آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 31 تیر 1399 13:34
گفت‌و‌گوی «خبرشمال» با «فهیمه حسینی طوسی» که از عکاسی و طراحی گرافیک به مزرعه‌داری رسید؛

من اینجا ریشـه در خاکـم

 
 

علی سینا رویگریان/


اشاره: همه چیز از مشاهده تصادفی یک تبلیغ در شبکه‌های مجازی شروع شد. «مزرعه هرست» و بسته بندی محصولات زراعی، آن هم به ابتکار «فهیمه حسینی طوسی»؛ دختر جوانی که از نیمه دهه 80 و قهر دو ساله‌ام با مطبوعات و همکاری با سازمان فنی و حرفه‌ای به عنوان مربی تصویربرداری در نکا، می‌شناختم. دختر باهوش، شجاع و آرمانگرای عاشق تصویربرداری و عکاسی که به تشویق من گرافیک خواند اما عاشق عکاسی باقی ماند و..... خلاصه بعد از این همه سال، به عنوان «دختر بامعرفت من»؛ هم‌چنان جایگاه والایش را نزدم حفظ کرده‌است.
تماس گرفتم و جویای داستان مزرعه و تبلیغاتش شدم. هنوز دو، سه دقیقه‌ای حرف نزده‌بود که حس کردم حال و هوای حرف‌هایش ارزش یک گفتگوی رسانه‌ای را دارد. پس با «ماه دختر» رسانه‌ایم «ماه بانو صالح نژاد» به دیدار او رفتیم که حرف‌هایش را بشنویم و ایده‌هایش را بازگو کنیم تا شاید جرقه‌ای در ذهن جوانانی مثل خودش بزند و برای دست‌یابی به آرزوهایشان به پیش بروند؛ که اگر بخواهند، حتما می‌توانند.....

/ ماه‌بانو صالح‌نژاد
وارد منزل خوش‌عطرش می‌شویم؛ صمیمی، دقیق و خوش‌صحبت است. برایمان شربتی با عطر بهارنارنج می‌آورد و ترکیب حس خوب خانه و بهار و گیاهان باغچه به اوج خود می‌رسد. از حال و هوای باغ و بستان می‌گوید و ما گوش می‌دهیم؛ شاید نیاز داریم کمی خودمان نباشیم، او باشیم و شادانه شجاعانه.
با هم به سراغ باغ می‌رویم. من، «فهیمه حسینی طوسی» و استاد خوب هر دوی ما، «علی‌سینا رویگریان». چقدر سبز و چقدر صمیمی بود هر گوشه از خاکی که فهیمه با دست‌های خودش به آن جان می‌داد را نمی‌توانم با هیچ واژه‌ای وصف کنم. طعم شیرین خیار قلمی که از بوته جدا می‌کنم، توت‌‍فرنگی‌های نشسته بر سفره‌ها و البته درختان نارنج شاخه باز کرده زیر نور آفتاب. با ذوق و شوق و بی‌ هیچ نظم در جمله‌ها از رویاهایش می‌گوید، اما نه به وضعی که کلافه‌ام کند؛ می‌توانم ساعت‌ها گوشم را به این رویاها بسپارم. اما از این دل سپردن به رویاپردازی، نمی‌توانیم مصاحبه دربیاوریم، پس پرسیدن‌هایم را آغاز می‌کنم.
از آن آدم‌هایی هستم که در فهم هر پدیده نیاز به شناختن سرچشمه و تولدش دارم، پس از فهیمه درباره شروع و زایش این ایده‌ها و اصلا اصالت تفکرش می‌پرسم. می‌پرسم چطور یک عکاس و طراح گرافیک به باعبانی می‌رسد؛
من به این باغ نرسیدم، ریشه‌های من در همین خاک و همراه گیاهان همین سرزمین هستند. من با افتخار و شادی، فرزند یک کشاورز هستم و تمام کودکی‌ام تا همین امروز به تماشای تلاش‌های پدرم، مادرم، برادرانم و اهالی روستا برای رشد گیاهان مختلف گذشت. بارها دیدم که اهل خانه یا همسایگان و هم‌محل‌هایم با تمام جان و دل برای کشت محصولی تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند از ان‌همه تلاش. سال‌های سال است که تماشا می‌کنم مردمی که دوستشان دارم، درگیر کار کشاورزی هستند و اما با یک حادثه، با بالا و پایین شدن بازار یا حتی باران و آفتاب بی‌وقت تمام زحماتشان بدون نتیجه می‌ماند. دیده‌ام چقدر دل‌زده می‌شوند و غصه می‌خورند و باز از نو شروع می‌کنند به تلاشی دوباره.
با وجود این‌که روحیه آزمون و خطایی در اطرافیانم به‌خاطر نتیجه نگرفتن از تلاش‌هایشان اذیتم می‌کرد، ناخودآگاه خودم هم شبیه آن‌ها عمل می‌کنم؛ رشته دبیرستان و دیپلم من هیچ ربطی به مسایل هنری و گرافیک نداشت، اما به‌خاطر علاقه‌ام بعد از گرفتن دیپلم وارد دوره‌های فنی و حرفه‌ای شدم تا با قواعد تصویربرداری آشنا شوم. در همین دوره با استاد رویگریان آشنا شدم و آرزویم شد که مستندی مشابه کارهای کلاس استاد بسازم. آرزویی که در ادامه در دلم ماند؛ برای کسب درآمد و استقلال مالی، مجوز تصویربرداری‌ام را گرفتم و فیلم‌بردار و عکاس عروس و دامادها شدم. شغلی که با وجود درآمد مناسبش و تجربه 8ساله‌ای که در آن دارم، برایم تبدیل به روندی تکراری و بی‌معنا شد و رهایش کردم.
پس چه شد که باز هم به فکر عکاسی افتاد و نقشه امروزش را از چه وقت و چگونه چید؟ پرسش که هر شنونده‌ای در سرش خواهد داشت؛
تصمیم گرفتم برای یادگیری هنری دوباره، در دانشگاه رشته گرافیک بخوانم اما در همان ترم اول متوجه شدم این رشته مطابق سلیقه من و تصوری که داشتم نیست. با این‌حال به اصرار استاد و اطرافیان در دانشگاه ماندم و مدرک کارشناسی گرافیک را به تاریخچه کوچک آزمون و خطاهایم اضافه کردم. با همه این پرش‌های فکری، من باور دارم برای رسیدن به نقطه‌ای که امروز در ان ایستاده‌ام، باید همه این پله‌ها و حالات مختلف را تجربه می‌کردم و خوشحالم. تنها مساله این است که با وجود ادامه تحصیل خودم در دانشگاه و گرفتن مدرک، با اطمینان می‌گویم که در محیط دانشگاه‌های امروز، توانایی و سواد کار به آدم‌ها اضافه نمی‌شود. تنها می‌توانیم نشانه‌هایی از اهداف اصلی‌مان را پیدا کنیم.
درباره همین نشانه‌ها باید بگویم برای این‌کاری که امروز در حال ریختن پی و ریشه دادن به آن هستم، از یک پروژه دانشگاهی و تجربه‌ای در حیاط دانشگاهمان ایده گرفتم. در یکی از درس‌های دانشگاه، پروژه ترم من عکاسی تبلیغاتی از میوه‌های باغ بود که در کمترین فرصتی که داشتم، به‌خاطر شغل همزمان با تحصیلم، پروژه خوبی درست کردم و با خودم گفتم من به‌عنوان فرزند یک خانواده کشاورز، چرا نباید به فکر فروش بهتر و بیشتر محصولاتم و ایجاد تبلیغات و ظاهر مناسب محصولات باشم.
پراکنده از تجربه‌های فروش میوه و عکاسی می‌گوید، جوری که به ذهنم می‌رسد هوشمندانه این‌گونه خود را وصف می‌کند تا به آزادی روح و کودک درونش شک نکنم؛
این پروژه دانشگاهی یادم انداخت که من باید از همان اصالت و ریشه‌های اجتماعی و اقتصادی خودم برای ایجاد درآمد کمک بگیرم. به یاد تجربه فروش میوه‌های محلی در حیاط دانشگاه افتادم؛ زمانی که یکی از دوستانم را که همیشه از بی‌کاری و نبودن فرصت کسب درآمد گله می‌کرد، به فروش میوه‌های حیاط خانه‌مان در دانشگاه دعوت کردم اما او حتی حاضر نشد که کنارم بنشیند. این نشانه‌ای بود که به دنبال کار و درآمد نبود بلکه پرستیژ یک کار را می‌خواست که به نظرش در فروش میوه دیده نمی‌شد. اما من نمی‌خواستم از فرصت‌ها و توانایی‌هایم چشم‌پوشی کنم.
«وقتی که خواستی از پتانسیل زندگی در روستا و محیط مناسب کشاورزی استفاده کنی، چه قدم‌هایی برداشتی»؟ این را می‌پرسم، چراکه خیلی از مردم هم‌محله او شاید دلشان بخواهد در همین محیط فعالیت و رشد کنند اما نمی‌دانند چگونه از بازی بازار و دلالان جان به‌در ببرند.
همراه خواهرم در دوره‌های مخصوص تاک، مختص جهاد کشاورزی شرکت کردیم تا یاد بگیریم چطور با هزینه کمتر، رسیدگی بدون مواد شیمیایی و زودتر از دیگر فروشندگان میوه‌ها را وارد بازار کنیم. این‌طور می‌شود به قیمت مناسب و درخور زحمت کشاورز، محصول را فروخت. اما هرچه تلاش کردیم نه در این محله و نه حتی در خانواده خودمان، یعنی برادرانم که مثل خود من بعد از فوت پدرمان صاحب زمین شده بودند، به حرف‌های ما گوش ندادند و راه خودشان را می‌روند، حتی اگر بدانند شکست می‌خورند. می‌بینم که مردم این روستا چقدر در این آزمون‌ها و خطاها هزینه پرداخت می‌کنند، خسته می‌شوند و دل می‌برند اما حاضر به نو کردن روش کشاورزی‌شان نیستند.
معلوم است دلش برای همه هم‌محلی‌هایش می‌تپد؛ زمانی که این‌ها را می‌گوید در عین درگیری احساسی، با غرور و علاقه خاصی از سخت‌کوشی این مردم می‌گوید. می‌پرسم چرا مثل خیلی جوانان که زمین کشاورزی به ارث می‌برند و می‌فروشند و از روستا می‌روند، پیش نمی‌رود، لبخند کج و تلخی تحویلم می‌دهد؛
آن‌ها که می‌توانند بفروشند و بروند، هم‌پای پدر در این سرزمین عرق نریخته‌اند و خسته رشد گیاهانش نشده‌اند.
او جوان است. می‌خواهد از این باغ، یک مجموعه هنری حسابی بسازد. ایده‌های کارآفرینی در سرش دارد. می‌خواهد روزی به چشمش ببیند که کودکان (از همراهی و عکاسی کودکان لذت می‌برد، بس که کودک درون شادی دراد) در باغش می‌چرخند و برای خودشان میوه‌های تازه برمی‌دارند، که از این صحنه‌ها قاب‌های واقعی و دلی بردارد. می‌خواهد خودش باشد، با الگو و آموختن و رشد، اما خودش باشد. فهیمه به خاک باغش، به گلدان‌های سبزش و دست‌ساخته‌هایش دل‌بسته است و آن‌ها هم انگار بدون او انگار معنا ندارند. ای‌کاش پله‌های موفیتش را طی کند؛ پله‌ها سر نباشند، او سربه‌هوا نباشد و خداوند نگهدارش.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی