آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 01 بهمن 1399 05:33
«خبرشمال» از دوشنبه‌های تماشای «قورباغه» می‌نویسد؛

خالی از لطف نیست!

 
 
 
 

/سرویس فرهنگی
اشاره: «هومن سیدی» یک هنرمند توانمند در تصویرسازی است و همه کسانی که آثار قبلی او را به تماشا نشسته بودند، با دیدن بیلبوردهای تبلیغاتی سریال «قورباغه» شوق تماشای یک سری تماشای خانگی بی‌شبیه را داشتند. سریالی که با یک پایلوت بی‌نظیر ما را به خود وابسته کرده و حالا دارد با ضربه‌های گاه‌گاه، فضای جسورانه تلخ و بازی خوب برخی کاراکترها ما را با خود همراه می‌دارد.

صنعت تلویزیون در برهه‌های مختلفی در ضدیت با سینما و در برهه‌های مختلفی در نجات آن شتافته ‌و حالا هم در زمانه‌ای که سینمای ایران ورشکسته و انحصاری شده، سریال قورباغه شاید کورسوی امیدی باشد برای مخاطبین دوستدار تصویر تا شاید بتوانند از ریپ‌آفِ ایرانیزه‌ و تلفیقیِ آثار جهانی لذت ببرند.
هر اثر نیازمند کامل بودن در خودش است و برای لذت بردن از آن نباید نیازی به سنجاق شدن به چیزهای دیگری داشته باشد. هومن سیدی با ساخته‌های قبلی خودش مثل «خشم و هیاهو» یا اثر بی‌شباهتی چون «مغزهای کوچک زنگ‌زده» به خوبی نشان داد که بازیِ الهام گرفتن و نه تقلید کردن، ارجاع دادن و نه دزدی کردن را خوب بلد است و یک‌جورهایی می‌تواند «تارانیتو»وار دزد ارجاعات خوب باشد.
سیدی برخلاف کسانی چون «غنی‌زاده» و «مسخره باز»ش نشان داده که می‌تواند از بومی‌سازی روایت‌های غربی ایده گرفته و در حد و اندازه‌ خودشان که نه، اما در حد قابل قبولی ظاهر شود. با این‌حال اما این استاندارد کیفی این کار حد و مرز مشخصی دارد که اشکالات و ایرادهایش از چشمان مخاطبین حرفه‌ای سینما پنهان نخواهد ماند. سریال قورباغه آخرین ساخته‌ هومن سیدی برخلاف گذشته با رو بازی کردن و لو دادن منبع الهامش برای اپیزود پایلوت قدمی فراتر از کارهای قبلی خودش می‌گذارد.
اپیزود ابتدایی و پایلوت سریال با برداشتی آزاد از La haine یا «نفرت» آغاز می‌شود؛ فیلمی فرانسوی که در دهه‌ 90 ساخته شد و زمان کوتاهی در ایران تبدیل به ترند یا تصویر محبوب جوانان فیلم‌باز شده بود. تشابهات ساختاری که میان فیلم نفرت و پایلوت سریال قورباغه وجود دارد، بی‌شمار است که دیدنش خالی از لطف نیست. ارجاعات دیگری به فیلم‌های مهم چندسال اخیر سینما در سریال گنجانده شده که جذابیتش را دوچندان کرده است. اما در همین ابتدای کار با مشکلی مواجه خواهیم شد که اساسا خاصیت ارجاع دادن را مورد بحث قرار می‌دهد.
ارجاع دادن در سینما امری مرسوم محسوب می‌شود و مولف‌های بزرگ یا حتی کارگردانان کوچک‌تر نیز از این امر استفاده می‌کنند تا علاوه بر ساخت زیرمتن بتوانند کارکردهای تازه‌تری را به فیلم‌هایشان وارد کنند. در واقع ارجاع بیشتر از هرچیز، ابتدا در خدمت کارکرد روایت، دوم برای حظِ خود کارگردان و سوم برای سینماروهای شیفته‌ای‌ست که لذت دیدن فیلم‌ها را بیشتر و بیشتر می‌کند. ارجاع گاه پلی‌ست میان یک فیلم به فیلم دیگر، نامه‌ای از یک مولف به مولف دیگری یا ترکیبی از تمام این‌ها.
سریال قورباغه با شروعی سرگردان و آشفته‌گون‌ و ساختار حامل پیام نفرت نمی‌تواند سنگ‌بنای محکمی برای روایتش نگذارد. با این‌حال اما جای روایتی مستقل و اصیل که برداشت آزاد، آزادانه کار خودش را در روایت بکند، خالی ‌است. داستان نفرت با بازی «وینسنت کسل» در نقش وینز و دو دوست دیگر یک روز بعد از شورشی منطقه‌ای در پاریس روایت می‌شود. شورشی بر علیه پلیس که منجر به گم شدن یک هفت تیر می‌شود و به دستان وینز و دوستانش افتاده است. این سه دوست که بیست و چهار ساعت از زندگی روزمره و گشت و گذارهای بی‌هدفشان را می‌بینیم، مرتبا خود را تحت نظر گشت پلیس و تفتیش می‌بینند. از آن‌جایی که یکی‌شان سیاه پوست است و دیگری یهودی این تفتیش مدام شدیدتر و گاه به درگیری‌های فیزیکی منجر می‌شود.
سکانس آغازین فیلم با مونولوگی از وینز شروع می‌شود و پایانش هم، با این تفاوت که وینز ابتدای فیلم با وینز در انتهای فیلم برای مخاطب یکسان نیست. تنفر بیش از حد وینز و دوستانش از پلیس، دغدغه‌ها، آرزومندی‌ها، شیطینت‌هایشان در سفر قهرمانانه‌شان رنگ و بویی از جنس شورش و کله شقی می‌دهد.
وینز: «این قصه راجع به یه جامعه‌اس که داره با کله میره پایین. توی مسیر سقوطش مدام با خودش می‌گه تا الآن که هیچی نشده، تا الآن که هیچی نشده، تا الآن که هیچی نشده. ولی قضیه راجع به مدل سقوط کردنت نیست، راجع به چجوری فرود اومدنته.»
سریال قورباغه اما با پلاتی تقریبا عین به عین چنین سفر قهرمانانه‌ای را برای قهرمانش رقم نمی‌زند و گویی ذوق‌زده‌ شباهت‌های داستانی‌اش میان پاریس و تهران قصه‌اش شده است. ذوق‌زدگی که هرچند برای دیدن هم خوشایند است اما برای پایان‌بندی مجبور به استفاده از امدادهای غیبی‌ست تا به کمک قهرمان و ضدقهرمانش بیاید.
با توجه به فرمت سریال‌گونه‌ قورباغه، این خرده گرفتن شاید سختگیرانه بنظر برسد اما پایلوت‌، مهمترین بخش یک سریال محسوب می‌شود. چه از نظر اقتصادی و چه از نظر هنری، پایلوت یک سریال آینه‌ تمام‌نمای یک فصل و یا تمامی سریال است. پایلوت همانجایی است که شخصیت‌های مهم شناخته می‌شوند، بن‌مایه داستانی شکل می‌گیرد و کاشت‌های مهم یک فصل برای برداشت شکل می‌گیرد. به همین دلیل شاید ساختار گیج و منگ سریال قورباغه با توجه به مدت زمان ۵۰ دقیقه‌ای‌ نتوانسته لطفی در حق آن کرده باشد. علاقه‌ به شکل‌گیری پایه‌های مشترک فیلمنامه‌ای در نفرت و قورباغه مثل حضور ممتد پلیس در اطراف شهر و از قضا، هرجایی که این سه شخصیت پا می‌گذراند، با توجه به محدودیت‌های موجود درست از آب درنیامده است.
پلیس‌های فیلم شخصیت‌های باهوش و وظیفه شناسی هستند که همیشه مشکوک می‌شوند اما به محض اینکه قدم به قلمروی قهرمان می‌گذارند، سریع رویشان را می‌گردانند و فرار می‌کنند. این مساله سبب ایجاد فاصله‌ای میان منطق داستانی و منطق مخاطب می‌شود که دست نویسنده در آن مشخص است؛ هرگاه نویسنده اراده کند، شخصیت دست به انجام آن کار خواهد زد.
هرچند که این اتفاق روشی مرسوم برای ایجاد تعلیق در فیلم‌های سینمایی‌ست اما معمولا یک بار از این امر برای ایجاد تعلیق استفاده می‌کنند و تکرر آن در یک موقعیت سینمایی به لوس شدن قضیه منجر می‌شود. در ابتدای اپیزود قبل از آن‌که مامور کشته شود، سر و کله‌اش پیدا می‌شود و مچ این سه دوست را می‌گیرد اما به سادگی راهش را می‌کشد و می‌رود. دوباره در اواسط فیلم نیز پلیس دیگری نیز سر و کله‌اش پیدا می‌شود که آن‌هم در حین کلنجار رفتن با یکی از سه دوست ناگهان بیخیال قضیه می‌شود.
ساخت و پرداخت بخش پایانی اپیزود اما در نوع خودش آنقدر جذاب کار شده است که مخاطب را برای قسمت‌های بعدی هیجان زده نگه دارد. از تمام وسواس‌های هنری و سینمایی که بگذریم، سریال قورباغه اثری سرگرم‌کننده و خوش‌ساخت است که نمونه‌های کمتری در ایران از آن وجود دارد. ساخته شدن چنین آثاری، هرقدر ابتدایی و به هر میزان غیراصیل، در نهایت به بسط سلیقه سینمایی و به روز شدن مخاطب ایرانی کمک خواهند کرد.
در ادامه‌ اپیزود نسبتا خوب ابتدایی سریال قورباغه، اپیزود دوم شروع نسبتا متفاوتی را انتخاب می‌کند و داستان را از سمت و سوی دیگری دنبال می‌کند. شخصیت‌های جدیدی را معرفی می‌کند و هوای تازه‌ای را نیز با خودش به همراه می‌آورد. اپیزود دوم با نام «سگ‌ها را بکش» هیجان زده‌ به نظر می‌رسد. هیجان‌زدگی که در شروع میخکوب‌کننده است اما به مرور ضعف‌هایش را نشان خواهد داد. حال و هوای گنسگتر سریال و شخصیت‌های فانتزی‌اش بیشتر از هرچیز یادآور شخصیت‌های بازی‌های ویدیویی است و کمی هم به سریال‌های آمریکایی مثل «breaking bad» شبیه می‌شود.
با پیشروی داستان نحوه‌ آشنایی دو دوست و نوچه‌ «نوری» با بازی خوب «نوید محمدزاده» را درمی‌یابیم که از رابطه‌ای نسبتا خصمانه به رابطه‌ای کاری و بعدتر به رابطه‌ دوستانه ختم می‌شود. همان‌طور که در قسمت قبلی اشاره شد، سریال قورباغه بخش اعظم بار دراماتیکش را وامدار ترند‌های چند سال اخیر است و همین باعث شده تا حتی موقعیت‌های این اثر، فرم ترندگونه‌ به خودشان گرفته باشند. وقتی نوری از سروش و همکارش می‌خواهد که پدرش را بترسانند تا دیگر دست روی مادرش بلند نکند، او به سادگی باور می‌کند که پدر او خطاکار است. بعدتر وقتی سروقت پدر نوری می‌رود و به حرف نوری شک می‌کند، به نوری می‌گوید: «از کجا حرفت رو باورم کنم؟» و فردای آن روز نوری و خواهرش سر و کله‌شان پیدا می‌شود که «مادرمو پدرم کشت» و سروش دوباره از حرف او تاثیر می‌پذیرد.
این بی دقتی در توضیح مسایل ساده، باورپذیری موقعیت را تا حد و اندازه‌ زیادی می‌کاهد. اتفاقات دیگر مثل ظهور پلیس جلوی در منزل سروش است، وقتی که هنوز مدت زمان زیادی از قتلی که او مرتکبش شده، نگذشته است.
موقعیت صحنه‌سازی شده توسط نوری و همدستانش تصنعی و پر از ایراد است. هرچقدر هم در مقابل دوربین به تصویر کشیده شود، تبدیل به حقیقت نخواهد شد. صحنه‌چینی رامین برای پلیس‌هایی که راه هستند، از هیچ منطق داستانی خاصی برخوردار نیست. هم‌قطار بودن با افرادی که تحت تاثیر مواد به یکدیگر شلیک کرده‌اند، هرقدر هم قابل توجه نباشد بازهم برای پلیس حایز اهمیت است.
صحنه چیدن نوری برای پلیس‌ها و دیالوگ «همیشه بذار یه چیزی کم باشه تا بگردن پیداش کنن» براساس منطقی که پیشتر رعایت نشده، شعاری و تصنعی به نظر می‌رسد. زنگ زدن به پلیس همانقدر امر عبثی است که قرار دادنِ رامین و دوستانش روی صندلی‌های ماشینشان که شیشه‌هایش خورد نشده‌اند.
در ادامه‌ قسمت دوم که با پاسخ‌های تازه‌ای برای قسمت پایلوت قورباغه مواجه شدیم، در قسمت سوم همراه رامین می‌شویم که هفت ماه پس از ماجرا هنوز دست به اقدام مهمی در رابطه با نوری و دار و دسته‌اش نزده است. قسمت مهمی که کمی نقش پرکننده را دارد، ما را با برادر یکی از دو دوست رامین آشنا می‌کند که اهمیتی برای جان برادر از دست رفته‌اش قائل نیست و فقط به دنبال تصفیه حساب با رامین برای رفع خماری می‌گردد.
تا همینجای کار مقدار زیادی از جواب سوال‌های مطرح شده از قسمت یک را می‌گیریم و با بازگشت به ویلای نوری در لواسان هم کمی از پرسونای مرموزش برای تماشاگر نیز ریخته می‌شود.
در این قسمت همچنان قدمی برای شکل گیری منطق روایی درست ایجاد نمی‌شود اما با این‌حال همراه شدن با رامین برای بازگشت به محل حادثه و سپس باز شدن زوایای دیگری از شخصیت رامین غنای مهمی به این اپیزود بخشیده است. رامین شخصیت نیمچه لات و بزدلی است که انگار به حالت «هایزنبرگ»‌گونه‌ای عقلش بیشتر از بقیه کار می‌کند و بعد از اتفاقی که با دو دوست دیگرش رخ داد، انگار که سرطان گرفته باشد، می‌خواهد قوی‌تر از همیشه عمل کند.
شاعری بدون قلب، بزدلی باهوش و قاتلی بی رحم. تا همین‌جای کار سیدی در خلق قهرمانی خاکستری به خوبی عمل کرده اما از طرف دیگر همچنان بی‌دقتی در جزییات باعث می‌شود تا سیر داستان برای تفکر دوباره چندان مستحکم به نظر نرسد. مثلا داستانی که رامین ادعا می‌کند بارهای برای پلیس گفته‌ است و پلیس هم حرفش را به راحتی باور می‌کند در کنار ادعای شخصیت‌های دیگر راجع به بلد نبودن رانندگی دوست رامین که برایش پاپوش دوخته است، همچنان سست و برای گذار از موقعیت سرهم بندی شده است.
فرم چندگانه‌ سریال و همچنان جای پا ننهادن در یک فرم قالب باعث شده است که اپیزودهای سریال چندپاره بنظر برسند و وابستگی معنایی و حسی به یک اثر مستقل نداشته باشند، هرچند که هنوز برای ابراز چنین حسی زود بنظر می‌رسد اما شکل‌گیری فرم در روایت و اجزای بصری اساسا به زمان زیادی نیاز ندارد. حتی ده دقیقه‌ ابتدایی سریال قادر به بیان این مساله خواهد بود که چه میزان فرم‌پردازی در دست کارگردان بوده است و چه میزان به شانس و کلاژ محول شده است.
قورباغه درست مثل تیتراژ ابتدایی‌اش هیجان‌انگیز، زیبا و در ظاهر منسجم می‌نماید اما بعد از چندبار دیده شدن خودش را لو می‌دهد. زیبایی کلاژشده‌ای که در خدمت روایت و فرم اثر کار نمی‌کند و ای‌کاش به مرور خودش را از این آشفتگی فرم و معنا نجات دهد. این اثر با تمام کم و کاستی آن‌قدر متفاوت هست که امشب هم به تماشایش بنشینیم و اما تفاوت، تمام هدف یک اثر نباید باشد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی