آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 28 خرداد 1398 10:24
دلگویه‌ای به بهانه رفتن پدر؛

اما زندگی در جریان است...

 
 
 
 

الف.امیری/

«به نام خداوند جان و خرد»
افسوس؛ مردی از میان رفت که میاندار مردانگی بود و با نامردی میانه‌ای نداشت. مردی که مردانه زیستن را در این زمانه نامردخیز تا پای جان ایستاد و از پا ننشست. مردی که چون همه مردانِ مرد از جنس درد بود.
مردی که چون سرو عمری را آزاد از تعلق زیست و در برابر طوفان نیاز سر خم نکرد. دل به باروبرگ دنیا نبست و زرق و برقِ آن چشمش را نفریفت. دنیا را از خود نه که خود را از دنیا دریغ می‌کرد.
مردی که دستگیری مستمندان را، مدد در راه ماندگان را، یاری مددخواهان را، نیکی به جای یاران را، مروت با دوستان را، مدارا با دشمنان را ، آبادگری و عمران را روز وشب نمی‌شناخت. جرثقیل را می‌راند اما ثقیل‌تر از رنج بیچارگان باری بر دوش احساس نمی‌کرد. با مردم و برای مردم می‌زیست. با درد آنها درد می‌کشید و با شادیشان شاد می‌شد. دور از آرزوی دنیایی، دنیایی آرزو داشت که هر آرزومندی به سهولت به آرزویش برسد و مهم‌ترین قانون جاری در آن آدمیت باشد.
دانشی مرد نبود اما بینشی داشت اعجاب‌انگیز. دکتر نبود اما مرهم نهادن بر زخم دیگران را نیک می‌دانست. مهندس نبود اما مهندسی دل‌های شکسته را به تجربه آموخته بود. مدرک نداشت اما درکش فراتر از مدرک‌ها را نشانه رفته بود. مدارجی را طی نکرده بود اما به درجاتی از انسانیت رسیده بود که صاحبان مدارج را یارای رسیدن به آن نیست. بزرگ بود چون روحی بزرگ در او حلول کرده بود. بزرگ بود چون قلبی بزرگ در سینه‌اش حمایل بود و بزرگی را به سیاست، به ریاست به درجات و مقامات، به تجملات و تکلفات نمی‌شناخت. شاه و گدا را یکسان می‌دید. برایش فرقی نداشت که آیین ختم پیرزنی بی کس را برپا می‌کند یا در تدفین ایلیاتیِ فقیری یاری رسانی می‌کند. نه به چشم تعـیّنات و اَعراض، انسان را انسان می‌دید.
مردی که نان حلال بر سفره می‌آورد اما خشکه مقدس نبود. دیانت می‌ورزید اما دین فروشی نمی‌کرد، اگر خطایی بود برعیان می‌کرد و متظاهرانه زهد نمی‌ورزید. با بیگانه و آشنا، عاری از روی و ریا تا می‌کرد. دورویی را خوش نمی‌داشت و با همه یک رو بود.
اکنون آن مرد مرده است. دیابت، روزگار شیرینش را چه تلخ کرده بود اما همچنان شیرین سخن می‌گفت. آموختمان که در گدایی نیز می‌توان شاهی کرد. ما را چون خویش می‌خواست: خدمتگزار خلق. پایش را بریدند اما قدمی از رای خویش عقب ننشست که دنیا فرصتی است برای خدمت به خلق
 «عبادت به جز خدمت خلق نیست// به تسبیح و سجاده و دلق نیست»
مردی از تیره سوادکوهیان. آنان که دیرسالی است همچون سلسله جبال البرز دست به دست یکدیگر و چون تپه‌های درخت پوش پشت به پشت هم داده‌اند. مردان و زنانی از نسل خورشید. از سلاله آتش. از تبار درخت. هم اینان که در ایام بیماری، یاریگرمان بودند، قوت قلبمان دادند، دلگرممان کردند و در ایام تدفین و ماتم نیز دوشادوش ما ایستادند تا از پا نیفتیم و پدر مهربانمان را به خاک بسپاریم. تسلایمان دادند و تسلیت گفتند. دل به دلمان دادند و دلالتمان کردند. به پیام آشنایی ما را نواختند و قدر این نیکمرد را چنان که باید شناختند. سپاس و درودتان!
درد مرگ پدر جانکاه است اما بر من خرده مگیرید اگر از دردهای دیگر سخن خواهم راند. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد اما بگذارید من امروز این زخم‌ها را بر شمارم شاید اندکی بیاسایبم:
پدر! یادم نمی‌رود که چه خونی می‌دوید در چهره‌ات وقتی نام سوادکوه را بر زبان می‌آوردی و چه برقی می‌زد چشمانت! چه عشقی داشتی به این مرزوبوم دیرپا و چه مهری داشتی به این خطه مردخیز. خطه‌ای که با تمام دارایی‌اش، ندار مانده است. بیمارستان دارد، پزشک ندارد. دبیرستان دارد، مدیر بومی ندارد. دانش‌آموز دارد، تسهیلات آموزشی ندارد. شهر دارد، امکانات شهرنشینی ندارد. تاریخ دارد، جسارت تاریخ‌پژوهی ندارد. جغرافیا دارد، عزم زیست بوم‌شناسی ندارد. درد دارد، درمانگر ندارد!
آیا این درد نیست که تنها بیمارستان سوادکوه که در اندازه شاید فراتر است از بیمارستان بوعلی یا شفا، در خدمات تخصصی از یک درمانگاه کوچک در ساری فروتر است. دستگاه اسکن مغز هست اما دریغ از پزشک اسکن کننده! دستگاه اکو به راه است اما متخصص قلب را جز یک روز در هفته بدین دیار راه نیست.
شاید اگر فرزندان همین آب و خاک جامه تخصص پوشیده بودند، این درد را چاره‌ای بود؛ اما دریغ از امکانات آموزشی، اما دریغ از خودباوری، اما دریغ از فرصت‌شناسی.
در ساختن حسینیه گوی سبقت را از همگان ربوده‌ایم و این در جای خود نیک و مستحسن است اما به این نیندیشیده‌ایم که حسینیه مأمن موقتی است برای ایامی کوتاه ولی دبیرستان و بیمارستان و دانشگاه همگانی و همه‌زمانی است. امکانات آموزشی و بهداشتی مورد استفاده عموم است. اگر متخصص بومی بود چه بسا بر بیماران بیشتر دل می‌سوزاندند، بیشتر در دسترس بودند و وابستگی‌های خویشاوندانه و تعصب قومی بیشتر آنان را به خدمت خلق برمی‌انگیخت و امثال پدر مرحومم چشم انتظار متخصص مغز و اعصاب نمی‌ماندند.
عزیزان؛
بیایید به این مصایب بیندیشیم. ما همه برادریم و برابر. امروز نوبت پدر من، فردا نوبت کیست؟ به جای چشم دوختن به دست کارگزاران و دل بستن به وکلا که مردم را تنها عمله رأی خود می‌دانند و با ترفندهای تبلیغاتی بازارگرمی می‌کنند و با ایجاد رقابت‌های تصنعی اقوام و بستگان را از هم دور می‌کنند، خود به فکر درمان دردمان باشیم. با وعده شغل‌آفرینی، جمعی را گرد می‌آورند اما هزار وعده خوبان یکی وفا نکند. این حقیقت را بارها به چشم دیده‌ایم اما چرا نمی‌خواهیم باور کنیم؟ زمان در حال گذراست و ما همان بی‌نصیبان. بیایید خود این درد را چاره کنیم. 
«عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش؟»
وقتی نیازهای ضروری این گونه داریم چه نیاز است به اطعام سوم و هفتم ایام عزا؟ چه نیاز است به هزینه‌های گزاف عروسی‌ها؟ چه نیاز است به برافراختن دوبلکس و سوبلکس در این دیار محرومان؟
«هر که را خوابگه آخر ز دو مشتی خاک است// گو به افلاک چه حاجت که کشی ایوان را»
آیا با برافراختن چنین بناهایی نامدار می‌شویم؟ آیا با هزینه‌های اینچنین ضرب‌المثل می‌شویم؟
نام نوشیروانی امروز بعد از مرگ او نیز زنده است که دانشگاه نوشیروانی بابل را باقیات صالحات خود کرده است. آیا نمی‌توان در این دیار از یک نوشیروانی سراغ جست؟ آیا کارآفرینی نام نیک از ما به یادگار نمی‌گذارد؟
عزیزان! چشم که باز کنیم می‌بینیم ناگهان چه زود دیر شد! قدر فرصت را بدانیم و دست به دست یکدیگر دهیم تا دیارمان را بسازیم که هم زندگان را از این آبادی برخورداری باشد و هم روح درگذشتگانمان از آن شاد و در آرامش!
یک نفر مرد اما زندگی در جریان است. بیایید به جای مرگ، به جای مرده‌پرستی، به زندگی بهتر و انسانی‌تر بیندیشیم!
«بس بگردید و بگردد روزگار// دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن// پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
این که در شهنامه‌ها آورده‌اند// رستم و رویینه‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک// کز بسی خلق است دنیا یادگار
این همه رفتند و مای شوخ چشم // هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند// وین چه بینی هم نماند بر قرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین// خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بی‌شک باغبان// ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
این همه هیچ است چون می‌بگذرد //تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی // به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟//یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
خفتگان بیچاره در خاک لحد//خفته اندر کله سر سوسمار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست//ای برادر سیرت زیبا بیار
چون زبردستیت بخشید آسمان// زیردستان را همیشه نیک دار
با غریبان لطف بی‌اندازه کن//تا رود نامت به نیکی در دیار
سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی//حق نباید گفتن الا آشکار»

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی