• منتشر شده در پنج شنبه, 09 آذر 1396 10:28

فاجعه، تخیل

 

 


انسان توانایی‌های زیادی دارد. توانایی‌ها و استعدادهایی آنقدر متنوع که گاهی خودش درمی‌ماند از داشتن‌شان، اما به نظر من یکی از متفاوت‌ترین آنها خلق فاجعه و بحران است. مثال؟ تا دلتان بخواهد؛ مثلاً پیدا کردن محل زندگی مورچه‌ها و ریختن یک سطل آب در آن یا سال‌ها وقت می‌گذارد برای بررسی و تحقیق به خاطر وضع قانون‌های مختلف و در ادامه خودش می‌افتد به جان همان قانون‌ها و شکستن و دور زدنشان. البته در بخشی از این ایجاد فاجعه، به‌خصوص بخشی که خودآگاه و فکورانه اتفاق می‌افتد نکته‌ی مثبتی هم هست، اینکه یکی دیگر از قابلیت‌های انسان خودش را نشان می‌دهد یعنی قدرت تخیل، یعنی من دارم سعی می‌کنم بین فاجعه و تخیل ارتباطی برقرار کنم که لزوماً منجربه نتایج ارزشمندی هم نمی‌شود مثل خیلی از خلاقیت‌هایی که از تخیل منشأ گرفتند و به نابودی رسیدند یا مثل اینکه در طی قرن‌ها سنت‌هایی به‌وجود آمدند و به تدریج قوام پیدا کردند و تبدیل شدند به نمادهایی همیشگی که گاهی حتی براساس آنها زمان و تاریخ تغییراتی کردند، یعنی همین انسان کلی اصرار داشت بر برپایی و ادامه‌دار شدنشان، مثل عید نوروز که مدخلی شد برای ورود به تحولی جدید و سالی نو و پالایش روان و مهم‌تر از همه بهانه‌ای برای پایکوبی، خوشحالی، حال خوش و شادی؛ یعنی شادی اینقدر اتفاق مهمی است. 
بعد، انسان مدت‌هاست وقتی نزدیک می‌شود به این اتفاق مهم که زمینه‌ساز اتفاق مهم‌تری‌ است؛ یعنی قرار بوده که باشد، می‌بیند که شاد نیست، دنبال تحول نیست، حالش خوش نیست، خوشحال نیست، بعد می‌فهمد برای مواجه‌شدن با فاجعه حتماً لازم نیست از همه‌ی قابلیت‌ها و توانایی‌هایش استفاده کند، مثلاً لازم نیست کلی وقت، هزینه و فسفر بسوزاند تا در مریخ و زُحل امکان زندگی کردن فراهم کند و بعد از آن ظرف پنجاه‌سال کل این دو سیاره را پر کند با زباله و اینقدر فاجعه‌ی پرهزینه‌ای به‌وجود بیاورد. فقط کافیست به نوروز نزدیک شود مثل وقتی که بچه‌ای سرش را آنقدر نزدیک می‌کند به شیشه‌ی ویترین مغازه، آنقدر که متوجه می‌شود مدل‌های آن طرف ویترین روح ندارند، نمی‌توانند بابانوئل باشند، نمی‌توانند بخندند یا گریه کنند ولی می‌توانند فاجعه خلق کنند، می‌توانند کاری کنند که همین طوری بی‌خودی آدم از انسان بدش بیاید، از خودش، از اینکه چقدر کتاب نخوانده وجود دارد که عمر آدم قد نمی‌دهد به همه‌شان که تازه قرار هم نیست با خواندنشان از فاجعه‌ها کم شود، از اینکه... . انسان به هیچ‌وجه موجود احمقی نیست هرچند حماقت بخشی از همان توانایی‌های خاصش محسوب می‌شود. 
من معتقدم فاجعه، تخیلی است که حماقت انسان به آن رنگ می‌زند، یعنی لطفاً اینقدر نگویید محدودیت، خلاقیت به‌وجود می‌آورد، یعنی من دختری را می‌شناختم که اسمش آزاده بود و خلاق بود و احمق نبود و از آمدن عید خوشحال می‌شد، حالش خوش می‌شد ولی حالا با اینکه خیلی هم پیر نیست پیر شده، و من هنوز می‌شناسمش با اینکه موهایش کمی سفید شده و می‌دانم معتقد است توانایی عجیبی دارد در ایجاد فاجعه و از عید بدش می‌آید و دلش می‌خواهد اسمش هرچه باشد ولی آزاده نباشد، چون حجم اشتباهاتش تناسبی ندارد با مجازاتی که می‌شود. 
هر روز، وقتی دخترش چیزی می‌خواهد که او نمی‌تواند برایش بخرد، وقتی همسرش فقط بعضی شب‌ها به خانه می‌آید، وقتی پسرش خیابان را یک سطل زباله‌ی بزرگ فرض می‌کند. پس لطفاً اینقدر نگویید فاجعه یعنی سوراخ شدن لایه‌ی اوزون چون من، آزاده، امیرمحمد و خیلی‌های دیگر عمیقاً معتقدیم همین فاجعه‌های کوچک غصه‌های بزرگ به‌وجود می‌آورند، یعنی لایه‌ی اوزون هم اگر عید نیاید راحت‌تر سوراخ می‌شود، بی‌دردسرتر، یعنی حال همه‌ی ما خوب است ولی تو، باور نکن، هیچ وقت، به هیچ‌وجه.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی