• منتشر شده در دوشنبه, 17 تیر 1398 11:24
مینی‌مال «خبرشمال» به بهانه دپوی زباله توسط شهرداری در منطقه ساحلی «محمودآباد»؛

اسپارتاکوس «محیط زیست» در مسلخ امپراتوری بی‌رحم

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: با زبان قانون یا شعر، با خواهش یا تحکم، با لبخند یا اشک، با تمام هرآنچه که باید و نشاید یا شاید و نباید، با چه بگوییم که زمین و ساحل و دریا و جنگل و گیاه و حیوان و شهر و خیابان...، قرار نبود و نیست، جولانگاه و قربانی بی‌فکری و بی‌تدبری ما بشوند؟ چگونه بنویسیم که درست بخوانیم؟ 
سد می‌سازیم تا جایی را آباد کنیم اما طبیعت را به سخره می‌گیریم. جاده می‌کشیم ولی جنگل را می‌میرانیم. قرار بود زندگی کنیم نه اینکه زندگی را بگیریم و نفس را از حیات و باغ را از وحش و هراس بیفزاییم به کره خاکی که حالا خاک بر سر و رویش پاشیده‌ایم؛ ای خاک بر سر ما!
به عکس نگاه می‌کنم. خیره می‌شوم به زاویه‌هایش. به ذره ذره‌های پلاستیک‌های باصلابتش که لگد می‌کنند اصالت محیط زیست ما را. به رد شیرابه‌های عفونت و خشونت و سبعیت می‌نگرم که همچون هیولایی چندهزار سر، لبخند کریه می‌زنند و به گریه‌های نانوشته سرزمینم و به زخم‌های مازندرانم... .
قانون را می‌نویسند تا اجرا شود اما خیلی وقت‌ها نمی‌شود و گاهی نیز که می‌شود، دیر می‌شود یا درگیر «هنوز» می‌شود؛ هنوز اما انگار موعدش نرسیده است. هنوز، اغلب مال دیروز است که حواله‌اش می‌دهیم به فردا. «فردا که بشود فکر فردا می‌کنیم»؛ گزاره نادرستی‌ست که درست است. برای بعضی چیزها به طور شدیدی نادرست است. و طبیعت که قرار نبود از ما برنجد. و محیط زیست که قرار نبود از ما شاکی بشود. و حیوان و گیاه و درخت که قرار نبود به خلقت ما شک بکند... .
می‌گویند نظام‌های دیکتاتور و فاشیستی، به مرور قوی می‌شوند؛ قدرتمند و ابر قدرت و قدر قدرت. متفکران و تئوریسین‌ها و ارتش‌ها و تسلیحات و نیروی انسانی فراوان -گاه دچار شست‌وشوی فکری و مغزی- و البته، فراموشی عشق و نسیان اندیشه و جمود جریان سیال ذهن. کوه هم حریفشان نمی‌شود در پایداری و می‌روند -لجام‌گسیخته- به سمت قله‌های فتوحانه بعدی؛ بعدی و بعدی و بعدی... . با این حال هر نظام دیکتاتوری و فاشیستی، روزی فرو خواهد پاشید؛ خواه «هیتلر» باشد و «موسولینی» یا «پینوشه»، همیشه هم برای فروپاشی‌اش نیاز به وجود «گاندی» نیست اما نیاز به صبر  هست و گذر زمان، چرا که دیکتاتوری همواره از درون متلاشی می‌شود. بیماری عجیبی‌ست به دست خود، ریشه خود را زدن؛ نگاه به اضمحلال از یک «ویوی» رویایی، تماشایی، دنیایی. دیکتاتوری گرچه طولانی اما تاریخ مصرف و انقضا دارد. هرج و مرج دارد پس از یک دوره ثبات و قوام ظاهری. به آدم، توهّم خودبرتربینی و خدایی می‌بخشد؛ «اسپارتاکوس»ی در مسلخ امپراتوری بی‌رحم... .
به عکس خیره می‌شوم؛ به «دپوی زباله توسط شهرداری محمود‌آباد در منطقه ساحلی این شهر و روان شدن شیرآبه زباله در دریا». به تلاش مذبوحانه ما آدم‌ها برای از بین بردن و به تلاش ناامیدانه و استیصال دریای خزر، دریای مازندران، دریای کاسپین. به رنج مدام فک‌های خزری و به تک‌سلولی‌ها و آمیب‌ها و آغازیان. به طرح سالمسازی دریا فکر می‌کنم و به اینکه قانون را معمولا جوری می‌نویسند که خوانده نشود! و به این فکر می‌کنم که دنیا چقدر جای جذاب‌تر و زیباتر و امن‌تری بود اگر انسان نبود یا این همه توهّم خدایی، همراهش نبود... .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی