آخرین اخبار :
  • منتشر شده در شنبه, 19 تیر 1400 09:01
«مونا» در گفت‌وگو با «خبرشمال»:

اعتیاد را هر وقت از زندگی‌تان جدا کنید برنده‌اید

/ مائده مطهری زاده
با نگاه به صورتش، خیال می‌کنید با یک زن چهل ساله طرف هستید؛ در حالی که فقط دو دهه از زندگانی‌اش می‌گذرد. پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و چند سالی‌ است که با مادربزرگ خود زندگی می‌کند.
زندگی در کنار پدر و مادری معتاد با مصرف سنگین مواد مخدر باعث شد تا «مونا» از کودکی با اعتیاد بزرگ شود.
او روزهای زیادی را به یاد می‌آورد که دوستان معلوم‌الحال پدر، به خانه آنها می‌آمدند و در کنار بساط می‌نشستند و دود راه می‌انداختند و مادر هم به جبرِ پدر از آنها پذیرایی می‌کرد!
نشئه های بی‌پایان با دودهای غلیظی که تپش آرزوهای دخترک را برای آینده‌ای درخشان به شماره انداخته بود. نامش موناست. بیست سال بیشتر ندارد. اکنون در حال ترک اعتیاد است.
می‌‌گوید تنها وصله ناجور زندگانی‌ آنها همین اعتیاد بود. وقتی از پدر و مادرش صحبت می‌کند بغضی میان گلویش می‌دود و معتقد است اعتیاد، سدی بود که مانع از رسیدن جریانِ زلالِ محبت پدر و مادر به سمت او شده بود. مونا می‌گوید اولین بار 10 سال بیشتر نداشت که به مواد مخدر لب زد و با گذشت 10 سال هنوز مزه تلخ و تهوع‌آور آن را در زیر زبانش حس می‌کند و می‌گوید:« بسیاری از افراد می‌گویند مگر این مواد لعنتی چه طعم و مزه و بویی دارد که انسان را به این سرعت شیفته خود می‌کند؛ من هم با آنها موافقم، این مواد کوفتی نه تنها هیچ عطر و بو و مزه خوبی ندارد بلکه از زهر مار هم تلخ‌تر است اما فقط کافی است یکی دو بار این زهر مار را بخورید، آن وقت همین زهر مار برایتان از عسل شیرین‌تر خواهد شد و اگر یک روز به بدن‌تان نرسد، شما مرگ را جلوی چشمان خود می‌بینید! این دقیقا همان بلای خانمان‌سوزی است که زندگی را از شما می‌گیرد و مرگ تدریجی را به شما هدیه می‌دهد و چه هدیه شومی!» مونا در همان مقطع ابتدایی به دلیل مشکلات اقتصادی و خانوادگی و اعتیاد از ادامه تحصیل بازماند اما خاطره همان پنج سال تحصیل هنوز با اوست. او می‌گوید:«من درس خواندن را دوست داشتم و درس را همان جا در داخل کلاس یاد می‌گرفتم، اما به محض اینکه وارد خانه می‌شدم انگار همه چیز از یادم می‌‎رفت و هنوز یکی از حسرت‌هایم این است که روزی بتوانم دوباره درس بخوانم.» می‌گوید مادرش هم از ابتدا معتاد نبود. (این را بعدها از زبان مادربزرگ می‌شنود.) مادربزرگ به او گفت که مادرش، در خانواده خوبی رشد کرده بود اما تنها مشکلش این بود که عاشق مردی شده بود که بعد از مدتی فهمید معتاد است و از آنجا که عاشقش شده بود، خیال می‌کرد قدرت عشق می‌تواند مرد را از چاه اعتیاد بیرون بکشد، اما در نهایت، زور اعتیاد بر قدرت عشق چربید و زن را نیز به درون چاه کشید و کار به جایی رسید که ثمره این عشق هم در درون همان چاه، چشم به جهان گشود و با اعتیاد خو گرفت. مونا می‌گوید:« دوستانم بعد از آنکه متوجه اعتیاد پدر و مادرم می‌شدند یکی یکی مرا ترک می‌کردند و من در همان عنفوان کودکی مزه تنهایی را چشیدم، در خانه‌ و خانواده‌ای که هیچ شباهتی به یک خانه و خانواده معمولی نداشتند!»
مادری که به گفته مونا، جای داشتن مشغله‌های یک زن خانه‌دار، نظیرِ شست‌و‌شو و رُفت‌و‌روب و طبخ غذا برای اهل خانه و تربیت فرزند، دغدغه رسیدن مواد و دود کردن آن پای منقل را داشت و پدری که به جای تلاش برای فراهم کردن یک زندگی سالم و با نشاط برای خانواده، همه همّ و غمّش، گذراندن وقت با دوستان معتادش پای بساط مواد مخدر بود.
مونا با صدایی بریده بریده در میان بغض و گریه ادامه می‌دهد:« پدرم یک بار در پانزده سالگی مرا با یکی از دوستانش معامله کرد و من با زور و به ضرب چوب و کتک، وارد خانه آن مرد پلید شدم و در خانه او اسیر دست او بودم و اگر از دستوراتش سرپیچی می‌کردم به بدترین شکل ممکن مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتم و آن روز از ناهار و شام خبری نبود. روزهایم مثل شب، سیاه بود؛ هرچند تا قبل از آن هم زندگی، روی خوشش را به من نشان نداده بود! دیگر نتوانست بیش از این ادامه دهد و آنقدر گریه کرد تا ساکت شد. از او پرسیدم بالاخره چگونه از آن خانه مخوف نجات پیدا کردی؟ در پاسخ گفت:« مرد معتادی که پدرم مرا با او معامله کرده بود، مرد ثروتمندی بود و خانه بزرگی داشت که کارهای خانه و من را به یک پیرزن خدمتکار سپرده بود. پیرزن مهربانی بود اما از ترسِ تهدیدات مرد، نمی‎توانست مرا فراری دهد؛ تا اینکه بالاخره یک روز تصمیمش را گرفت و زمانی که مرد از زور نشئگی به خواب عمیقی فرو رفته بود نقشه فرار مرا پیاده کرد و من از آن کلبه وحشت نجات پیدا کردم. مونا می‌گوید:« در خانه آن مرد، تنها چیزی که برای من فراهم بود و هر زمان و به هر قدری که می‌خواستم می‌توانستم مصرف کنم مواد مخدر بود که همان هم از وقتی به خانه مادربزرگ کوچ کردم دیگر به سختی گیرم می‌آمد!» به او گفتم مادربزرگت، با توجه به اعتیاد سنگینی که داشتی به راحتی تو را پذیرفت؟ مونا در جواب گفت:« نه. مادربزرگم می‌گفت تو بچه همان پدر هستی که خون به دل من و پدرش کرد! من تو را نمی‌خواهم و از خانه من برو بیرون! اما بعد که تقلا و گریه بی‌امان مرا دید و متوجه شد من دختری غریب و بی‌کس هستم که در این دنیای وانفسا هیچکس را ندارم و اگر از خانه او بیرون بروم معلوم نیست چه بلایی بر سرم می‌آید، قبول کرد اما به یک شرط. به شرطی که من اعتیادم را ترک کنم.» مونا اکنون در کنار مادربزرگ، زندگی بهتری دارد و روزهای ترک را می‌گذراند و می‌گوید چند بار قبل از این هم قصد ترک اعتیاد را داشت، اما هر بار ناموفق بوده و پس از یکی دو هفته مجددا به سمت مصرف مواد کشیده می‌شده است.
مونا می‌گوید:« این بار دو ماه می‌‎شود که لب به هیچ مواد مخدری نزده و امیدوارم بتوانم برای همیشه از شر اعتیاد خلاص شود.» از او می‌پرسم اگر این بار بتوانی غول اعتیاد را شکست بدهم، اولین کاری که می‌کنی چیست؟ با اراده و محکم جواب می‌دهد:« حتما به سراغ درس و مدرسه می‌روم تا حسرت به دل نمانم.»
مونا در آخر برای جوانان همسن و سال خود که در دام اعتیاد گرفتار شده‌اند هم یک پیام مهم دارد.
او می‌گوید:« تا وقتی زنده هستیم و نفس می‌کشیم، فرصت جبران اشتباهات مان را داریم، گرچه نمی‌توانیم گذشته از دست رفته را بازگردانیم، اما قطعا قادریم آینده بهتری برای خودمان بسازیم. به قول قدیمی‌ها ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است و من این طور می‌گویم که اعتیاد را هر وقت از زندگی‌تان جدا کنید، برنده‌اید.»

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی