 11:00
یادداشت «خبرشمال» به بهانه اکران «شبی که ماه کامل شد» در مازندران و زنی که با چادر، صورتش را می‌پوشاند؛

خطر «اسپویل»ِ سعید!

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: سهمم از خیال، گرماست و شرمندگی؛ وقتی پنجره را باز می‌کنم و به زنی که چادرش را چنان روی سر کشیده که صورتش معلوم نباشد، نگاه می‌کنم که دارد بین زباله‌های کوچه، نان خشک‌ها را جمع می‌کند و توی کیسه‌اش می‌ریزد. پنجره را می‌بندم، کولر را خاموش می‌کنم؛ چشمانم را هم... .

1
«سعید» رفته به سینما «سپهر» تا «شبی که ماه کامل شد» را ببیند. این را از استوری‌ای که قبل از شروع فیلم گذاشته متوجه می‌شوم و سریع پیام می‌دهم که «فیلم خیلی بدیه»! سریع جواب می‌دهد که «بعید میدونم اینقدری که تو میگی بد باشه...».
درباره «شبی که ماه کامل شد» قبلا و تقریبا مفصل نوشته‌ام و برای خوش نیامدنم، دلیل سینمایی هم آورده‌ام. «نرگس آبیار» در فیلم‌هایش مقدار زیادی تکلف و اطوار دارد که هماهنگی درستی با فرم و محتوای خودش و آثارش ندارد. بنابراین -و شاید براساس سلیقه‌ام- فیلم‌هایش حتی وقتی موضوع و محتوایی متناسب با ارزش‌های رایج دارند، سانتی‌مانتالند و به طور طبیعی در نمی‌آیند و علی‌رغم اینکه بر مخاطب عام و خاص اثر می‌گذارند، مقطعی‌اند و در ذهن باقی نمی‌مانند... .

2
نرگس آبیار در این سال‌ها همانقدر که فیلم بد ساخته، برای من هم دردسر درست کرده است! چند سال پیش نقدی نوشتم درباره «شیار 143» که معتقد بودم و هستم، فیلم متوسطی‌ست و اینکه آنقدر «بولد» شده دلایل فرامتنی داشته -درست مثل «شبی که ماه کامل شد». آن موقع در همین مازندران مورد شماتت قرار گرفتم که چرا چنین نقدی نوشته‌ام و فیلم را زیر سوال برده‌ام!
الآن حوصله ندارم که به طور مفصل درباره این اتفاق بنویسم که چه شد و اینها اما بیشتر مطمئن شدم که هنر و فرهنگ و البته نقد، در سرزمین ما چقدر مجبورند و چقدر غمگین‌اند و محزون. از پرداختن به اینکه «سینما، فقط سینماست و...» هم منصرف شدم؛ خسته شده‌ام بس‌که بارها این را توضیح دادم اما فایده‌ای نداشته!

3
«سعید» از سینما بیرون آمده و پستی گذاشته که مضمون کلی‌اش این است؛ فیلم بدی نبوده و دوست داشتنیه اما نه اینقدر که دوباره بخوام ببینمش.
کارگردانیش بد نبوده و قصه کمی آبکیه و هوتن شکیبا واقعا عالی اما الناز شاکردوست ضعیف بوده و...» اینها!
از لو دادن داستان فیلم می‌گذرم -برخلاف اسپویلِ سعید!- چون متاسفانه شاید هنوز باشند کسانی که فیلم را ندیده‌اند و قرار است بروند ببینند، اما وقتی کارگردانی بد نبوده و هنرپیشه نقش اول زن خوب نبوده و قصه فیلم درنیامده و...، یعنی حتی اگر ماه، آن شب کامل شده ولی فیلم، کامل نشده و این همه جایزه گرفتنش، عجیب اما واقعی است!

4
در سالن سینما، سهمم از خیال، رؤیا و خنکی و البته معمولا خوردن به دیوار است! اغلب فیلم‌های سینمای ما، معمولی و ضعیفند و آنهایی هم که شروع امیدوار کننده‌ای دارند، در پایان، خودشان را و رؤیاها و انتظار ما را به دیوار می‌کوبند و فقط سالی سه یا چهار فیلم خوب و جذاب داریم!
اینها اما مشکل اصلی این متن نیستند چون این نوشته، تنها به بهانه فیلم «شبی که ماه کامل شد» ولی بیشتر درباره زنی‌ست که چادر را برای استتار و مخفی کردن محرومیت از شرافتش و مواجه نشدن واقعیت و حقیقت، بر سر می‌کند. این واقعیت تلخ یا حقیقت زجرآور یا اتفاق وحشتناک یا هر اصطلاح مزخرف دیگری که در این موقع‌ها، نویسنده‌ها می‌نویسند، حتی اگر پردیس سینمایی ساری هم ساخته شود یا در شهرهای دیگر مازندران، سینماهای بیشتر و بهتری ساخته شوند، از بین نمی‌رود. از بین نمی‌رود چون نه سینمای ما با این حال نزارش، توانایی برطرف کردن این موضوع را دارد و نه تقابل شرافت با محرومیت، با این بی‌خیالی ما و تعداد زیادی از مسوولان، گورش را از زندگی‌مان گم می‌کند... .

5
پنجره همچنان بسته است، کولر همچنان خاموش است؛ چشمانم نیز هم. زن، چادرش را سفید کرده. می‌خندد. با شوهر و فرزندانش دارند می‌روند سینما که فیلم ببینند. آسمان آبی‌ست...، کات! چشمان باز-بسته من... «آه! مازندران خسته من...»، «دردهایم بزرگ‌تر شده‌اند/ آه! مازندران کوچک من».

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی