آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 24 بهمن 1397 10:35
«خبرشمال» درباره فیلم «سرخپوست» مي‌نويسد؛

نفس‌های عدالت از شکاف ارابه مرگ!

 
 
 
 

/افشين رشيدي-نويسنده و كارگردان تئاتر


هنوز طعم شیرین حکم ارتقای شغلی سرگرد و ریتم رقص و آواز بی‌کلام او در جانش ننشسته که خبر می‌رسد یک زندانی در جریان جابه‌جایی از زندان متروکه به جایی دیگر مفقود شده است و این آغاز بحرانی بزرگ و شاید اولین و آخرین بحران بزرگ اداری برای اوست که پیداست سال‌هاست توانسته با جدیت و پشتکار و غلبه بر احساس و رعایت پرستیژهای سرد و خشک نظامي، به افسری قابل اعتماد برای سیستم و افراد مافوق بدل شود.
جوانی در آستانه میانسالی که برعکس تمام همنوعانش در فیلم‌هایی با حال و هوای پلیسی و نظامی و امنیتی از رژیم سابق، هرگز فریاد نمي‌زند، به زیر دستانش توهین نمی‌کند و در تمام طول داستان حتی یک سیلی به صورت مجرمان نمی‌زند. در عوض با هوشمندی و اقتداری پنهان و با ایجاد رعب و وحشتی غیرآشکار همه چیز را در کنترل دارد. او به جای اینکه سیلی به صورت نجار پیر بزند تا او را وادار به ساختن چوبه دار تازه کند و مجبور نشود تجهیزات اعدام با طناب دار را حین جابه‌جایی جاده‌ای در انظار عموم به گردش در آورد، پارچه باندپیچی دست او را باز می‌کند و آرام دور گلوی او گره می‌زند تا پیام ترسناک‌تری را به او منتقل کند یا بلد است چگونه دو نخود تریاک به جا مانده از پرونده کهنه پیرمرد نجار را دوباره به جريان بيندازد. نجاری که حاضر است هر کاری بکند و هر چه بسازد جز طناب دار چرا که می‌ترسد گناه بی گناهی که از این چوبه آویزان شود به نام او نوشته شود.
سرگرد به محض شنیدن خبر ارتقایش، ابتدا پاهایش سست می‌شود و بعد صدایش به لرزشی آشکار می‌افتد و در آخر، سر در گم پیدا کردن سوهان برای خوردن چای و تقدیم آن به سرهنگی می‌شود که گویا راهی معاونت کل است. جایی که سرگرد تقریبا میانسال هم حتما در رویاهایش سودای رفتن به آنجا را دارد و به مين خاطر،  زمانی که مطمئن می‌شود فرد متواری (احمد سرخپوست) هنوز در محوطه زندان است تمام توان و تلاش و تجربیات و امکانات آنجا و بیرون را به کار می‌گیرد تا بتواند او را دوباره به یک زندانی قابل شمارش و آمار مبدل کند و این موضوع برایش حیاتی است و‌ تاکید دارد برای او عدالت، تنها یعنی اینکه دوباره احمد سرخپوست را به زندان برگرداند.
بحران دوم او همزمانی تعجیل پیمانکاران نزدیک به دربار برای تخریب این زندان قدیمی و توسعه و تجهیز باند پرواز جهت بازدید شهبانو است که قرار است به زودی انجام شود و مضمون غایی این تضاد معنایی-محیطی در یکی از سکانس‌های نزدیک به پایان فیلم آشکار می‌شود. آنجا که سرگرد خسته از جستجوی نافرجام از پشت ردیف پنجره‌هایی کوچک و ترک خورده با سیگاری بر لب به باند نیمه کاره پرواز و آشیانه هواپیما خیره می‌ماند؛ خیره به مسیری که باند پروازش از محل چوبه دار زندان متروک مي‌گذرد! 
شاخص‌های یک فیلمنامه کلاسیک و آبرومند در «سرخپوست» زیاد است. وجود اشخاصی همچون سرگرد با ويژگي‌هاي مردان سخت در ظاهر اما شکننده از باطن (با بازی کم‌نظیر «نوید محمدزاده»)  یا مددکار زن طناز و طرار به‌عنوان نماد عشق و مدافع عدالت که رندانه به راهنمایی و اصلاح ساختاری سرگرد می‌پردازد و از همه مهم‌تر بی کلامی و بی چهرگی شخصیت سرخپوست به‌عنوان نماد حق‌طلبی و سرهنگ با آن صورت و صدای عصا قورت داده و‌ متکبر به‌عنوان نمادی از مافوق در سیستم، از شاخص‌هایی است که می‌توان کلیت کلاسیک شخصیت‌های فیلمنامه را در آن پیدا کرد و ساختار کلی تولید هم در همین راستا به کار گرفته می‌شود. سردی رنگ و نور تصویر که از یک شب بارانی و دلگیر آغاز و تا عصر فردای تمام ابری ادامه می‌یابد، انتخاب لوکیشن و طراحی صحنه با دهلیزها و دالان‌های خاص فیلم‌های جستجوگر و معمایی با سایه روشن‌های مکرر بر دیوار و زمین گل و آب گرفته و همچنین ابزار صحنه و طراحی لباس و تاکید بر اشیاء از جمله مداد زن مددکار که بوی عشق می‌دهد، میکروفون عمومی که گاه بوی تندی و خشونت و تهدید و گاه بوی عشق می‌دهد، لودرها و ابزار تخریب دیوارهای زندان که در واقع ابزار تخریب رویاهای سرگرد برای نرسیدن به ارتقای پست هستند و بالاخره سکوی چوبی مخصوص اعدام و طناب دار و...، همگی در راستای تقویت محتوای فیلمنامه است.
نادیده ماندن شخصیت سرخپوست که به ناحق و با توطئه فئودال‌ها و ارباب، متهم به قتل و محکوم به اعدام شده است از امتیازات اصلی فیلمنامه است و این امتیاز در سکانس پایانی خودنمایی می‌کند؛ آنگاه که از دریچه نگاه او از قاب نرده چوبین ارابه مرگ، زن و فرزند (خانواده)؛ سرگرد و مددکار (عشق) و دشت و آسمان (آزادی) را مي‌بینیم. آنجا گویی چشمان تماشاگران و سرخپوست همگرا و همساز می‌شوند.
مددکار واقعا مددکار است. او به سرگرد که زندانیان را جانور می‌داند، می‌گوید: «با مهربانی می‌شود حتی جهنم را هم آرام کرد». او تا مرز زندانی شدن پیش می‌رود اما با معجونی از عشق و فداكاري از یک طرف کوه یخ اطراف قلب سرگرد را آب مي‌كند و از سوي ديگر با مهارتی خاص و با همدستی زندانیان و روستاییان، معمای بی گناهی سرخپوست را در ذهن و تفکر سرگرد بارور می‌کند و از این منظر زن مددکار (با بازی رپریناز ایزدیار») در جهتی درست به تخریب درون سخت سرگرد و تبدیل او به مردی شایسته، عاشق و داراي احترام واقعی می‌پردازد. سرگردی که آن قدر سخت است که آراستگی صورتش را در صافی ابروهایش می‌داند‌؛ ابروهایی که همیشه در هم پیچیده و بسته و ناموزون است.
سرگرد تا دانستن راز آخرین قطعه از چینش پازل‌ها و رو دست زدن‌ها و رو دست خوردن‌ها پیش می‌رود. جای سرخپوست را از روی نقشه‌ای قدیمی می‌فهمد اما دیگر خالی شده است و از دل کشمکشی که ماندن و ارتقای پست را به همراه داشت یا رفتن و در آغوش کشیدن عشق و آرامش راستین را، عشق و عدالت را انتخاب می‌کند.
لحظه‌ای که در سلول تنها ماند و در برای لحظاتی رویش قفل شد و همکارش (ناجی) را به کرات و با فریاد به کمک می‌طلبید، لحظه‌ای که ادرار دختر خردسال سرخپوست را به دلیل فریادهای خودش روی او دید ،لحظه‌ای که گریه‌های هم‌روستایی سرخپوست را که بابت شهادت دروغ و اجباری‌اش در دادگاه توبه می‌کرد دید، باید هم آماده می‌شد تا چشم بر روی فرار سرخپوست ببندد. او تا آخرش رفت و معما را حل کرد تا بگوید من یک نظامی کارکشته هستم اما کنار کشید و دست عشق را بوسید تا اعتراف کند که حقیقت هم هست و شاید زیباترین لحظات فیلم همانجا باشد که صدای نفس زدن‌های مکرر سرخپوست از زیر تجهیزات اعدام روی تصویر پیروزمندانه سرگرد شنیده می‌شود؛ نفس زدن‌های عدالت زیر سایه طناب دار!
فیلم در تولید کاملا یکدست است و هر چه جلوتر می‌رود خوش ساخت‌تر و جذاب‌تر می‌شود. از این رو تقریبا هیچ پلان و سکانس اضافه‌ای در آن وجود ندارد. با این همه سکانس‌هایی هم دارد که به راستی هنرمندانه از آب در آمده‌اند مثل حضور سرهنگ و خبر ارتقای حکم سرگرد که با رقص بی صدا و کوتاه سرگرد پایان می‌یابد يا خروج مددکار از اتاق سرگرد و عبورش از راهروها و حیاط زندان در حالی که ترانه‌ای عاشقانه از بلندگوی عمومی پخش می‌شود و شرم و شیطنتی توامان سراپای مددکار را گرفته است يا سکانس گفت‌وگوی زن سرخپوست و سرگرد در اتاق که زن با لبانی ترک‌خورده و صدایی خش‌دار و چهره‌ای غمبار برای شوهرش مویه می‌کند و حتی لب به لیوان آبی که سرگرد به او می‌دهد نمی‌زند يا سکانس خیره شدن زن سرخپوست به تجهیزات محوطه اعدام از چارچوب یک پنجره و بسته شدن شکاف توسط سرگرد و تاریک شدن صحنه، و نيز سکانس دویدن پر سرعت سرگرد و افسرانش و پایین آمدنشان از تپه برای دستگیری فراری به موازات شتاب مددکار برای علامت دادن به سرخپوست و همزمانی آن با ورود سرهنگ و اظهارات دروغ هم‌زندانی سرخپوست روی پشت‌بام زندان که قصد سر در گم کردن سرگرد را دارد و سکانس مواجهه سرگرد با هم‌سلولی‌های سرخپوست و ماجرای قورباغه و بالاخره سکانس پایانی فیلم که بعد از کشف معما توسط سرهنگ و تعقیب خودروی حامل تجهیزات اعدام تا لحظه آزادی سرخپوست ادامه دارد. و البته كه نقش پر رنگ مهارت فیلمبردار را در کیفیت نور و تصویرشان نمی‌توان نادیده گرفت؛ هر چند امسال هم مانند گذشته کیفیت پخش تصاویر در تنها سالن سینمای مرکز استان مازندران نامناسب بود.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی