• منتشر شده در یکشنبه, 26 اسفند 1397 10:53
یادداشت «خبرشمال» به بهانه روزهای آخر اسفند، «تدوین» و تمام ایرانی که عاشقش هستیم؛

پایان سال سگی!

 
 
 
 

هومن حکیمی/

1
جذابیت معمولاً از «ناگهان» برمی‌آید، از هنرِ «خلق کردن»، از اینکه چیزی وجود نداشته باشد و یک نفر آن را خلق و ایجاد کند. حالا می‌تواند سرودن یک شعر متفاوت باشد، یا خلق یک ایده‌ جذاب و بدیع تبلیغاتی، یا حتی یک شوخی در فضای مجازی. این ماجرای‌ «نیست» و حالا تو به‌وجود‌آورنده‌اش می‌شوی، البته غیر از اینکه به معنای وقوع جذابیت و اضافه کردن چیزی به دنیایی که داریم در آن زندگی می‌کنیم است، می‌تواند بار تأمل نیز به همراه داشته باشد. یعنی اگر درباره‌ مصادیقی باشد که در یک سیر طبیعی می‌بایست باشند اما به دلایلی وجود ندارند، آن وقت ماجرا کمی از آن جذابیت صرف، خارج می‌شود.

2
اینهایی که گفتم، در اتاق تدوینی که داخلش داشتیم با فیلم کوتاهی که به مناسبت چهارشنبه‌سوری ساخته بودیم، سر و کله می‌زدیم به ذهنم آمد. تدوین، خیلی سخت و خیلی شیرین است. به تو اجازه می‌دهد که ‌به‌عنوان صاحب اثر، یک چیزی ورای آنچه موقع تصویربرداری، تهیه کرده‌ای را بسازی. لحظه «کات‌»ها را به هم بریزی، روایت را تغییر دهی و حتی گاهی گند بزنی به «میزانسن» و «دکوپاژی» که قبلا طراحی کرده‌ای. تدوین، یک جور علم و هنر و سیاست ممزوج دارد که به تو اجازه شیطنت می‌دهد؛ اگر نخواهم که از اصطلاح سیاه «شیطانی شدن» استفاده کنم!

3
با گروه بر سر جای نماها و صحنه‌ها و ریتم و صدای سر صحنه و موسیقی حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم. بیرون اتاق -در شهر- همهمه و ازدحام، بیداد می‌کند. مردم، طبق عادت دیرینه در روزهای پایان سال، تازه به خاطر آورده‌اند که چقدر کارهای نکرده دارند. پس همه به خیابان‌ها سرازیر می‌شوند و عجله دارند. منتهی با یک تغییر مهم و اساسی؛ امسال واقعا قدرت خرید چندانی ندارند و درماندگی دارند. البته منظورم اغلب مردم است وگرنه «از ما بهتران» که همیشه و در هر حالتی، خیالی جز بی‌خیالی ندارند!

4
زندگی اگر قابلیت تدوین داشت خیلی خوب می‌شد. احتمالا می‌شد که جای بعضی اتفاق‌ها را با هم عوض کنی و این ترتیب لعنتی «اول، وسط، آخر» را به هم بزنی. مثل «گدار» که گفته؛ «هر فیلمی باید اول، وسط و آخر داشته باشد، منتها نه لزوما به همین ترتیب». شاید می‌شد که لبخند قدیمی آدم‌های شاد را بیاوری در امروز و بچسبانی روی صورت این همه آدم غمگینی که آجیل و سفر و مرغ و گوشت و ماهی و... برایشان تبدیل شده به رؤیا. تدوین شاید می‌توانست نوروز را برایمان «روز نویی» بگرداند.

5
«شهر بوی عید گرفته است». این جمله‌ حکیمانه را همیشه در روزهای پایانی هر سال می‌شنویم. یک چیزی است شبیه وقتی که تیم مورد علاقه آدم می‌بازد و گزارشگر می‌گوید؛ «این باخت چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کنه»؛ به همان بی‌مزگی، همان‌قدر اعصاب خورد‌کن و کلیشه‌ای. وقتی عصر هر روز، پیاده از محل کارم به طرف خانه می‌روم و مواجه می‌شوم با ازدحام خیابان‌ها و دستفروش‌ها و ترافیک وحشتناک و آدم‌هایی که اغلبشان امکان و قدرت خرید زیادی ندارند و بچه‌هایی که با یک حالت ملتمسانه و گاه با اداهای زورکی سعی دارند به مردم گل و دستمال کاغذی و آدامس و... بفروشند، اینکه دوباره به آخرهای اسفند رسیده‌ایم، حالم را بد می‌کند. اگر معنی «بوی عید گرفتن» این است، دلم می‌خواهد صد سال دیگر هم از راه نرسد.

6
به تناسب شغلم در روزهای اسفند با مدیران مختلفی از دستگاه‌ها و ادارات متنوع، گفت‌وگو می‌کنم. هر چقدر هم تلاش می‌کنم که مصاحبه‌ها از آن حالت خشک و تکراری و صفر و یکی در بیاید و جذابیت داشته باشند، خیلی موفق نمی‌شوم. یک وجه مشترکی دارند بیشتر این مدیران - غیر از دو سه نفرشان- که آدم را به یاد صحبت‌های معلمانمان در دوران را‌هنمایی و دبیرستان می‌اندازند. «آلودگی محیط زیست چیز خوبی نیست»، «باید به بزرگ‌ترها احترام گذاشت»، «تلاش داریم که در سال جدید بیکاری را به کمترین حد ممکن برسانیم»، «مهربانی و محبت، مهم‌ترین چیزهایی هستند که می‌شود در عید به دیگران هدیه داد» و از این‌جور حرف‌ها. اما حدس می‌زنم که این دوستان مدیر و مسئول که اینقدر راحت از ایده‌آل‌ها می‌گویند، احتمالا در خانواده‌‌هایشان نه فرزند تحصیل‌کرده بیکار دارند و نه قسط‌های عقب مانده و نه هر چیز دیگری که می‌تواند کام آدم را در پایان سال، بیشتر از گذشته تلخ کند. تازه بعضی‌هاشان از اینکه حقوق «هشت»، «نه» میلیون تومانی هم دارند، شاکی‌اند! تجربه به من ثابت کرده که مصاحبه‌های نوروزی با مدیران و مسئولان برای مردم جذابیت زیادی ندارند.

7
سال 97 که شروع شد، خیلی به این حرف‌ها که «امسال دیگر حتما سال خوبی خواهد بود» یا «سال سگ سالی همراه با گشایش مالی و سلامتی و کلی اتفاق مثبت می‌شود»، توجهی نکردم. اصولا به نظر من این ادا و اصول سالنامه‌ای و فال و تقویمی، خیلی وقت است که کارکردشان را از دست داده‌اند و تبدیل به یک شوخی لوس شده‌اند. فرقی نمی‌کند که سال خروس باشد یا گوسفند یا شتر یا هر حیوان خوب و نجیب دیگر. وقتی ما آدم‌ها به حیوانات احترام نمی‌گذاریم و به آنها و به طبیعت رحم نمی‌کنیم، توقع این را داشتن که آنها سال ما را روبه‌راه کنند، یک توقع فاشیستی است! سال 97 کلی تلخی و فشار و... داشت که حتما همه، آنها را به یاد دارید و دلم نمی‌خواهد موردهایش را دوباره ذکر کنم. می‌گویند 1398، سال خوک است و خب من ترجیح می‌دهم وارد این مقوله نشوم!

8
بحث این نیست که آدم امیدوار نباشد چون واقعا انسان به امید و آرزو و تلاش زنده است اما به‌هرحال باید واقع‌گرا بود. نمی‌شود که تصاویر ذهنی و شیک و زیبا و اهداف مثبت در ذهن داشت اما به آنها عمل نکرد. همان‌طور که نمی‌شود حقوق و مزایا و پاداش مناسب و شایسته به کارمندان و غیره نداد اما از آنها انتظار داشت که خوشحال و امیدوار باشند و افسرده نباشند و... . همانطور که نمی‌شود وقتی شهر پر شده از سروصدا و دود و ترافیک و کمبود نقدینگی در حساب بانکی و جیب مردم، یکهو و همین‌طوری آن جمله کذایی کلیشه‌ای را گفت که «شهر بوی عید گرفته». همین‌طوری حرف زدن البته که کار راحتی است اما نتیجه‌اش می‌شود این همه مصاحبه منتشر شده از برخی مدیران و مسئولان- که متاسفانه خود من هم در انتشار بعضی از آنها نقش داشته‌ام- که آدم دلش می‌خواهد بعد از خواندنشان آنها را بسوزاند (منظورم صفحه کاغذی مصاحبه‌هاست!) و توهم می‌زند، نکند ما داریم در جای دیگری غیر از جایی که این مسئولان زندگی می‌کنند، زندگی می‌کنیم! بیکاری و کودکان کار و فساد و فقر و...، البته که همیشه بوده‌اند و خواهند بود اما خب میزان و اندازه آنها و تصوری که ما و واقعیت از آنها داریم، باید یک تناسب منطقی با بعضی چیزهای دیگر داشته باشند که انگار ندارند.

9
با این حال یاد گرفته‌ایم -به درستی- که در هر شرایطی برای دیگران آرزوهای خوب بکنیم و به آنچه فکر می‌کنیم درست است، عمل کنیم. تلاشی سخت که اگرچه در روزگار مدرن کمتر جواب می‌دهد و زورِ تلاش ما، آدم‌های معمولی، معمولا به واقعیت‌های تلخ اطرافمان نمی‌رسد، اما ناگزیریم از اینکه انسان باشیم و ثابت کنیم که انسان بودن، کار بسیار دشواری است. با ما آدم‌های معمولی، کسی مصاحبه نمی‌کند، کسی از ما گزارش عملکرد نمی‌خواهد و عکس و تیتر یک هیچ روزنامه‌ای نمی‌شویم. حتی اگر هم از ما بخواهند، فرصتش را نداریم چون درگیر دغدغه‌های کوچک و بزرگ زندگی خودمان و عزیزانمان هستیم و باید از بین ترافیک و دود و قسط‌های عقب افتاده، راهی باز کنیم تا هر چه زودتر به خانه برسیم. آنجا همیشه یک یا چند موجود دوست‌داشتنی منتظرمان هستند، با یک استکان چای یا با یک لبخند و یک «خسته نباشی» معمولی. این‌طوری هم بوی عید می‌گیریم و هم ‌انسانیت‌مان بیشتر حفظ می‌شود و شاید سالی دگر... .

10
کاش به جای یکی، چند «علی دایی» داشتیم. یا کاش می‌شد که علی دایی را به چند قسمت مساوی تقسیم کنیم تا هر کدامش مسوول یک قسمتی از کشور بشود و ظرف چند ماه یا چند سال، ببینیم که تمام ایران، آبادتر و خوشحال‌تر شده است. این «تمام ایران» برایم خیلی مهم است و داخلش، هم تمامیت ارضی دارد و هم تمامیت مذهبی و قومی و ملی.  دلم می‌خواهد تمام ایران طعم و عطر نوروز را بچشد و لمس کند و تمام ایران، تمام ژن‌های خوب را حذف کند و شادی و آسایش در هر کوی و برزن احساس شود. امسال که تمام شد و نشد؛ امیدوارم سال بعد، من، یکی از آنهایی باشم که دارند درباره شادی و آرامش «تمام ایران» می‌نویسند و می‌گویند.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی