آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 22 فروردين 1398 09:25
یادداشت «خبرشمال» به یک بهانه واهی!

کسی از گربه‌های مازندرانی خبر ندارد

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: در مازندران، صبح، همین که درب خانه را باز می‌کنی و قدم به کوچه و خیابان می‌گذاری، تا شب که به خانه برگردی، تعداد زیادی گربه در انواع و اقسام رنگ‌ها و اندازه‌ها می‌بینی. من البته خیلی علاقه خاصی به گربه‌ها ندارم؛ برخلاف عشقی که به سگ‌ها دارم، اما چون حیوان محسوب می‌شوند و مظلومند، دوستشان دارم و حاضرم هرکاری برایشان انجام بدهم که راحت‌تر زندگی کنند.

1
«دختر و پسر جوانی بعد از آزادی از زندان، برای جمع کردن یک گروه جدیدِ موزیک، به قلب تهران می‌زنند و سفری زیرزمینی را شروع می‌کنند تا تک تک افراد بندشان را از میان گروه‌های مخفی زیرزمینی پیدا کنند. آن‌ها می‌خواهند از ایران بروند تا خودشان را به جشنواره‌ای در برلین و پاریس برسانند اما بیشترشان برای رفتن از ایران نه پولی دارند و نه پاسپورتی. جوان دیگری تلاش می‌کند تا برایشان پاسپورت جعلی جور کند  و قبل از رفتن‌شان ترتیب کنسرتی مخفی را در تهران بدهد و...»، این خلاصه‌ای‌ست از فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» که «بهمن قبادی» آن را ساخته. کاری به کیفیت فیلم ندارم اما موضوعی که مطرح می‌کند، خیلی مهم است. از یک جور نداشتن امنیت کافی در حوزه فرهنگ و هنر می‌گوید و از درک نشدن شرایط. دیروز هم برایتان نوشته بودم از تئاتر مازندران و ساری و وضعیت نه چندان مساعد آن و بعد یاد این فیلم افتادم. گربه‌های مازندرانی، بچه‌های تئاتر و سینمای مازندرانی...؛ آیا کسی از آنها و حالشان خبر دقیقی دارد؟

2
چند کِرم زرد رنگ از لای پوست چروک خورده و درب و داغان صورتش بیرون آمدند. شروع کردند به رقصیدن. همزمان صدای موسیقی را که در سوت و کورِ اتاق به هم ریخته، به شکل به هم ریخته‌ای به گوش می‌رسید، بلندتر کرد؛
«فوران می‌شود غصه‌های دلم/ با تو هرچند درد مشترک دارم...»
کرم‌ها می‌توانند به صورت‌های مختلفی ظاهر بشوند. گاهی به شکل یک وعده‌ پوچ، گاهی به صورت کوچه‌ای که در ابتدایش تابلوی بن‌بست نیست، اما آخرش خیلی زود می‌فهمی که بن‌بستِ بن‌بست است؛ وقتی که با صورت به دیوار می‌خوری. حتی می‌توانند شبیه یک رابطه‌ کاری یا عاطفی متعفن باشند، اما شک نکن که اولش، بوی تعفنش را احساس نمی‌کنی.
«ساکتی غرق می‌شوی انگار/ توی سقط جنین ادواری...»
صدای موسیقی را بلندتر کرد، آن‌قدر بلند که یکی از کرم‌ها از شدت شعف به جنون رسید. مثل دیوانه‌ها دور خودش می‌چرخید، جوری که بقیه‌ کرم‌ها با تعجب نگاهش می‌کردند. حتی یکی از آنها سعی کرد که جلوی این جنون آنی را بگیرد اما موفق نشد. در این میان، او تلاشی نمی‌کرد. فقط سعی می‌کرد که غیر از کرم‌ها به چیز دیگری فکر نکند؛ حتی به بن‌بست‌های اختیاری و غیراختیاری زندگی‌اش. هیچ‌وقت به تلاش بیهوده‌ای که بوی بیهودگی‌اش همه‌ اتاق را دربرگرفته بود، اعتقادی نداشت.
سال‌ها قبل یک غریبه به او گفته بود؛ «روزی از راه خواهد رسید که می‌فهمی، هیچ چیزی را احساس و لمس نخواهی کرد. کرم‌ها، تو را در اختیار می‌گیرند و تو، یک رضایت نسبی از خودت منتشر خواهی کرد...».

3
اوایل نوروز و سال جدیدی بود که من تقریبا هشت ساله بودم. با پدر و مادرم به طبیعت رفته بودیم و طبق معمول چند تا کتاب هم همراهمان بود. وقتی رسیدیم شروع کردم به گشت و گذار و از آنها فاصله گرفتم. کمی بعد به تنه بزرگ یک درخت که روی زمین افتاده بود رسیدم. یک جغد جالب روی آن نشسته بود. من تا آن لحظه جغدها را فقط در تلویزیون یا داخل کتاب‌های تصویری دیده بودم. نزدیکش شدم. جغد کمی احساس خطر کرد اما پرواز نکرد. فقط یک حالتی به خودش گرفت که خیلی شبیه قوری شده بود! یک بالش را به کمرش زد و دیگری را به سمت بالا گرفت. من در حال رویاپردازی خودم بودم و حواسم به اطرافم نبود. مادرم که دیده بود ازشان فاصله گرفته‌ام و نگران شده بود، پیدایم کرد. جغد را به او نشان دادم و گفتم؛ «مامان، ببینش، شبیه معلم پرورشی مدرسه‌مه!». جغد که دیگر احساس خطر کرده بود، پر کشید و رفت. مادرم دعوایم کرد و گفت که حرف بدی زده‌ام و دیگر نباید چنین جمله‌ای را تکرار کنم! آن لحظه فکر کردم که چون خودش معلم است، دارد از حقوق صنفی و همکارش دفاع می‌کند! برگشتیم پیش پدرم و برایش با هیجان از تبدیل جغد به قوری چای تعریف کردم! پدرم با صبر و حوصله فراوان به حرف‌هایم گوش داد و همراهی‌ام کرد. الان را نگاه نکنید که پدر و مادرها اینقدر لیلی به لالای بچه‌هاشان می‌گذارند. زمانه‌ ما زیاد از این خبرها نبود و اغلب یک‌جور روابط ارباب رعیتیِ فئودال، بین پدرها و مخصوصا پسرهایشان برقرار بود! بنابراین وجود پدری مثل پدر من که تا این حد به تخیلات پسرش اهمیت می‌داد و تشویقش می‌کرد به رویاپردازی و کتاب خواندن و فیلم دیدن و مادری که اصرار می‌کرد فرزندش در کنار درس خواندن، ورزش هم بکند، یک اتفاق غیرعادی محسوب می‌شد! آن روز عصر موقع برگشتن به نظرم آمد که یک پرنده‌ دیگر را هم دیده‌ام؛ با بدنی دراز و کشیده و منقاری باریک و بلند که انگار دور موهای سرش را آلمانی زده و راه‌راه‌هایی مشکی روی تن سفیدش دارد. با معیارهای آن موقع‌ام، اگر آن جغد، معلم پرورشی پرندگان بود، این یکی حتما معلم ورزش آنها محسوب می‌شد!

4
یک «اکیپ» عجیب و غریبی بودیم، از آنهایی که اگزجره رفتار می‌کنند و ساختارشکنند. البته آن موقع نمی‌دانستیم معنی اگزجره چیست؛ بعدا فهمیدیم. کنکور را با رتبه‌ خوبی قبول شده بودیم. وقتی بود که سراسری خواندن، حرمت داشت هنوز. سال ۱۳۷۶، دانشکده علوم پایه رشت. حدود ۱۰ نفر بودیم. وقتی که بی اغراق، ۹۲.۶ درصد دانشجوهای پسر، شلوار پارچه‌ای پیله‌دار می‌پوشیدند و شورت‌های مامان‌دوز! و اغلب دخترها یا چادری بودند یا با مانتوهای گَل و گشادِ شبیه گونی! همه‌شان هم توی خطّ خوابگاه- دانشگاه تردّد می‌کردند! ما در این فضا دورهم شکل گرفتیم. پسرهایمان شلوار جین می‌پوشیدند، دخترهایمان مانتوی تنگ. ما سیگار می‌کشیدیم، وقتی که سیگاری بودن مایه‌ ننگ بود. وقتی همه، کتاب‌های شیمی آلی و... را قورت می‌دادند، ما قصیده‌ «آبی خاکستری سیاهِ» «حمید مصدق» می‌خواندیم و آهنگ‌های «شادمهر عقیلی» و «خشایار اعتمادی» را که تازه در آن زمان‌ مجوز گرفته بودند، گوش می‌کردیم؛ «شما موسیقی پاپ گوش می‌کنید؟»!
ما فرق داشتیم. با هم‌ به سینما می‌رفتیم و عاشق «میترا حجار» و «بهرام رادان» می‌شدیم. «سینما تِک‌« توی دانشکده راه می‌انداختیم و شب شعر.‌ مسوولین ‌دانشگاه اولش تعجب می‌کردند و بعد مخالفت اما ما کارمان‌ را می‌کردیم.‌ توی بوفه‌ دانشکده سیگار می‌کشیدیم و آواز و شعر می‌خواندیم.‌ آن اواخر، ریاست دانشکده سیگار کشیدن در بوفه را قدغن کرد و صاحب بوفه را اخراج.‌ هیچوقت جمله‌ مرد مسن رشتی بوفه‌دار یادم‌ نمی‌رود که با یک بغض همراه با نفرت و عشق به ما گفت: «خدا بگویم‌ چکارتان کند که مجبورم کردید ازینجا بروم.‌ پنج سال داشتم‌ اینجا کار میکردم‌ بدون‌ سیگار و...‌، شما دیگه از کجا پیداتون شد...».‌ اما رابین‌هود هم بودیم.‌ حالِ چندتا بچه پولدار دانشکده که هم همبرگر و پیتزای بیرون‌ می‌خوردند و هم غذای سلفِ دانشکده را، می‌گرفتیم. مجبورشان می‌کردیم‌ ژتون‌ غذایشان‌ را به بچه‌های فقیرتر دانشکده بدهند... .
یادم‌ هست وقتی به‌عنوان آخرین بازمانده‌ آن اکیپ رویایی، اعلام انصراف از دانشکده را کردم، روز آخر، رییس دانشکده به من گفت: «حکیمی، تو عوضی‌ترین اما دوست‌داشتنی‌ترین دانشجویی بودی که تا به حال دیدم. مواظب باش سرت رو به باد ندی وقتی از اینجا رفتی!» و من رفتم، با سری بالا همراه با یک غرور احمقانه‌ «هری‌پاتر»ی. وقتی که دیگر ۹۲.۶ درصد پسرها شلوار جین می‌پوشیدند و اغلب دخترها، مانتوی تنگ و موسیقی پاپ و عاشق شدن، گناه محسوب نمی‌شد... .

5
کلیت شکل و شمایل گربه‌های خیابانی ایران، خیلی با هم فرق ندارد. تقریبا «استایل» و «کالبد» یکسانی دارند اما حتما درونیات‌شان با هم فرق دارد. یعنی همه‌شان یک شیوه زیستی دارند و حالا شاید از بین هر چندهزار قلاده (مطمئن نیستم که آیا واحد شمارش گربه هم قلاده است یا نه!) یکی مثل «ملوس» خوش‌شانس باشد که گیر خانواده من بیفتد و در رفاه نسبی زندگی کند(!). شاید مثل بچه‌های تئاتر و سینمای مستقل کشور که تقریبا همه‌شان یک‌جور فعالیت می‌کنند و شاید تک و توکی از آنها بتوانند دچار وضعیت بهتری بشوند و سری توی سرها دربیاورند و... .
اما به هرحال با توجه به مجموع شرایطی که مازندران به لحاظ محیطی و سرسبزی و غیره و غیره دارد، شاید اوضاع گربه‌های مازندرانی نسبت به مثلا گربه‌های خوزستان و کردستان و... بهتر باشد؛ درباره گربه‌های تئاتر و سینمای مازندران البته مطمئن نیستم!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی