آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 10 تیر 1393 04:23

گفتگو با دکتر باهر

 

 

غلامرضا باهر، متولد تیرماه1320، دورۀ تخصصي خود را در رشتۀ کودکان از 1353 تا 1355 در مرکز طبي کودکان تهران گذراند. او به دستور مرحوم استاد دکتر قريب و آقاي دکتر رضا معظّمي مدّتي را در بيمارستان رازي و قلب تهران (شهيد رجايي) به تحصيل در رشته پوست و قلب و اطفال سپري کرده است. دکتر باهر از سال 1357 سرپرستي گروه پزشکي امام خميني (ره) در قم و همچنین سرپرستي گروه پزشکي حضرات آيات عظام گلپايگاني، مرعشي نجفي، مولایي (توليت آستانه قم)، فاضل لنکرانی و مکارم شیرازی برخی ديگر از علما را عهده‌دار بوده و هست.

    آنچه در پی می‌آید بازنویسی مصاحبه‌ای است با دکتر باهر که بخشی از خاطرات جالب آن گرامی را  به تصویر می‌کشد. برخی از این خاطرات به دوران پر فراز و نشیب انقلاب می‌پردازد. اوج خاطرات دکتر هنگامی رقم می‌خورد که به رابطۀ صمیمانۀ امام خمینی(ره) و آیت­الله گلپایگانی(ره) می‌پردازد. ناگفته‌هایی در ارتباط آیت‌‌الله شریعتمداری و یادی از استاد غریبش، دکتر قریب، سبب جذابیت و اهمیت سخنان گفته شده در این مصاحبه است.

    

    با سلام خدمت  شما و تشکّر از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشته­اید، سخن را از اینجا آغاز می­کنیم که گویا سابقۀ فعالیت پزشکی شما از بیمارستان آیت­الله گلپایگانی آغاز شده. از آن دوران و از حال و هوای آن روزها و چگونگی اشتغال درآنجا بفرمایید.

    - ماجرا از آنجا آغاز شد که من در سال 1347 فارغ‌التحصيل شدم. در آن هنگام، آیت­الله گلپایگانی که از قبل با من آشنایی داشت، دنبالم فرستاد. خدمت رسیدم. آقا فرمود: «از همان فروردين­ماه که در مدرسة فيضيه سال41 اتفاقاتي افتاد و طلاب را جايي (بیمارستانی) نمي‌پذيرفتند، به فکر افتاديم که يک بيمارستان درست کنيم و الان می­خواهیم شما آن را سامان بدهید.»

    اين بيمارستان که به نام آيت‌الله گلپايگاني معروف است، از زمين‌هاي آستانه بود و اولين بار به آيت‌الله قمي واگذار شد که ايشان نتوانستند در تکميلش فعاليت کنند. بعد که واقعة فيضيه در سال 41 رخ داد، آقاي‌گلپايگاني به اين فکر افتادند که آنجا را به عنوان بیمارستان مخصوص روحانيت تکمیل کنند. اگر تشريف ببريد و بینید بالای سردرِ بیمارستان نوشته شده: بيمارستان آيت‌الله گلپايگاني و زيرش نوشته شده: ويژة روحانيت.

    این مرکز، در بدو امر، به صورت درمانگاهي بود که گاه‌گاهي پزشکی به آن سر می­زد ولي وقتي که ما رفتيم آن را گسترش داديم و بخش‌هاي مختلفی درست کرديم، به‌طوري که در زماني که حضرت امام(ره) به قم تشريف آوردند، تقريباً، بيمارستان کاملي شده بود. يکي از بخش­های این بیمارستان که به برکت وجود امام آغاز به کار کرد، بخش قلب بود، چون تا آن­موقع، سال 58 يا 57، در قم بخش ccu نداشتيم. ccu بعد از عارضه‌اي که امام پيدا کردند درست شد.

    و نیز از آن به بعد، تصميم گرفتيم که براي طلاب دفترچه درست کنيم. دفترچه‌اي که ما درست کرديم به اين صورت بود که صد برگ داشت به صورت  دوبرگ دو‌برگ بود؛ يک برگ زرد بود و يک برگ سفيد يا برگ آبي و سفيد. به هر طلبه‌اي يکي از اين دفترچه‌ها داده بوديم. وقتي به دکترهاي مختلفی که ما داشتيم مراجعه مي‌کردند، پزشک در برگ سفيد نسخه مي‌نوشت و دارو به صورت رايگان از داروخانه دریافت می­شد. برگ زرد هم توي دفترچه مي‌ماند. در حقيقت، تأمين اجتماعي و خدمات درماني بعد از ما این کار را انجام داد! این کار از آنجا کلید خورد که من يک روز، از روزهای سال57، خدمت امام شرفياب شدم و عرض کردم: چرا اجازه نمي‌دهيد طلاب را بيمه کنيم. آقا فرمودند: «طلاب بايد زيّ طلبگي آنها حفظ شود. بعد هم نظر آقاي گلپايگاني را در اين مورد بپرسيد که ايشان با بيمه کردن طلاب موافق هستند يا نه.» من رفتم خدمت آقاي گلپايگاني و قضیه را عرض کردم که امام در مورد بیمۀ طلاب نظر شما را جویا هستند. ایشان فرمودند: «هر چه نظر مبارک آقا هست و هر چه امام بفرمايد.» دوباره برگشتم خدمت آقا و گفتم که نظر ايشان هم نظر شماست. امام فرمودند: «به جز طلبه‌هاي افغاني، که بايد به کشورشان برگردند، بقيه طلاب را بيمه کنيد. مشکلي ندارد. منتها به گونه­ای عمل شود که از بیمه تآمین اجتماعی دارو هم بگيرند.»

    در مدرسة معصوميه، که آن موقع با ‌عنوان گلستان معصوميه معروف بود، دفتر بيمۀ طلاب شکل گرفت. در زمان شاه اينجا را درست کرده بودند به‌عنوان مهمان‌سراي آستانة مقدسه تا وقتي کسي به قم می­آید، آنجا مستقر شود. بعدها توليت آستان، آيت‌الله مولايي، به دليل مسائلي که پيش آمد، گفتند: من صلاح مي‌دانم که اينجا را به يک مدرسة علميه بدل کنم. به این ترتیب، از شکل گلستان و باغ درآمد و به صورت فعلي که شما ملاحظه مي‌کنيد، تبدیل شد. اولين بار دفتر بيمۀ طلاب در آنجا پا گرفت و داماد آيت‌الله شرعي، ظاهراً، رئيس دفتر آنجا شد. کم‌کم من صحبت کردم براي بازنشستگي هم چيزي در نظر بگيرند. علتش اين بود که وقتی طلبه‌اي با نام «کلهر»، که طلبه­ای خوب و وارسته منتها نابينا بود، فوت کرد، خانواده­اش از دریافت حقوق محروم شدند. رفتم خدمت آقاي گلپايگاني گفتم: اگر خدايي ناکرده اتفاقي براي طلاب رخ دهد هيچ‌کس به داد خانواده آنها نمي‌رسد. نمونة آن همین طلبه است. بعد چند نفر ديگر را هم نام بردم. به دنبال اين بود که کم‌کم بيمۀ طلاب به صورت فعلي پا گرفت که الحمدلله بهتر شد. به هر حال از سال 47 در بيمارستان آقاي گلپايگاني مشغول به خدمت شدم.

    جناب­عالی هفته­ای چند بار آیت­الله گلپایگانی را ملاقات می­کردید؟

    تقريباً هر روز برای معاينۀ آقاي گلپايگاني خدمت ايشان مي‌رفتم. البته گاهي اوقات، به علت گرفتاري­هاي ايشان يا من، مي‌شد هفته‌اي سه روز يا چهار روز. با این وجود، اکثر روزها، بیشتر هنگام صبح، ايشان را زيارت مي‌کردم. گاهي هم ايشان مي‌آمدند بيمارستان. يک وقت که من دير مي‌کردم ايشان مي‌فرمودند: «خوشحالم که چند روز است شما را نمي‌بينم، چون وقتی مي‌آيي حواسم به توست و وقتي که نمي‌آيي بیشتر به ياد خدا هستم و بيشتر متکي به خدا هستم.» هر وقت دير مي‌آمدم تکیه­کلامش اين بود که شما را دير زيارت مي‌کنم. هر روز صبح، تا آنجا که می­شد، خدمت می­رسیدم و آقا را معاینه می­کردم. بعد آقا مي‌رفتند برای تدریس. درسش هم خيلي جالب بود. وقتي تشريف مي‌بردند مسجد اعظم، اول همان جايي که طلاب نشسته بودند، الله اکبر مي‌گفتند و دو رکعت نماز مي‌خواندند، بعد تشريف مي‌بردند بالا و درس را شروع مي‌کردند.

    در این جریانات و رفت و آمدهاست که شدید طبیب­العلما!

    - بله، به سبب حضورم در این بیمارستان، تمام مراجع آن زمان شدند بيمار من؛ يعني علما و فضلا و مراجعي که در قم بودند، مثل آيت‌الله مرعشي، آيت‌الله شريعتمداري، آيت‌الله منتظري، آيت‌الله اردبيلي، آيت‌الله مشکيني، آيت‌الله ميرزا هاشم آملي لاريجاني، آیت­الله فاضل و همة آنهايي که بودند، خدمتشان می‌رسیدم مثل همين الان. الان تمام مراجعي که در قم تشريف دارند، مثل آيت‌الله مکارم، آيت‌الله اردبيلي و آيت‌الله گرگاني، در خدمتشان هستم. البته از سال 57 تا به حال، يعني از زماني که امام به قم تشريف آوردند تا به امروز، الحمدلله، وضع امکانات درمانی بهتر شده و، در پی آن، وضع درمان علما بهتر شده است. از وقتی که رئيس دانشکدة پزشکي قم به من مأموريت داد که نمايندة وزارت بهداشت و درمان آموزش پزشکي در بیوت مراجع باشم، مکانی را، به‌عنوان بخش ويژة مراجع به‌عنوانVIP، آماده کردیم که اگر خداي ناکرده برای هر یک از آقايان مراجع مشکلي پيش آمد، آنجا بستري‌ شوند تا بعد اطباي مورد نياز به آن مکان بروند و آنها را ويزيت ‌کنند.

    جناب دکتر باهر، یادت هست اولين عالمي که ويزيت کردي چه کسي بود؟

    - من بچه محلة ميدان مير بودم و در جواني اهل قرائت و روضه. و رئيس هيئت هم بودم و مجالس ضد شاهي داشتيم. عرضم این است که چون با همة جوامع در ارتباط بودم، تقريباً مشهور بودم بين علما. بدین ترتیب، اکثر قريب به اتفاق علما و مراجعِ سرشناس، به غير از آقاي بروجردي که سنشان به من نمي‌خورَد، پزشکشان من بودم. اولين عالمی که به دستور آقای گلپایگانی ویزیت کردم، آیت­الله کوهستاني بودند. يک روز آقاي گلپايگاني به من فرمودند: يک آقايي است که از شمال آمده و توي کوچۀ کلاه­فرنگي کوی گذرخان بستري است. شما برو ببين و ايشان را بياور و در بیمارستان بستری کن. من رفتم منزل ايشان. ديدم یک پيرمرد نحيف اما يک روحاني با کمالي است. سلام و عليک کرديم و گفتم: آقا به من گفته که شما را بستري کنم. گفتند: باشه، اشکالي نداره. ما آمبولانس را فرستاديم، ايشان را در يکي از اتاق‌هاي بخش جراحي بستري کرديم و با دو - سه تا از پزشکان درمان ريه ايشان را شروع کرديم. عجیب بود که مرتب افرادی از مریدانش برای عیادت مي‌آمدند، پشت شيشه را مي‌بوسيدند و مي‌رفتند. من فهميدم خيلي ايشان مورد وثوق است. بعدها فهمیدم که ایشان آیت­الله کوهستانی از علمای بزرگ شمال هستند. يک روزي آقازاده‌اش به من فرمود: دکتر باهر! تو ناراحت نيستي از اینکه این­همه به دیدار آقا مي‌آيند؟ گفتم: نه، اينجا متعلق به روحانيت هست. گفت: آخر، بيمارستان را بهم زدند. گفتم: اشکالي نداره.

    خاطرۀ جالبی از ایشان یادم هست. سينة آقای کوهستانی ناراحت بود، من به ایشان گفتم: غذا چي دوست داري؟ می­گفتند: پلو. اما چون پلو بدون خورشت نمی­شد و کباب برای آقا خوب نبود، ما براي ايشان سوپ مي‌آورديم. يک روز به شوخی گفتند: دکتر باهر، من يک سؤال از شما دارم. شما در قم به آش مي‌گویيد پلو. گفتم: نه. گفتند: من هر روز مي‌گویم پلو، آش برایم مي‌آوری! بعد ادامه دادند: شما به کوهستان ما نيامدي. ما آنجا آش معروفي داريم. البته قسمت نشد به بیت آقا در شمال بروم. ايشان مرخص شد و  پس از مدتی از دنیا رفتند.

    آقای دکتر، آغاز فعالیت­های انقلابی شما از چه سالی بود؟

    - تا آنجا که یادم هست شروع فعاليت‌هاي انقلابي ما در قم و در بيمارستان آيت‌الله گلپايگاني به نوزدهم دي1356 برمی­گردد. آن روز حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود که واقعة معروف «19دي» راه افتاد. داستانش به اين ترتيب بود که به دنبال انتشار نامه‌اي که رشيدي مطلق در روزنامة اطلاعات نوشت و جسارت به مقام شامخ روحانيت کرده بود، عده­ای از مردم به خانة علما، به­ویژه بیت آيت‌الله نوري همداني در کوچه بيگدلي، مراجعه کرده بودند و از آنجا يک نهضت خودجوش راه افتاده بود که بعد کشيده شد به خيابان ارم به طرف دفتر تبليغات اسلامي کنونی یا دارالتبلیغ آن­زمان. به من در منزل تلفن شد و گفتند: کجايي؟ کاري داريم و مي‌خواهيم تو را ببینیم. از خانه به بيرون سرک کشیدم، ديدم خيلي شلوغ است. پرسيدم: چه خبر شده؟ گفتند: سروصدا زياد و تيراندازي است و از اين حرفها. چون اصل قضيه برایم روشن نبود، زنگ زدم به مدرسة پسرم، دبيرستان صدر. از رئيس مدرسه جويا شدم که چه خبر است؛ گفت: دکتر باهر خيلي خبرهاست، فقط از خانه بيرون نيا. در همين زمان که داشتيم صحبت مي‌کرديم زنگ خانه را زدند. درب منزل يک ماشين جيپ و چند نفر از افسرهاي نظامی ایستاده بودند. گفتند: دکتر باهر، چند نفر با هم دعوا کردند و زخمي شدند و الان در بيمارستان شما بستری هستند. بياييد با هم برويم آنها را تحویل ما بدهید. رفتيم بيمارستان. درب بيمارستان خيلي شلوغ بود. گفتم: چه خبر شده؟ گفتند: «هيچي. چند نفر فوت شدند، بقیه هم عقب بيمارستان در يکي از اطاق‌ها بستري هستند. مراقب باش. اینها به بهانۀ اینکه دعوا کرده­اند، آمدند اينجا.» يکي از اين مجروحین برادر آقاي انصاري است.[1] بعد نیروهای نظامی وارد بيمارستان شدند و گفتند: می­خواهیم اينها را ببريم. من ديدم اينها گلوله خورده­اند و بدنشان له شده. آمدم بيرون به افسر نظامی گفتم: اينها دعوايي نيستند، با گلوله کشته شده­اند. گفت: اينها را به ما بدهيد تا ببريم. گفتم: من نمي‌توانم به شما بگویم اينها را برداريد و ببريد. من مسئول اينجا هستم ولي اختيارش دست آقاي گلپايگاني است. گفت: ما شما را رسماً به عنوان مسئول مي‌شناسيم و برایتان بد مي‌شود. گفتم: هر طور مي‌خواهد بشود. و رفتند. چون سردخانه نداشتيم اين جنازه‌ها را تحويل بيمارستان کامکار دادیم و روز بعد تشييع جنازۀ بسيار عجيبي از اين چهار شهيد راه افتاد.

    در همان دوران، با برادران انقلابی مانند حاج‌علي‌ محمدي، آقاي معيني، سيد ابراهيم حسيني شب­ها خدمت آقای یزدی مي‌رفتيم و به اصطلاح شعارهاي فردا را تنظيم مي‌کرديم. آيت‌الله يزدي دفتري داشت، نزديک منزل آيت‌الله منتظري که امام بدو ورود به قم آنجا تشريف آوردند و مدتي ساکن بودند. بعد آمدند خيابان دور شهر منزل آيت‌الله اشراقي که مدتی بعد از انقلاب دفتر حج و زيارت شد. بعد هم که فروخته شد. اي کاش آنجا را نمي‌فروختند. من وقتي شنيدم خيلي متأثر شدم.  من گفتم اينجا را نگه­دارند که يادگار امام است؛ امام در این خانه مريض شدند و قلبشان گرفت و از همانجا به تهران منتقل شدند. من گفتم اگر پول داشتم اينجا را مي‌خريدم و يادگاري امام نگه­مي‌داشتم. اگرچه درست است که منزل اصلي امام همان جايي است که مشغول بازسازيِ آن هستند اما امام مدت مديدي را اينجا ساکن بودند. امام بعد از ورود به قم به هیچ­وجه به اين خانه‌اي که در يخچال قاضي است، تشريف نبردند. مدتی در منزل آقاي يزدي در خيابان بهار بودند، بعد هم تشريف بردند منزل آقاي اشراقي و از آنجا تشريف بردند تهران.

    آقاي دکتر، اگر بخواهید خاطره­ای از روزهای انقلاب برای ما نقل کنید، چه خواهید گفت؟

    يک داستان خيلي جالبي از آن روزها در ذهنم مانده این است که روزي خبر آوردند که آيت‌الله مشکيني و آيت‌الله جنتي را دستگير کرده­اند. بچه‌هاي بازار به من گفتند که اگر امشب آقاي مشکيني و آقای جنتی توي کلانتري بمانند، فردا غوغایی در قم راه مي‌افتد از خون و جنگ و جدال. تیمسار یا سرلشکری فرماندار نظامي قم بود و مریض من هم محسوب می­شد. يک دکتر قلب داشتيم به نام دکتر تهراني. به من گفت: اگر امشب این آقایان را رها نکردند، برویم پيش اين تيمسار که با تو آشناست و بگو اينها را رها کند. ساعت یازده شب بود که با اتفاق دکتر تهراني رفتيم به ژاندارمري خيابان تهران (خيابان امام فعلي)، خودمان را معرفی کردیم و سراغ تیمسار را گرفتیم. مرد مؤمني بود و بعد که تحقيق کردم فهمیدم از اصفهاني‌هاي پاک است. علت اينکه او را به قم فرستادند، اين بود که  با روحانيت رابطۀ خوبی داشت. به هر حال، وقتي که برایش توضیح دادیم که براي چه آمديم، گفت: اعلي­حضرت دستور داده هر کسي را که از امروز مي‌گيريد دیگر از زندان آزاد نکنيد. گفتم: اين دو نفر از بزرگان قم هستند. اگر امشب در زندان بمانند، فردا قم يکپارچه به هم مي‌ريزد و ديگر نمي‌توانيد کنترلش کنيد. گفت: ‌بايد به استحضار برسانم. به دفتر شاه زنگ زد. با تیمساری به نام کاتوزيان، که نمي‌دانم الان زنده هست يا نه، از دوستان مهندس بازرگان بود، صحبت کرد. يک ربع بعد جواب داد که شاه گفته اگر اين آقايي که آمده اينجا پيش شما برای وساطت موثق است، بگویيد آزادشان کنند. بعد دستور داد آقایان مشکینی و جنتی را آزاد کردند. ما خوشحال بودیم که آقايان آزاد شده‌اند. اما فردا قم بدتر از هر روز شد. تيمسار زنگ زد و گفت: دکتر باهر! چشمت روشن! گفتم: چرا؟ گفت: مگر تو قول ندادي که با آزادی آقایان قم آرام بماند؟!

    به هر حال، اين خاطره از مرحوم آقاي مشکيني خيلي جالب بود. ایشان تا زنده بود و من خدمتشان مي‌رفتم، مي‌گفتند: آن شب يادتان هست که چه بزرگواري کرديد. و من با شرمندگی می­گفتم: بله.

    جناب دکتر باهر، از آشنایی خودتان با امام(ره) برای ما بگوييد. با امام از کي آشنا شديد و چگونه توفیق ورود به بیت آقا برایتان حاصل شد؟

    - از موقعي که بچه بودم و مدرسه مي‌رفتم ايشان را به اسم آقا روح‌الله مي‌شناختم، موقعي که دبيرستان رفتم و سال 41 که به دانشگاه رفتم، این ارتباط و آشنایی بیشتر شد. احمدآقا، فرزند حضرت امام، دبيرستانِ حکيم نظامي مي‌آمدند، فوتباليست هم بودند. البته سنمون کم‌وبيش فرق مي‌کرد؛ احمدآقا مقداری از من بزرگ‌تر بود. با این حال، با احمدآقا از همان سال41 دوست بودم. خانۀ ایشان در کوچة اديب قرار داشت، کوچة اديب در خيابان بيمارستان فاطمي همان خيابان معلم فعلي. دست راست که مي‌رفتي، کوچۀ دوم اديب بود و همان خانة اول خانۀ ايشان. پله مي‌خورد و مي‌رفت بالا. يک روز، در سال47، احمدآقا زنگ زدند و گفتند: دیگران، به این بهانه که خانۀ ما زیر نظر ساواک است، می­ترسند اینجا بیایند. تو حاضری برای عیادتم اینجا بیایی؟ گفتم بله. من از آن‌موقع به بیت آقا رفت­و­آمد داشتم. یادم هست وقتي که انقلاب شد فاطمه خانم، خانم طباطبایي، با حدود 40 الي 50 نفر از جمله دختر خود امام، به بيمارستان گلپايگاني مي‌آمدند تا دورة کمک­های اولیه را بگذرانند.

    البته آشنايي من با خانواده امام از سال 57 شروع شد ولي خدمت احمدآقا از سال 47 مي‌رفتم. سال57 که امام(ره) به قم تشريف آوردند، در فيضيه ملاقاتم با ايشان شروع شد. از تهران يک عده پزشک با ايشان آمده بودند، اما دکتر ديالمه و احمد­آقا مرا خواستند و گفتند: از امروز مسئوليت پزشکيِ امام با شماست. آن­موقع، کنار محوطه‌اي که امام براي ملاقات تشريف مي‌آوردند اتاقی را آماده کردیم؛ آنجا وسايل پزشکي اکسیژن و تخت بستري را فراهم کرديم. امام که برای استراحت می­آمدند - تا يک جمعيت برود و جمعيت ديگری حاضر شود- در فواصل بين ملاقات­ها، امام را معاينه مي‌کردم و ضربان قلب و فشار خون را کنترل مي‌کردم. مجدداً ملاقات‌هاي بعدي صورت مي‌گرفت. امام(ره) روحية بالايي داشتند و از ملاقات­های پشت سر هم ابایی نداشتند. با این وجود، به سخن پزشک هم گوش می­دادند. يک روز فشار خون امام را گرفتم، روی عدد پنج بود. به امام گفتم: شما بايد دراز بکشيد، نمي‌توانيد برای ملاقات بعدی برويد؛ فشارتان پایين است. دیدم امام بلند شدند. به امام گفتم: شما کجا تشريف مي‌بريد. فرمودند: مي‌خواهم وضو بگيرم. گفتم: آقا من پزشک هستم و شما هم فقيه هستيد؛ به فتواي پزشکيِ من شما نبايد راه برويد. بعد گفتم آب آوردند، امام همانجا وضو گرفت. منظورم گوش کردن به حرف پزشک هست. البته گاهی اوقات هم بنا به مصالحی از معاینه جلوگیری می‌کردند؛ يک روز احمد آقا زنگ زدند که مي‌خواهي بروي بيمارستان، اول امام را ببين، بعد برو. رفتم، ديدم امام در حال خواندن قرآن است. پرسیدند: کجا بودی؟ عرض کردم: احمد آقا گفت شما کسالت داري؛ من هم آمدم. در همين موقع که صحبت مي‌کرديم، احمد­آقا وارد شد. امام به او فرمودند: براي چي به دکتر گفتي بیاید اينجا؟ گفت: آخر، شما ديشب دستتان مي‌خاريد. فرمودند: خوب اين پماد بتامتازون هست، مي‌ماليدم. ايشان بايد به بيمارستان برود و مريض­ها را ببيند. حاج احمد­آقا گفت: حالا فشارتان را ببيند. امام فرمودند: نه فشارم را هم نمي‌خواهد بگیرد. هيچ چيزي نيست. تشريف ببريد.

    جناب دکتر، با این توضیحات فهمیده می­شود که در آن دوره هر روز پيش امام نمي‌رفتید. در نتیجه، بیش از آنکه به عیادت امام بروید به عیادت از آیت‌الله گلپایگانی می­رفتید.

    - معمولاً هفته‌اي دو يا سه بار به عیادت امام(ره) می­رفتم. چون ايشان مسن‌تر بود و، از طرفی، امام اکثر اوقات سرش شلوغ بود و دم‌به‌دم نمي‌شد با ایشان ملاقات داشت. آقاي گلپايگاني این کثرت جمعيت ملاقات­شوندگان را نداشت، گرچه افرادی از داخل و خارج کشور می­آمدند.

    آیا در دوران قبل از انقلاب، به­ویژه در بحبوحۀ فراگیر شدن انقلاب، از طرف رژیم کسی به ملاقات آیت‌الله گلپایگانی می­آمد؟ نحوۀ برخورد چگونه بود؟

    - بله، می­آمدند و اتفاق­های جالبی در ملاقات آقاي گلپايگاني رخ می­داد. يك روز ساعت 5/6 صبح به من زنگ زدند که تشريف بياور منزل آقا. رفتم ديدم نخست‌وزير وقت، علي اميني، آنجاست. خدمت آقاي گلپايگاني  رفتم. ایشان فرمودند: «این آقا آمده به عيادتم. من که کسي را نمي‌پذيرم.» اون موقع هنوز شاه در ايران بود و امینی آمده بود وساطت بکند اما آقا نمي‌خواست او را بپذيرد، چون وساطتي در کار نبود، بايد برود. بعد اینکه با آقا ملاقات کردم، از اندرون آمدم پيش آقاي اميني که در بيروني نشسته بود. گفتم: سلام عليکم، من دکتر باهر، پزشک آقا، هستم. ايشان کسالتي دارد. شما فرمايشی داري؟ گفت: من پيامي دارم از طرف اعلي‌حضرت؛ آمدم ايشان را ببينم. گفتم: ايشان ملاقات ندارد. گفت: پس من چه کار کنم؟ گفتم: شما بايد از قبل هماهنگ مي‌کردی و بعد تشريف مي‌آوردي. گفت: آخر، ايشان همه را می­پذیرد. گفتم: بله ولي با وقت قبلي مي‌پذيرد. سرزده داخل نشو. ميکده حمام نيست.[2] من او را برداشتم و رفتيم بيمارستان. بردمش به کتابخانۀ بيمارستان. آنجا صبحانه خوردیم. بعد رفتیم عيادت بيماران. به هر حال، سرش را یکی - دو ساعت گرم کردم. بعد گفت: اين ملاقات من چي شد؟ گفتم: عرض کردم که ايشان استراحت مطلق دارد و ملاقات هم ندارد. گفت: يعني دست خالي برگردم؟! سخن كه بدينجا رسيد ترتيبي دادم تا با آقازاده ملاقاتی داشته باشد و بعدش رفت.

    يک خاطرة جالب هم الان به ذهنم رسید: روزی افرادی از طرف ساواک آمدند بازديد از بيمارستان آیت‌الله گلپایگانی. وقتي به اتاق من آمدند، گفتند: چرا عکس شاه توي اتاق شما نيست. گفتم: مسئول بيمارستان من هستم ولي سرپرستيِ اين بيمارستان با آقاست؛ به من مربوط نيست. هر چه ايشان امر بکنند ما انجام می­دهیم. بعد اینکه آقازادۀ ايشان بر کارها نظارت دارند. با اصرار و پی‌گیری مسئول ساواک قرار شد مسئله پرسیده شود و نتیجه را به او گزارش بدهم. بعد از رفتن آنها، جریان را به مرحوم حاج‌آقا مهدي، فرزند ارشد آيت‌الله گلپايگاني، عرض کردم. گفتند: حالا قرار است چه کار کني؟ گفتم: قرار هست به من زنگ بزند و نتيجه را بپرسد. گفتند: خوب، به آنها بگو فلانی گفت اگر عکس پدر من، که مرجع زمان است، در اتاق شاه هست، ما عکس شاه را در اتاقمان قرار می­دهیم. وقتی آن ساواکی تلفن زد، همین جمله را به او گفتم.

    جناب­عالي هم با امام و هم با حضرت آيت­الله گلپايگاني ارتباط داشته­ايد و از رابطۀ اين دو بزرگوار با يكديگر باخبريد. بفرماييد رابطۀ اين دو بزرگوار چگونه بوده است.

    - من تا سال76، که مسئول معاونت علوم پزشکي دانشگاه آزاد تهران شدم، در بیمارستان آیت­الله گلپایگانی خدمت می­کردم. اما مهم­تر از حضور در بیمارستان اين است که در طي اين مدت ويزيت تمام مراجع با من بود. افزون بر اینکه گاه‌گاهي مشکلاتي پيش مي‌آمد و بحث­هایی بين مراجع درمی­گرفت که واسطۀ پیام‌های آقایان، مانند آقای منتظری و شریعتمداری، من بودم. امام هم با بزرگواري بسيار خاصي مسائل را بررسي و حل مي‌کرد و آقاي فاضل و آقاي مکارم، که اينها رئيس حوزة علميه هم بودند، با متانت و کرامت و بزرگواري خاصي دنباله‌رو امام بودند.

    يک خاطره‌اي عرض کنم: سال69 برای درمان کسالتی که آیت­الله گلپایگانی داشت، خدمت آقا در لندن بودم. يک روز داشتم در دهکده‌اي با آقا قدم مي‌زدم که فرمودند: «دکتر باهر، خدا کند مردم ايران قدر اين انقلاب را که امام بنيان­گذارش شد، بدانند. براي اينکه حضرت رسول(ص) در زماني ظهور کرد و بعثت ايشان رخ داد که همه جاهل بودند؛ عدة زيادي حرف ايشان را پذيرفتند و يک عده هم نپذيرفتند. علي کل حال، با ايسم‌هايي که الان هست، مثل مارکسيسم، لنينيسم، با اين همه ايسم طرف نبود. ولي الان امام(ره) در زماني حاضر است که همه ادعاي روشنفکري دارند، با مکاتب مختلف آشنا هستند، و حرف ايشان را يک مقدار سختشان هست که باور کنند. قدرت امام [و نفوذ کلام امام] جوري بوده که همه را آورده زير يک چادر و همه با هم شده‌اند ولي متأسفانه بعد از رحلت ايشان يک مقدار تفرق پيدا کرده‌اند جامعة ما.» من اميدوارم فرمايش ايشان توي گوش ‌ما باشد و همه با هم انقلاب را حفظ کنيم.

    جناب دکتر، در مورد علاقه و احترام آيت‌الله گلپايگاني به امام ­فرمودید. جناب­عالی، به عنوان کسی که از نزدیک با آيت‌الله گلپايگاني هم­سخن بودید و با رفتار آن بزرگوار مواجه می­شدید، این علاقه را چگونه و تا چه درجه­ای دیده‌اید؟

    - شگفت­آور بود که حضرت آيت‌الله گلپايگاني به علت علاقة خاصي که به امام داشتند، دقيقاً، در تمام مسائل موبه‌مو نظر امام را جويا می­شدند. يادم هست يک روز آقاي صانعي، که دادستان کل بود، خدمت آقاي گلپايگاني گفت: نظر حضرت­عالي در مورد اموال افرادي که کشور را ترک کردند و از ايران رفتند، چیست؟ آقا فرمودند: شما بهتر است نظر آيت‌الله خميني را در اين مورد بپرسيد. آقاي صانعي عرض کرد: خود امام فرمودند که از شما بپرسيم. ايشان مي‌خواهند تکليف اموال مشخص شود. این وقت بود که آقا شروع به تفصیل بحث کرد.

    نمونه ديگر اينكه يادم هست روزی آقاي فاضل خدمت آيت‌الله گلپايگاني تشريف آورد تا نظر آقا را در مورد ميرحسين موسوي بداند. آن موقع ميرحسين موسوي نخست‌وزير بود و با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، رئیس جمهور وقت، کار مي‌کرد. آقای فاضل آمده بود تا از حضرت آقا براي تأييد آقاي موسوي نامه بگیرد. آقاي گلپايگاني فرمودند: من اگر ايشان را تأييد کنم، مشکلات ايشان را هم بايد توي نامه بنويسم، يعني بنويسم من ايشان را تأييد مي‌کنم به شرطي که اين مشکلات را نداشته باشد. اما آقاي فاضل فرمود: امام دلشان مي‌خواهد يک مسالمتي بشود بلکه إن­شاءالله مشکلات حل شود. در این حال بود که آقا نامه را نوشتند.

    همان­طور که عرض کردم، رابطه­ای صمیمانه بین این دو بزرگوار بود. يک داستان جالب خدمت شما بگویم: شب اولی که امام(ره) به قم تشريف آوردند، احمدآقا آمدند سراغم که بیا، آقا با شما کاری دارد. خدمت امام رفتم. امام(ره) دستمالی که در آن یک میلیون تومان پول بود به دستم داد. يک ميليون تومان در آن زمان پول باارزشی بود که می­شد با آن پنج تا خانه دویست هزار تومانی خرید، خانه­ای که الان قیمت همان خانه سیصد تا  چهارصد ميليون تومان است. امام فرمودند: «آيت‌الله العظمي گلپايگاني در نبود ما و موقعي که ما پاريس بوديم، مشغول اين ور و آن ور بوديم، شنيديم خيلي محبت کرده است، به­ویژه با آن نامه­ای که به ارتشبد ازهاري نوشتند.»[3] پول را  به منزل بردم تا فردا ببرم بيمارستان. اما چون اوضاع خيلي شلوغ بود و هنوز سروسامان نداشت، خانمم گفت: همین الان پول را ببر و در بيمارستان بگذار؛ ترس این دارم که اتفاقی برای پول­ها بیفتد. شب­هنگام رفتم خدمت آقاي گلپايگاني و به آقا خبر دادم که امام مرا خواست و يک ميليون پول مرحمت کرد. فرمودند: «چرا گرفتی؟ ايشان خودشان خرج دارد. تشريف بردی مبلغ را تقدیم ایشان کن و بگو ما خودمان هم در خدمت شما هستيم.» در این هنگام، حاج‌آقا صادق، خدا عمرشون بدهد، مانع شد و گفت: نه آقا. مبلغ را برنگردانید، چون هديه امام هست، اين براي برکت بيمارستان باشد. سرانجام آقا را راضی کردیم اما فرمودند: «پس از این از امام(ره) پولي نگيريد، ايشان خودشان خرج دارند. ما بايد به ايشان کمک و همراهي کنيم تا - إن­شاء­الله - انقلاب پا بگيرد.

    آقاي دکتر من شنيدم- حالا شما تصحیح یا تأیید بفرمایید این سخن را – که اواخر جنگ بين حضرت امام(ره) و آيت‌الله گلپايگاني راجع به مسئلۀ جنگ اختلافي پیش آمده بود.

    - یعنی آيت‌الله گلپايگاني(ره) فرموده باشند که جنگ تعطيل شود؟ نه. ایشان تا لحظة آخر همراه امام بودند؛ ایشان حتي يک روز هم قم را از ترس بمباران ترک نکردند. یادم هست روزی را که شهر بمباران شد و آقا از تخت پايين افتادند و دستشان زخم شد. به ایشان پیشنهاد کردم: آقا دستکم شما به بيرون از شهر تشريف ببريد. فرمودند: «نه. من بايد باشم که مردم بدانند ما همراه آنها هستيم و با آنها هستيم.»

    در موضوع جنگ، ابداً اختلافی وجود نداشت. در طول دوران جنگ آيت‌الله گلپايگاني(ره) به ما می‌فرمود: «هر وسيله­ای لازم است براي مجروحين تهیه کنید. مطلقاً هم پول از کسي قبول نکنيد. من براي ادارة بيمارستان تا به حال نه ملکي فروختم و نه چيزي را؛ هر وقت هر چيزي را اراده کردم، خدا براي من فرستاده است.»

    به نظرم می­رسد این سخن درست باشد که علت توفيق اين انقلاب هماهنگي مراجع اوليه با هم بود و اگر -إن­شاء­الله - اين مسئله هم­چنان ادامه یابد هیچ خللی به نظام وارد نخواهد شد. الان هم به همين صورت است؛ الان خدمت آیت­الله مکارم که مي‌رسم موبه‌مو نظر آقاي خامنه‌اي را اجرا مي‌کنند. گاهي اوقات که مي‌خواهد تذکراتي در جهت مثلا آقای رئيس‌جمهور بدهد یا در بحث یارانه­ها خيلي با احتياط صحبت مي‌کند. حتي يک روز از آقای مکارم پرسيدم: آقا اين مسائلي که پيش مي‌آيد شما را ناراحت نمي‌کند؟ فرمودند: «چرا ناراحت مي‌کند ولي چون اسم اسلام و انقلاب در ميان هست، ما بايد خيلي مراقب باشيم که دشمن از حرف ما بهره‌برداري نکند؛ دشمن می­تواند يک کلمه­ای که یک مرجع به عنوان نقد بگوید را بهانه کرده، تبلیغ کند که گویی اینجا خبری هست!»

    بی­تردید، این علاقۀ دوطرفه و این رابطۀ محبت­آمیز و این دلبستگی ویزۀ حضرت امام(ره) و حضرت آیت‌الله گلپایگانی تا زمان وداع با امام و حتی بعدش نیز وجود داشت. از زمان بیماری حضرت امام و رحلت آن بزرگوار و به­ویزه از نمازی که آیت‌الله گلپایگانی بر جنازۀ امام خواندند سخنی داشته باشید.

    - دو روز قبل از رحلت امام بود که من به اتفاق آيت‌الله صافي و حاج‌آقا جواد گلپايگاني به عیادت امام رفتيم. حاج‌ احمدآقا گفت: تو دکتر امام بودي برو توCCU ؛ مي‌خواهي امام را ببيني، ببين. اگر حالش مساعد بود، آقاي فاضل، آقای صافي و حاج‌آقا جواد هم تشريف بیاورند. من رفتم و سلام کردم و نبض امام را گرفتم و دستش را بوسيدم. حاج احمدآقا مرا معرفی کردند. امام سرش را تکان دادند در حالی که مشغول ذکر بود. سِرُم و خون وصل بود و رنگشان پريده بود و قدرت حرکتِ آن­چنانی نداشتند. حال خوبی نداشتند. آمدم بيرون. آقاي رسول محلاتي و آقاياني از دفتر امام بودند. صحبت پیش آمد که آقا حالش خيلي خوب نيست. آیا برای بعد از امام فکری شده؟ آقای محلاتی گفت: خودشان فرمودند اگر مسائل مملکتي بود، آقاي خامنه‌اي هستند و اگر مسائل شرعي بود، آقاي گلپايگاني. اين خاطره‌اي است که من از آن روز دارم.  بعد دعا کردیم خداوند امام را شفا بدهد و برگشتيم که بعد از دو سه روز ایشان فوت کرد.

    از آنجايي که امام وصیت کرد که آیت­الله گلپايگاني نماز را بخوانند، همراه آقا به تهران رفتیم و در مصلا در آن نماز عجیب شرکت کردیم. خدا رحمت کند آقاي افتخاري را پشت سر آقاي گلپايگاني ايستاد که يک وقت مشکلي از نظر ادامة نماز پيش نيايد. این نماز از نمازهاي بسيار جالب و فراموش­نشدنی بود که مو بر اندام آدم سيخ مي‌شد؛ يک مرجع، در حالی که مقام معظم رهبری کنارش بود، بر پیکر رهبر خویش و مرجعی بزرگوار نماز می­خواند. خوب خيلي مشکل است. همه در حال خواندن نماز گريه می­کردند، حتي خود آقاي گلپايگاني يک بار بغض گلويشان را گرفت.

    امام(ره) با اینکه ابهت خاصی داشتند اما بسیار با لطف و کرامت با افراد برخورد می­کردند، از جمله برخورد امام(ره) با آیت­الله شریعتمداری قابل ستایش است؛ گویا بستری کردن آقای شریعتمداری در بیمارستانی در تهران طبق دستور ایشان بوده است.

     همین­گونه است. امام(ره) حتی از بیماری آقاي شريعتمداري هم پیگیری می­کردند. امام پیغام دادند که «بيا کارت دارم». مثل اینکه امام از جریان بیماری آقای شریعتمداری مطلع شده بودند اما از جزئیات خبر نداشتند. آن­موقع من پزشک ویژه آقای شریعتمداری هم بودم. البته امام به صورت ویژه از حال جسمی شریعتمداری نپرسیدند بلکه فرمودند: شما پيش آقای شریعتمداری بودی. مشکلش چیه؟ من گفتم: آقا، ايشان سرطان کليه دارد. کليۀ راستش تومور دارد. فرمودند: من مي‌خواهم از طرف من برويد و ايشان را ويزيت کنيد. و سپس دستوراتی هم دادند. بنا به دستور، برای عیادت آقای شریعتمداری به قم رفتم. قبل از آن خدمت آیت‌الله گلپايگاني رسیدم و گفتم: آقا مرا مأمور کرده که امروز خدمت آقاي شريعتمداري بروم و از ايشان عيادت کنم. شما فرمايشی نداريد. آقاي گلپايگاني فرمودند: آقاي علوي [داماد بزرگ آقا که الان فوت کرده و قبرش در شیخان است] هم با شما بیاید. آقای ایرانی، مسئول سپاه قم، هم آنجا بود و خواست که همراه ما بیاید. غروب بود که سه نفری آمديم خيابان ارم. با تلفن هماهنگ شد و مجوز گرفتیم و رفتيم خدمت آقاي شريعتمداري رسيديم.

    این ماجرا مربوط به بعد از محصور شدن آقای شریعتمداری در منزل بود؟

    - بله، البته. امام دستور دادند که از آقای شریعتمداری بپرسم خواسته‌هاي سیاسی­اش چیست. من خدمت آقاي شريعتمداري عرض کردم: من از طرف امام برای عيادت شما آمده‌ام. آقاي شريعتمداري گفتند: خوب شما که پزشک من هستيد و هميشه پيش من مي‌آيي. بیا بالا داخل اتاق صحبت کنیم. يک آقاي پاسدار عزيزي به نام آقاي موسوي هم بود که خواست دنبال ما بيايد. آقاي شريعتمداري گفتند: آقاجان! دکتر باهر از طرف امام تشريف آورده‌، کار خصوصي با من دارد. شما اينجا تشريف نياوريد. اطاعت کرد و رفت. آقای شریعتمداری نشستند و گفتند: من چهار خواسته دارم که خدمت امام بگو: اول اينکه من براي درمان بيماري­ام امکانات مالي دارم. مي‌خواهم با پول خودم برای معالجه به خارج بروم. دوم اينکه آن حياط بزرگي را که اشغال کرده­اند من با پول سهم امام نخريدم، مال خودم است. این را در اختيار من بگذارند. سوم اينکه پول‌هاي من بلوکه شده و من هيچ پولي در اختيارم نيست. این را آزاد کنند. چهارم اینکه حرف­هایی که مردم علیه من شعار می‌دهند از امام خواهش کن که دستور بدهد علیه من مطرح نکنند و ننویسند.

    خوب، اينها را گفت. فردای آن روز خدمت امام(ره) برگشتم و جریان را توضیح دادم. امام به آقاي عبايي خراساني، رئيس وقت دفتر تبليغات، فرمودند: «خودت برو و صحبت کن و تمام اموالی که براي ايشان است برگردان. اگر حیاط خانه‌­اش را تصرف کرده­اند، برگردان و هر پزشکي که احتياج دارد برایش مهیا کن. اما الان شرايط طوري نيست که ايشان خارج بروند، به مصلحت ايشان نيست که خارج بروند. خودتان با حاج‌احمدآقا هماهنگ کنيد و هر پزشکی که ايشان مي‌خواهد با خرج دولت جمهوري اسلامي ايران از خارج بياوريد که از نظر درماني کوتاهي نشود. در مورد شعار هم که من به مردم نگفتم شعار بدهند. دست من نيست. من که نگفتم خداي ناکرده مردم به ايشان جسارت کنند و من هم اميدوارم خود مردم اين کار را نکنند. ولي نمي‌توانم چنين چيزي را  از مردم بخواهم که نکنيد.»

    يادم هست در درگيري­های اوایل خبر آوردند که عکس امام را پاره کرده­اند. خدمت امام رفتند و به ایشان خبر دادند. شبی امام، خدایش رحمت کند، سخنراني کردند و فرمودند: «اگر به عکس من هم جسارت کردند، هيچ نگویيد، چون اينها معاندند یا منافق هستند که مي‌خواهند به این ترتیب جنجال راه بيندازند.» تيزبيني ايشان بسیار بجا بود. در مورد آقای شریعتمداری هم موضوع همين بود. امام(ره) فرمودند: من که به مردم نگفتم شعار بدهيد که حالا بگویم ندهيد. به هر حال طبق دستور، آقای شریعتمداری در بيمارستان مهراد تهران بستري شد. همانجا درمانش را آغاز کردند، اگرچه سرطان کليه پيشرفت کرده بود. منظورم به بزرگواري حضرت امام بود.

    آقاي دکتر! چرا امام(ره) شما را برای رساندن پیام بزرگان مي‌فرستادند، در حالی که قاعده اين است که يکي از شخصيت‌هاي روحاني را بفرستند.

    - شاید به سبب اینکه مدت زیادی، از سال47، در بیت امام رفت­وآمد داشتم، دوست احمدآقا بودم؛ بدین ترتیب نوعی علاقه و اعتماد بین ما وجود داشت. از سویی دیگر، به پزشکیِ خودم مقید بودم و در امور سیاسی دخالت نمی­کردم؛ برای نمونه، یک موقعی امام فرمودند که اگر مي‌شد شما خودتان را کانديدای وزارت بهداشت کنيد خوب می­شد. خدمت آقا گفتم: آقا من به درد پزشکي مي‌خورم، به درد وزارتخانه نمي‌خورم. به خدا من به درد همه کاري مي‌خورم جز وزارت، من مي‌توانم دکتر خوبی باشم اما نمی‌توانم وزير خوبي باشم. آيت‌الله گلپايگاني هم این حرف را پسندیدند و فرمودند: ايشان که خودش متشرع است. اگر بخواهد قبول کند، قبول مي‌کند. لابد توانش را ندارد که قبول نمي‌کند. و واقعاً هم نمي‌توانستم.

    آقاي دکتر، به نظر جناب­عالی که سابقۀ طولانی در طبابت علمای بزرگوار دارید، بر اساس تجربه، بيماري رايج بين علما چيست؟

    - اول خدمت شما بگويم که علت طول عمر مراجع چيست؛ این يک راز نهفته هست. اکثر مراجع که ما ديديم معمّر بودند و من علت اين معمري را در چند نکته پيدا کردم و اميدوارم خودم بتوانم به این امور پایبند باشم؛ اول اینکه کم غذا مي‌خورند؛ دوم اینکه به­موقع مي‌خوابند و به­موقع بیدار مي‌شوند؛ سوم اینکه، به قول خود آيت‌الله گلپايگاني، بر هيچ کار خلافي ضربان قلبشان را تند نمي‌کنند؛ چهارم اينکه با قرآن زياد مأنوس هستند؛ پنجم اينکه با نماز شب خيلي مأنوس­اند.

    من در سفرهاي مختلف با آيت‌الله گلپايگاني همراه بودم و نماز شب ايشان را ديده­ام. با بقيه هم همينطور. اکثر وقت­ها که خدمت امام مي‌رفتم، مشغول خواندن قرآن بودند. از هر فرصتی برای قرائت قرآن استفاده می‌کردند. دو روز قبل از رحلتش که ما خدمتش رفتيم، در حال ذکر و نماز بودند. نجوايي نماز مي‌خواند. يک مقدار صبر کردم تا دستشان را تکان دادند و گفتند که نماز ایشان تمام شده.

    امام(ره) خيلي کم غذا مي‌خوردند. يک روز احمدآقا برای ناهار دعوتم کرد. ديدم يک آبگوشت زلالي آوردند، گوشتي توش نبود. يک مقدار هم برنج. به احمدآقا گفتم: خورشت چي؟ گفتند: خورشت ما همين آبگوشت است، مي‌ريزيم روي برنج و مي‌خوريم. گفتم: اينکه خورشت نيست، آب زلال است. به شوخی گفتند: غیر از این نیست. مي‌خواهي بخور، نمي‌خواهي نخور.

    ببینید خود همين کم خوردن خيلي مهم است. من چند جلسه با مرحوم بهلول ملاقات داشتم. معمولاً دستمالي همراهش بود که يک مقداري نان و يک مقداري سبزي و پنير در آن پیچیده شده بود. اگر این غذا را به ما بدهند، براي ما يک لقمه مي‌شد. این آقا همین را خُرد مي‌کردند و آرام­آرام مي‌خوردند. بعد، آن­همه سن داشت که اخیراً فوت شده، در حالی که  از زمان محمدعلي شاه يادش بود.

    اما بيماري رايج علما بيشتر پادرد است و علت آن چهارزانو نشستن است. برای همین به آیت­الله گلپایگانی توصيه می­کردم که روی صندلی و پشت ميز بشينند. اکنون هم به خيلي از آقايان مراجع مانند آيت‌الله مکارم همین را توصیه می­کنم. چهار زانو نشستن باعث قطع جريان خون و پا درد مي‌شود. افزون بر اینکه زياد نشستن ايجاد بواسير مي‌کند و موجب بزرگ شدن پروستات می­شود. کمتر دیده شده که علما عفونت ريه بگيرند. به طور کلی، علما نسبت به مردم عادی کمتر بيمار مي‌شوند. به غیر از پادرد، بعضی از علما ديابت (مرض قند) داشتند. از درد آرتروز هم موردی یادم هست. علتش هم کمي تحرک مي‌باشد. علما اکثراً کمتر تحرک دارند ولي به سبب اینکه رژيم غذايي را رعايت مي‌کنند، بحمدالله، سالم هستند.

    آقاي دکتر، آیا از علما ويزيت مي‌گرفتيد يا نه؟

    - من نمي‌گرفتم خودشان مي‌دادند. بعضي‌ها مي‌دادند و بعضي‌ها نمي‌دادند و حالا هم نمي‌دهند. از عالم نمي‌شود پول گرفت؛ ويزيت علما خودش پول است، زيارتشان ثروتی است برای خودش.

    از علما کسي بوده يا هست که خودش بيايد مطب شما يا در همۀ موارد شما مي‌رويد؟

    - مراجع را معمولاً من خدمتشان مي‌روم ولي بعضي‌ها خودشان تشريف مي‌آورند. اغلب آقاياني که منبري هستند، خودشان تشريف مي‌آورند. ولي برای عیادت بزرگان، مانند آیت­الله وحيد، آقای علوي گرگاني، آقاي علوي طباطبايي که نوة آقاي بروجردي و بسيار مرد بزرگواری است، و آیت­الله مکارم، نوعاً خودم به خدمت می‌روم. هفته‌اي يک شب با آقاي مکارم ملاقات دارم و حدود يک ساعت راجع به مسائل مستحدثه صحبت مي‌کنیم، مثلاً يکي از مسائلي را که اخیراً خدمت ایشان مطرح شد راجع به پديدة کلونينگ (cloning) یا شبیه­سازی بود. در پديدة کلونينگ از پوست يک سلولي برمی­دارند و اين سلول را در تخم (اوول يا تخمک) می­گذارند تا آن تبديل بشود به موجودي شبیهِ دهندۀ سلول. در این روش اسپرماتوزئيد در کار نيست. در آمريکا آزمایش اين پديده روي انسان اجازه داده نشده است [البته شاید به صورت پنهانی انجام می­شود] به سبب اینکه آن را دخالت در خلقت انسان می­دانند. غافل از اینکه اصل کار بر پایۀ خلقت خداست و انسان با این همه ادعا نمی­تواند اصل سلول را بسازد.

    به نظر من پديدة کلونينگ يا همانندسازي در قرآن نیز رد پا دارد در آن آیه­ای که می­فرماید:

    حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ*وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ*(فصلت:20-21)

    [تا آنكه نزديك آتش آيند؛ آنجا گوش و چشم و پوست بدنشان به آنچه كرده‏اند شهادت مى‏دهند. به پوست بدن خود مى‏گويند چرا عليه ما شهادت داديد؟ مى‏گويند خدايى كه هر چيز را به زبان مى‏آورد ما را به زبان آورد و همو است كه شما را در اولين بار در دنيا خلق كرد و به سوى همو بازگشت مى‏كنيد.]

     اين دانشمندان از پوست سلول برمي‌دارند، از چشم برنمي‌دارند، از گوش برنمي‌دارند. از پوست همانندسازي مي‌کنند، چراکه سلول پوست را به هر سلولي مي‌توان تبديلش کرد؛ به استخوان تبدیل مي‌شود ولي از چشم نمي‌شود برداشت. از گوش هم مي‌شود برداشت، چون بالاخره پوست است. مراد از سمع همان قسمت­هاي داخلي حامل شنوايي است، منظور لالة گوش نيست، منظور اسباب سمع است. ولي در نهايت پوست است. قرنيۀ چشم هم همينجور. من هميشه مي‌گفتم اين آية مبارکه که مي‌فرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها»، [چرا در قرآن تدبر نمى‏كنند، آيا بر دلهايشان قفل زده شده است؟ (محمد:24)] بايد من به هر صورت ممکن بفهمم يعني چه؛ وقتي تدبر مي‌کني در قرآن، می­بینی همه چيزش علم است، مانند آيۀ قرآن: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ»، [و هر چيز زنده‏اى را از آب آفريديم؛ پس چرا ايمان نمى‏آورند؟ (انبياء:30)] و مانند آیۀ: «وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى‏ أَرْبَعٍ»، [خدا همۀ جنبندگان را از آبی آفريده، بعضى از آنها با شكم خويش و بعضى با دو پا و بعضى با چهار پا راه مى‏روند (نور:45)] این آیه به مسیر تکامل نیز اشاره دارد. بچه‌هایي که در روروک قرار مي‌گیرند، اينها تکامل قشري مغز پيدا نمي‌کنند. کودک بايد سينه‌خيز برود، زندگي را لمس کرد، بعد خودش بلند شود و راه بیفتد.

    آقای دکتر، جناب­عالی در این مدتی که خدمت امام می­رسیدید سخنی، نصیحتی، از امام به یاد دارید که گوشزدی برای مخاطبان باشد و به عنوان هدیه­ برای دوستان نقل شود؟

    - راستش، يک روز خدمت امام عرض کردم که به من يک ذکري مرحمت کنید. فرمودند: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي» [(طه:14)]، ايشان معمولاً توي چشم آدم‌ها نگاه نمي‌کرد، چشم‌هایش زير بود و صحبت مي‌کرد. گفتم: آقا اين را مي‌دانم. فرمودند: «نه نمي‌داني، آن اقم الصلاهْْ لذکري که من مي‌گویم، خودم هم هنوز موفق نبوده‌ام. اگر شما يک روز موفق شدي دو رکعت نماز بخواني که به جز نماز به چيزی فکر نکني حتيّ به معناي نماز، آن مي‌شود اقم الصلاهْْ لذکري؛ من هنوز موفق نبوده‌ام.» گفتم: آقا من کتاب اسرار­الصلاهْْ شما را هم خوندم! و خيلي اصرار کردم که آقا من دلم مي‌خواهد ذکري مرحمت کني. چون همه به من مي‌گويند تو خدمت امام مي‌روي و مي­آيي، يک ذکري از امام بگير. فرمودند: از آقاي مولايي رفيقت بگير. آقاي مولايي به امر خود امام توليت آستانه بود. من پزشک ايشان هم بودم. رفتم خدمت آقاي مولايي و عرض کردم: امام به من فرمودند که به من يک ذکري بیاموزی. گفتند: قرار نبود کسي را براي ذکر پيش من بفرستد. بعد گفتند: منظور ايشان آياتِ آخر سورة حشر بوده است. گفتم: پس چرا خودش این را به من نفرمودند! آقای مولایی گفتند: رسم امام بر این نیست که اين امور را به کسی بگوید ولي من چون با امام بودم مي‌دانم که چنین است؛ آيات آخر سورة حشر را، از «لَوْ اَنزَلنا هََذا القرآن» تا آخر، زیاد بخوان. بعدها در وصيت‌نامه امام به احمدآقا نگاه کردم، ديدم نوشته است: «احمد! سورة حشر را زياد بخوان.» هيچ بعيد نیست که اسم اعظم داخل همین آیات باشد. روزی به مرحوم آقاي محمدي عراقي(ره)، رئيس کتابخانه آقاي بروجردي، گفتم: اسم اعظم مي‌خواهم. گفت: الله اسم اعظم است. گفتم: به چه دليل؟ گفت: «اگر از دل بگویی: یا الله مشکلت حل می­شود، حتی یک بار يا الله بگویی مشکلت حل مي‌شود. محرمانه به تو بگويم الف آن را بردار، مي‌شود لِلّه، لامش را بردار مي‌شود لهُ، لامش را بردار مي‌شود هو. يعني هر حرفی از آن را حذف کني، بقيه آن باز دلالت بر کل مي‌کند.»

    آقای دکتر، روبروی میزتان عکس شهید بهشتی را نصب کرده­اید. چرا از بین همه علما عکس ایشان؟

    - اين عکس داستانش جالب هست. يک روز خانم من گفت: «ديشب آقاي بهشتي را در خواب ديدم که گفت چرا شوهرت عکس مرا به اتاقش نزده است، مگر یادش رفته من معلمش بودم.» خوب، من شاگرد مدرسة دين و دانش بودم. البته آن موقع فاميلي من اعرابي بود که بعداً عوض کردم. شهید بهشتي، حضرت آقاي مکارم، آقاي مفتح و نیز آقاي مصباح‌زاده که الان در خارج هستند و منجم­اند، اينها با هم در سال1333 دبيرستان دين و دانش قم را تأسیس کردند که مديرش آقای بهشتی بود. گفتم: واجب شد عکس زيبايي از ايشان پيدا کنم و توي مطب خودم، روبروي خودم، بزنم. به یکی از دوستان زنگ زدم و گفتم: عکس آقاي بهشتي را مي‌خواهم، گفت يک عکس کوچکي دارم که يادگاري است، به کسي ندادم. به شما مي‌دهم بزرگش کن و اصلش را برايم بياور. آقا، اين عکس را هيچ­کجا شما نمي‌بيني. جالب بود که روزي، عروس آقاي فاطمي‌نيا، آمد اينجا و گفت: «دکتر باهر، من دختر دکتر بهشتي هستم؛ آمدم فقط عکس پدرم را ببينم و بروم! خواب ديدم که عکس پدر من توي اتاق شما هست. عين اين عکس را من توي خواب ديدم. پدرم به من گفت که عکس من توي مطب دکتر باهر هست؛ برو ببينش.» بوسيد و گريه کرد. گفتم: مي‌خواهي ببر. گفت: نه چون پدرم گفته برو و ببين؛ من هم فقط برای دیدن آن آمدم.

    يک وقت آيت‌الله جوادي آملي در جلسه درس فرمودند: اگر شهید بهشتی بالاتر از مالک اشتر نباشد، کمتر نيست. آقاي دکتر، اين بزرگي ايشان را همان وقت هم متوجه مي‌شديد يا بعداً متوجه شديد؟

    - من يک لحظه ايشان را رها نکردم، حتي موقعي که ايشان تهران بود مرتب به خانه­اش رفت­و­آمد داشتم. با این حال، نمي‌دانستم يک روزي ايشان شهيد مي‌شود.

 

    [1]. البته اينها را مفصل در کتاب خاطرات 19دي نوشته‌ام. هم از قول خودم، هم از قول آيت‌الله مکارم و هم از قول آيت‌الله يزدي.

    [2]. . اتفاقا آقای امینی در خاطراتش اينها را نوشته است.

    [3]. آیت­الله گلپایگانی در تاريخ 27/8/57 در شرايط خفقان و تسلط رعب و وحشت و حكومت نظامي رژيم پهلوي معظم‌له پيامي به ارتشبد ازهاري نخست وزير وقت مخابره مي‌نمايند كه به دليل محتواي آن مورد توجه ويژه محافل سياسي و مذهبي قرار مي‌گيرد. انتشار متن تلگراف ايشان در آن شرايط كه جاي جاي مملكت ايران را رعب و وحشت و حكومت مسلسل و ظلم فرا گرفته بود، اعجاب همگان را برانگيخت و شور و شوق مردمي را كه نيازمند به تقويت روحي بيشتر از طرف روحانيون و روشنگري مراجع تقليد بودند دو صد چندان نمود و با وجود منع شديد عبور و مرور شبانه در فرصت كوتاهي اعلاميه در سر هر كوي و برزن نصب گرديد و مردم براي به دست آوردن نسخه‌هاي آن در تكاپو بودند. این نامه بسیار مورد علاقۀ امام(ره) بود.

 

 

 

 

گفت و گوی شفقنا با دکتر باهر، پزشک معالج امام (ره)؛ قرآن سرشار از آموزه های پزشکی است/ موفقیت علما به ویژه امام (ره) در رعایت نظم و تقواست

 

دکتر غلامرضا باهر، از اعضای تیم پزشکی معالج امام خمینی (ره) و برخی دیگر از مراجع عظام، قرآن را سراسر آموزه های پزشکی دانست و گفت: مسایل اسلام بسیار دقیق است اما متاسفانه ما هنوز نتوانسته ایم قرآن را در عمل پیاده کنیم.

 

دکتر غلامرضا باهر که از سال 1357، سرپرستي گروه پزشکي امام خميني (ره) در قم و همچنین سرپرستي گروه پزشکي حضرات آيات عظام گلپايگاني، مرعشي نجفي، حائري يزدي، سيد محمد روحاني، صفائي خوانساري، مولایي (توليت آستانه قم)، فاضل لنکرانی و ببرخی ديگر از علما را عهده دار بوده است، به دلیل مراوده و همنشینی با این بزرگان خاطرات زیاد و جالب توجهی دارد و هر بار از او سوالی درباره یکی از وقایع تاریخی پرسیده می شود، او با ده ها خاطره در خاطره پاسخ می دهد.

 

او که کارش را قبل از انقلاب اسلامی ایران و از بیمارستان آیت الله گلپایگانی قم آغاز کرده است در گفت وگو با خبرنگار شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه)، درباره ویژگی های اخلاقی امام خمینی (ره) در مواجهه با اطرافیان بیان کرد: اولین سفارش امام به پزشکان، رسیدگی به مجروحان انقلاب بود که ما هم این وظیفه را با دقت انجام می دادیم. امام هر بعدازظهر در فیضیه با مردم دیدار می کردند و ما اتاقی را در کنار جایگاه امام گرفتیم تا به معالجه بیماران و مجروحان احتمالی که به دیدار امام می آمدند، بپردازیم تا اینکه حادثه قلبی امام پیش آمد و ایشان به تهران منتقل شدند.

 

باهر با اشاره به توجه حضرت امام (ره) به نماز اول وقت به یاد آورد: زمانی که بیماری قلبی امام تشخیص داده شد از امام خواستیم که استراحت کامل کنند و اولین قرصی که زیر زبان امام گذاشتیم، فشار ایشان پایین آمد و به 5 رسید اما بعد دیدیم که امام بلند شده است تا وضو بگیرد؛ با توجه به حال نامساعد ایشان، بنده گفتم که به فتوای طبی بنده، شما نباید تکان بخورید و استدلال آوردم که ایشان هم قبول کردند.

 

دکتر باهر با اشاره به علاقه آیت الله گلپایگانی به امام (ره) به خاطره ای از سال های 65 یا 69 در لندن اشاره کرد و گفت: روزی در دهکده ای به نام آسکوت لندن به همراه آقای گلپایگانی در حال قدم زدن بودیم که ایشان گفت؛ خدا کند که مردم ایران قدر انقلاب و امام را بدانند. گفتم چرا؟ گفتند؛ وقتی پیامبر مبعوث شدند، در معرض ایسم های مختلف نبودند، اما امام در برهه ای برخاست که ایسم های فراوان مانند لیبرالیسم و کمونیستم و ... بود لذا قانع کردن مردم برای با هم بودن و دین واحد داشتن و پیروی از اسلام و به ویژه شیعه کار ساده ای نیست بنابراین امیدواریم که مردم قدر او را بدانند.

 

او به خاطره ای دیگر از امام در خصوص آیت الله گلپایگانی نیز پرداخت و گفت: یک روز بنده پیش امام رفتم و گفتم که می خواهم به جبهه بروم. امام گفتند که آقای گلپایگانی را چه می کنید؟ گفتم که دستور شماست که همه پزشکان به جبهه بروند اما امام به حاج احمد آقا گفتند که مکتوب کنید که آقای باهر حق خروج از قم را ندارند زیرا آقای گلپایگانی به ایشان نیاز دارند.

 

او که پزشک حجت الاسلام و المسلمین حاج احمد خمینی هم بوده است، گفت: آخرین باری حاج احمد آقا را دیدم، 10 روز قبل از فوت ایشان بود که در این مورد هم در موقعیتی مناسب صحبت خواهم کرد.

 

باهر در ادامه درباره مقاومت مراجع در برابر زورگویی ساواک به حادثه 19 دی در سال 56 به دنبال انتشار نامه ای که در روزنامه اطلاعات به مقام مرجعیت و روحانیت اهانت شده بود و اعتراض مردم و درگیری با نیروهای نظامی و به شهات رسیدن عده ای در این جریان اشاره کرد و با اشاره به نحوه ایستادگی آیت الله گلپایگانی گفت: من مسوولیت بیمارستان گلپایگانی را داشتم و وقتي وارد محوطه بيمارستان شدم، کارکنان در حالت وحشت عجيب گفتند، دکتر! اينها شهيد شده‌اند؛ يک وقت مطرح نشود که در دعواي شخصي کشته شده‌اند! معلوم شد که ساواک به کارمندهاي ما گفته بود که اينها در نزاع دسته جمعي کشته شده‌اند و ریيس شما هم بايد به همين عنوان صورت جلسه کند. من وقتي مطلب دستم آمد، گفتم بايد بروم مقتولان را ببينم.

 

او در ادامه با تشریح جزییات این جریان و سرباز زدن از تحویل اجساد به ساواک گفت: آنها تاکید داشتند اجساد را ببرند که من گفتم نمی توانم تحویل دهم چون مدير و سرپرست اصلي بيمارستان، آيت‌الله گلپايگاني است. بعد با ایشان تماس گرفتیم و آقا فرمود: مطلقا اين کار را نکنيد و به هيچ وجه اجساد شهدا تحويل ساواک نشود. در ذهن مرحوم آقاي گلپايگاني اين نکته بود که اين اجساد بايد روي دست مردم تشييع شود تا انقلاب، روند تکاملي‌اش را بپيمايد و همین طور هم شد. در واقع 19 دي 56، دومين حرکت  انقلابي مردم بعد از واقعه پانزده خرداد 42 محسوب مي‌شد.

 

دکتر باهر در ادامه خاطراتی از آیت الله لنکرانی مطرح کرد و گفت: آیت الله فاضل لنکرانی به حضرت زهرا(س) علاقه بسیاری داشتند به طوریکه به برپایی مراسم عزاداری برای حضرت تاکید فراوان داشتند و البته بنیانگذار مراسم عاشورای فاطمی ایشان بودند که بعد فوت وی، آیت الله تبریزی، آیت الله وحید خراسانی و آیت الله صافی کار را دنبال کردند تا مراسم ایام فاطمیه رسمیت یافت و به نحوی که در سال های اخیر مشاهده می کنید، بر پا می شود.

 

او هم چنین با اشاره به علاقه آیت الله فاضل لنکرانی به مطالعه و تحقیق، اظهار کرد: ایشان تنها مرجعی است که بالاترین نوشته را در مورد سند و اعمال حج دارد. شاید بتوان گفت که ایشان فقط سه – چهار جلد در مورد حج نوشته اند که اخیرا هم 10 – 15 جلد از کتابهای دست نویس ایشان رونمایی شده است. مرکز فقهی ائمه اطهار هم که به همت ایشان تاسیس شده است، مرکز بسیار خوبی برای شیعیان است که بتوانند از منابع عظیم آن استفاده کنند.

 

باهر به نحوه رفتار علما اشاره و تصریح کرد: من موفقیت علما و به ویژه امام راحل و آیت الله لنکرانی را در نظم و تقوای آنها می دانم زیرا حضرت امام فوق العاده از نظر تقوی، پرهیزگاری، رعایت مسایل و مهربانی با مردم دقیق بودند. گاهی دیده می شد که حدود 30 بچه را پیش ایشان می آوردند تا امام دستی بر سرشان بکشند، امام هم با حوصله با آنها رفتار می کردند و آنها را نوازش می نمودند.

 

او با اشاره به وقت شناس بودن امام، به بیان دیگر ویژگی های مثبت اخلاقی ایشان پرداخت و گفت: امام از نظر تغذیه نیز فوق العاده مراقب بودند و همیشه غذای سبک داشتند و امام در غذا پرهیز می کردند. ایشان همچنین در خوردن میوه هم رعایت کامل را داشتند.

 

باهر افزود: تغذیه دیگر علما هم بر اساس اقل است. به عنوان مثال آقای وحید خراسانی به لحاظ غذا حواسشان کاملا جمع است. یک روز هم آقای گلپایگانی بنده را برای نهار دعوت کردند که لبو سرکه، یک مقدار آش و دو تکه گوشت آبپز آوردند و گفتند که غذای ما همین است. هم چنین ایشان وقتی می خواستم نسخه بنویسم به من می گفتند که دوای تقویت برای من ننویس، دوای تقویتی به پیر دادن مثل ریختن کود در پای درخت پیر است و درخت را می سوزاند. آقای مکارم هم وقتی نسخه می نوشتم، تمام دواها و خاصیت شیمیایی آنها را از بنده می پرسیدند.

 

او خواندن قرآن و نماز شب را دلیل طولانی بودن عمر مراجع و علما دانست و گفت: اگر به قرآن دقت کنیم و با او مانوس باشیم و اگر جوانان را علاوه بر تلاوت قرآن به خواندن نماز شب دعوت کنیم، علاوه بر اثرات روحی و معنوی، خاصیت پزشکی هم خواهد داشت، زیرا در 17 رکعت نمازی که می خوانیم، 102 مرتبه سر را بالا و پایین می آوریم، حالا اگر با نوافل و نماز شب 51 رکعت نماز بخوانیم، 306 مرتبه سر را بالا و پایین کرده ایم که این کار رگ مغز را شست و شو می دهد و سکته را از انسان دور می کند. حتی وضو گرفتن باعث دفع انرژی زائد از بدن انسان می شود.

 

دکتر باهر با تاکید بر اینکه دستورات اسلام همه به نفع انسان ها صادر شده است، تصریح کرد: همانطور که در مورد روزه می خوانیم؛ «یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تـتـقون» این تتقون ظاهری نیست، بلکه درونی است زیرا کسی که تقوا پیدا کند، سالم هم می شود. اندرون از طعام خالی دار/ تا در او نور معرفت بینی/ تهی از حکمتی به علت آن/ که پری از طعام تا بینی. شکم که پر شد، انسان نمی تواند تقوای واقعی داشته باشد لذا به این علت است که گرسنگی یا کم خوردن یا به موقع خوردن، یکی از اسباب طول عمر، تقویت بعد معنوی و وصل انسان به خدا می شود.

 

دکتر باهر در ادامه مصاحبه با اشاره به رفتار علما با خانواده و فرزندانشان، خاطرنشان کرد: علما و مراجع چون ارتباط تنگاتنگی با فرزندان دارند، تا حدودی توانسته اند نظرات خود را به فرزندان منتقل کنند. البته بعضی فرزندان هم هستند که پیروی پدر نکردند.

 

او در پاسخ به این سوال که آیا مراجع در استفتائات از نظرات پزشکی شما کمک می گیرند؟ گفت: طبیعتا پیش نیاز برخی استفنائات مباحث کارشناسی است و مراجع در مباحثی مثل همانند سازی، تلقیح، پیوند و بسیاری موضوعات دیگر پزشکی بحث های جدی با کارشناسان به انجام می رسانند.

 

دکتر غلامرضا باهر در  سال 1364 به عنوان نماينده دانشگاه آزاد اسلامي قم انتخاب شد و به تأسيس دانشگاه آزاد اسلامي در بيمارستان آيت‌الله العظمي گلپايگاني(ره) همت گماشت. در  سال 66 سرپرستي گروه پزشکي دانشگاه آزاد اسلامي مذکور را عهده‌دار شد و از سال 70 به عنوان عضو هيات علمي تمام وقت با دانشگاه آزاد اسلامي همکاري داشت. از سال 1367 به مدت دو سال در سمت معاونت آموزشي واحد پزشکي دانشگاه تهران مشغول به خدمت بوده و از 1378 با سمت سرپرست گروه پزشکي مرکز تحقيقات طب اسلامي امام صادق(ع) در قم به خدمت مشغول است و ضمنا به عنوان مشاور آموزشي و فرهنگي واحد پزشکي دانشگاه تهران نيز انتخاب شد. طي اين سالها تدريس دروس اخلاق پزشکي، اطفال و پوست در واحد پزشکي دانشگاه آزاد اسلامي قم و تدريس (دروس مربوط به) اطفال در دانشگاه پرستاري و مامايي تهران نيز به عهده ايشان بود. تأسيس دانشگاه علوم پزشکي قم که بعدا به دانشگاه فاطميه تغيير نام يافت نيز از اقدامات او و آيت الله ناظم زاده است.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی