آخرین اخبار :
  • منتشر شده در یکشنبه, 09 دی 1397 12:35
طنز «خبرشمال» درباره آدم‌های احساساتی که در این مرز و بوم می‌زیَند یا زیست می‌کنند و اینها؛

جوادتم، نکونام!

 
 
 
 

/هومن حکیمی

 

اشاره: آقا، عاقا! درسته که زندگی، رسم خوشآیندیه ولی دیگه نه تا این حد که! این چه کاریه آخه؟! چرا با احساسات مردم و مسئولین بازی می‌کنین شما؟! چرا وقتی طلا توی مشتتون بود دقت نکردین که از دستش بدین؟! چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟ چرا آب توو  تلمبه‌س؟ چرا گوشت‌کوب قلمبه‌س واقعا؟! چرا حالا که «جواد نکونام» نساجی مازندران رِ پیچوند و رفت، نامه احساساتی نوشته برای هواداران؟! و خب به همین بهونه مثال‌هایی رِ دراین‌باره می‌زنم براتون که با دقت بخونین چون حتما توی امتحان میان!

* فرض کن «جواد نکونام» از نساجی برود و نامه بدهد!
داداش من، جواد جان! شما بچه «شهر ری» می‌باشی، پس چرا بچه‌تهرون بازی در میآری برار؟! خا «پیکان» تیم پایتختی‌تریه و شما هم دلت برای پایتخت تنگ شده، درست! پیکان از نساجی پول بیشتری داره، اینم درست. شمام که احتمالا کارت درسته، اینتا هم درست! نساجی رِ آوردی لیگ برتر و نیم فصل هم وسط جدول گذاشتی، درست! دلت خواست بری، درست! کلا همه چی درست، اَی دیگه نامه احساسی نوشتی برای طرفدارا، نادرست! پشت سر مسافر هم که گریه شگون نداره! فقط حالا که داری میری، اون در رِ کامل ببند که باد و مگس و اینا نیان داخل! در ضمن اگه پیکان و تهران پایتخته، مام اینجا توی مازندران، «پایتخت» و «نقی معمولی» داریم! خیلی هم دلت بخواد!

* فرض کن «محمود خاوری» از بانک ملی برود و نامه بدهد!
البته این یک موقعیت فرضی و فانتزیه و عمرا ایشون از بانک ملی با کلی پول بره کانادا ولی بالآخره آدمیزاده دیگه، ممکنه پاش بلغزه! دراین‌صورت این بابا در نامه احساسی که برای مردم و طرفداراش می‌نویسه، حتما حلالیت می‌طلبه و حتما مسائلی مثل گرون شدن پوشک بچه (چون سنی ازش گذشته و نوه و نتیجه داره) و افزایش قیمت پنت‌هاوس‌ها در شمال تهران و نیز قیمت ویلاهای لاکچری در شمال کشور و زمین در شمال کانادا (کلا اهل شمالِ هر جاییه که میره!) و غیره رِ از دلایل بردن مقادیری از پول مملکت به کشور بیگانه عنوان می‌کنه و البته قول میده که یک روزی به مام وطن بر‌گرده و جبران کنه! آخر نامه‌ش رِ هم با شعر معروف؛ «خاطرات شمال، محاله یادم بره/ اون همه عشق و حال، محاله یادم بره» تموم خواهد کرد!

* فرض کن «احمد مظفری» از استانداری مازندران برود و نامه بدهد!
از شما چه پنهون، بنده تا پریروز فکر می‌کردم که مدیریت روابط عمومی استانداری مازندران، جزو بدیهیات برای احمد آقای مظفریه و ایشون همان‌طور که حضرت عزراییل تا لحظه آخر برپا بودن جهان، مسئول و مأمور زرت و فرت کردن آدم‌هاس،حاج احمد هم مدیر استانداریه ولی زهی خیال باطل! 
بنابراین چون احمد مظفری خیلی آدم احساساتی و نوستالژی‌بازیه، احتمالا تا چند روز دیگه، نامه خداحافظی با دوستداران و طرفدارانش (فقط مشکل اینجاست که تعداد طرفدارانش خیلی زیاد نیست!) و البته قطعا در دوران پسااستانداری، کتابی با فرم آلبوم عکس از عکس‌های یادگاریش با مقامات و مسئولانی که در این سال‌ها گرفته رِ در چندین جلد منتشر خواهد کرد که خیلی پرفروش و جذاب خواهد بود و اینا!

* فرض کن «دونالد ترامپ» از آمریکا و کاخ سفید برود و نامه بدهد!
ایییی! این چه حرفیه؟ حتی شوخیشم زشته! ترامپ تا کل آمریکا و منطقه و دنیا رِ به فنا نده، جایی نمیره، شک نکن! اصلا کجا بره از اینجا بهتر؟ ها؟ بره لاس‌وگاس؟! بره پاتایا؟! داداش شما چی می‌زنی دقیقا؟! الآن کلی آدم هستند که برای اینکه بچه‌هاشون برای ادامه تحصیل و برای اینکه ژنشون، از اینی که هست هم بهتر بشه، دار و ندار ما رِ... (ئه، ببخشید، اشتباه شد، دار و ندار خودشون رِ!) می‌فروشن که نوگلانشون برن آمریکا، کلوپ و کازینو و پمپ‌بنزین تاسیس کنن... (اییی، خدا مرگ بده منه! باز اشتباه تایپ کردم!) درس بخونن، دکتر و مهندس بشن، برنگردن به کشور... (عاقا، این کیبورد من چرا امرزوز اینقدر اشتباه می‌کنه؟!) برگردن به کشور عزیزمون و به مردم خدمت‌رسانی کنن و اینها، اون‌وقت این مرتیکه ترامپ، بذاره از آمریکا بره؟! بنابراین چون این حالت اصلا امکان‌پذیر نیست، پس قاعدتا نامه احساسی خداحافظی هم در کار نیست و خلاص!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی