آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 25 مرداد 1397 11:56
بی‌خودی «خبرشمال» درباره ارتباط اثر پروانه‌ای و فرهنگ با یک قید زمانی

...بنابراین فرقی نمی‌کند چه کسی مدیرکل باشد

 
 
 
 

/هومن حکیمی

همیشه همه‌چیز از یک چیز بی‌خود شروع می‌شود. توی استکان شخصی یک نفر دیگر چای می‌خوری و بعد مثل اثر پروانه‌ای؛ که امیدوارم قصه نباشد، همزمان در ویتنام یک نفر در خیابان به سر یک نفر دیگر شلیک می‌کند؛ بَنگ و تمام. اصلا استکان آدم مثل مسواک آدم می‌ماند یا عکس و تیتر یک که ناموس هفته‌نامه و روزنامه است. من که توی فیلم «شکارچی گوزن» نبودم اما «رولت روسی» چیز مزخرفی است؛ از همان چیزهای بی‌خودی که گفتم. البته مزخرف جذاب چون مزخرف بودن هم به تعداد آدم‌ها و شرایط، متفاوت و متنوع است.

راستی، «پِرِسپکتیو» عکسی که از لحظه‌ چایی خوردن توی استکان یک نفر دیگر گرفته بودی، در ویتنام جا مانده. لحظه‌ها همیشه بوی جنگ می‌دهند، حالا حلبچه یا ویتنام یا کوی دانشگاه. چه فرقی می‌کند واقعا؟ چه فرقی می‌کند آدم در جشنواره مطبوعات جایزه بگیرد یا نهار را به مراسم ترجیح بدهد؟ اصلا چه کسی گفته که تو این حق را داری که چیزی را به چیزی ترجیح ندهی؟ گفتم که مسواک آدم مثل... -حالا هر چی- ولی دلیل نمی‌شود که این مسأله باعث شود که حال سینمایمان خوب باشد؛ البته منظورم سینماهای مازندران است که می‌گویند حالشان خوب است. من این حرف را قبول ندارم اما قبول نداشتن من، نقشی در تغییر اوضاع ندارد. می‌تواند در یک شرایط خاصی، اثر داشته باشد اما فعلا نقشی ندارد.
دیروز -شاید هم پریروز یا هر روز لعنتی دیگری که الآن دقیقا یادم نیست- داشتم از خیابان فرهنگ یا قارن یا هر خیابان دیگری که الآن به خاطر ندارم رد می‌شدم. بنر تبلیغاتی یک تئاتر گوشه خیابان آویزان شده بود که با اینکه طراحی پوسترش خوب نبود اما خوب بود که آنجا، گوشه خیابان حضور داشت. اینجوری شکل خیابان که یادم نیست اسمش چی بود، قشنگ‌تر شده بود. تو فکر کن در یکی از خیابان‌های مثلا ونزوئلا هم این اتفاق بیفتد یا در مصر و الجزایر و قزاقستان. خیلی خوب می‌شود که دنیا به جای عکس آدم‌ها، پر بشود از آثار و کارها و رفتارهایشان. این‌طوری تکلیف آدم با همه چیز بهتر و بیشتر معلوم می‌شود.
چند روز قبل هم خیلی تصادفی فهمیدم که فرهنگ را نمی‌شود زورکی به کسی یا جایی تزریق کرد؛ یعنی نه اینکه این را نمی‌دانستم، می‌دانستم، اما تا این حد واقعی با آن روبه‌رو نشده بودم و درکش نکرده بودم. پس به نظر من فرق چندانی نمی‌کند که چه کسی وزیر فرهنگ یا مدیرکل فرهنگ باشد چون زورکی نمی‌شود.
یک پسری را هم می‌شناسم که سال‌هاست دارد تلاش می‌کند نوشته‌هایش را به جایی برساند که چاپ شود و همه آن را بخرند. حتی دختری را هم می‌شناسم که دارد همین کار را می‌کند. این که می‌گویم سال‌ها، واقعا منظورم چندین سال است نه که بخواهم با آوردن یک «قید» زمانی کلی، اغراق کنم. هیچ‌کدامشان هم مطمئن نیستند که کارشان به نتیجه می‌رسد؛ دختر که رسما ناامیدانه دارد ادامه می‌دهد به نوشتن و تبدیل شده است به یک ماشین عادت. عادت کرده ناامید بنویسد، ناامید راه برود، ناامید غذا بخورد و... . دختر است دیگر، روحش لطیف‌تر است، دل نازک‌تر است. مثل خیلی‌ها نیست که فقط بلدند حرف بزنند و وعده بدهند و فکر کنند این‌جوری فرهنگ و هنر ما متحول می‌شود.
گفتم امید، یاد دو چیز افتادم؛ یکی اینکه «اصغر فرهادی» چه آدم باحالی است که گفته «یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی‌پایانه» و دیگر اینکه، چطور می‌شود که وضع سینماهای مازندران از نظر بعضی از مسئولان این حوزه، خوب است؟ فرض کن آدم برود به کافه‌ای و به جای سفارش دادن به صورت معمول، بگوید؛ «یه قهوه تلخ، بهتر از یه تلخی بی‌قهوه‌س»... .
اولش گفتم که همیشه همه چیز از یک چیز بی‌خود شروع می‌شود. شما هم حق دارید که فکر کنید این متن، از یک چیز بی‌خود شروع شده است. آدم گاهی خیلی بی‌خودی به نظر می‌رسد. همین.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی