آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 01 مهر 1399 10:00
در «خبرشمال»، خوانشی از دو شعر مدرن از یک شاعر مازندرانی بخوانید؛

رویدادی متفاوت در شعر آوانگارد

 
 
 
 

مینو نصرت /


اشاره: «احسان مهدیان» را بعید است آنهایی که در عالم هنر و ادبیات به سر می‌برند، نشناسند. او شاعری‌ست که غیر از سرایش، بسیار به امر آموزش جوانان علاقه‌مند به حوزه ادبیات و شعر، مُصر است و در ساری و مازندران، خیلی‌ها از او یاد گرفته‌اند. مهدیان که در زمینه شعر ارتعاش مولف متفاوتی است، در کارگاه‌ها و همایش‌های اختصاصی شعر و ادبیات هم ردپاهای ماندگاری از خود بر جای گذاشته است. از احسان مهدیان تا به امروز چند کتاب شعر در بازار نشر به یادگار مانده است. با هم خوانشی متفاوت از دو شعر او را مرور می‌کنیم... .

دل من بمب عمل نکرده است
از امروز حس می‌کنم خشن‌تر شدم
دست به آجر می‌زنم عاشق می‌شود
دست به بیل و کلنگ می‌زنم دلتنگ می‌شود
حس می‌کنم به مین میان دو خاکریز شباهت دارم
به خودرو سوخته بعد از حمله هوایی
به نان کپک زده‌ای که هیچ گاوی نمی‌خورد
می‌ریزم در استکانی که چای ندارد
در قنداقی که تند تند بچه می‌آورد
نزدیک به هوای دم کرده مرداب
ابرها گیسو کرده‌اند که ببارند
ناودانی‌ها نفس عمیق می‌کشند
حس می‌کنم که نان گناه من است
حتی مرغابی‌ها هم نمی‌دانند کار آب نیست
این کارِ شراب حافظ هم نیست !
یکی باید حالم را برگرداند - زن!
به هم می‌زند هلیم زن
این جنگل از من روبرگردانده و آنطرفش، پشت نیست/هست
(احسان مهدیان)

*از امروز حس می‌کنم
خشن‌تر شدم
آنچه از دهان می‌افتد واژگون کردار است (این پوشش را به گردن زبان مسلط بگذارید و مسلح شوید) یکی می‌گفت خاموشی به هزار زبان در سخن است ... و من می‌گوید، زبان خاموش عینن قطره قطره زلال از سطح به عمق که می‌رود از نوک انگشتان می‌چکد و تنها لال‌هایند که آن را می‌شنوند و جذب می‌کنند. چکیدن از انگشتان چکیده‌ای از آن زبان است پس می‌نویسم: در سطر فوق عشق است که بدنه خشن را شکافته و در شدن از خود پیشی می‌گیرد؛ چیزی شبیه معجزه بدون بخارات معدوی!

*دست به آجر می‌زنم
عاشق می‌شود
حال تن سحرآمیز کلمه را می‌بینم که در سیاره تن شاعر خدا شده و در سفر آفرینش خود ایستاده جهان را بار دیگر خلق می‌کند؛ با کدام ملات؟ عشق.

*دست به بیل و کلنگ می‌زنم
دلتنگ می‌شود
عشق که نباشد دلتنگی به عشق می‌ماند که ساحره‌ای شبیه عشق است. صدای دلتنگی تو را به خود می‌خواند: بیل و کلنگ آلاتی نرینه‌اند که اگر بدن زمین را نشکافند و شیار نکشند، محال است عشق زاده شود.

*حس می‌کنم به مین میان دو خاکریز شباهت دارم
عشق و دلتنگی به عشق که نباشد بدن آدم در آستانه انفجار و فروپاشی به مین می‌ماند. اینکه میان دو خاکریز است ذهن را به تعمق وامی‌دارد: منظور از دو خاک ریز چیست؟ آن طرفی‌ها و این طرفی‌ها؟ چنانکه می‌بینیم سطر به گودالی می‌ماند که نه با آب روان و جان که با مین پر شده و هشدار انفجار و مرگ به طرفین می‌دهد: مین جای فقدان عشق و دلتنگی نشسته است؛ عشق که نباشد میل و اشتیاق به باروری و زایش جایش را به تخریب و ویرانی می‌دهد.

*به خودرو سوخته
بعد از حمله هوایی
اشتباه است اگر «خودرو» را ابتدا به ساکن ماشین یا مثلن تانک یا چیزی از این قبیل بخوانیم. صحبت از عشق و دلتنگی است و باروری و زایش؛ با تخلیه این عناصر از بدن زایای انسان دیگر چه می‌ماند؟ خودرو سوخته در شباهت به چشم اندازی می‌ماند که بعد از بمباران خودنمایی می‌کند. چطور است «خود» سطر را مخزن کلمات پیشازبانی بخوانیم، همان که اگر با اندیشه آگاهی نیامیزد چیزی نیست جز مخزن هیولاوشی که رد پایش را اگر در جهان بیرون دنبال کنیم مگر جز به دیو و دد می‌رسد / نمی‌رسد؟

*به نان کپک زده‌ای که
 هیچ گاوی نمی‌خورد
چرا نان کپک می‌زند؟ آیا جز این است که عشق به زمین و فرآورده‌هایش پاک از یاد رفته و جایش نفرت جلوس کرده؟ در این صورت آیا دلتنگی به نان تازه تنوری که عطرش بزاق شعاعی از پیرامون را به ترشح وامی‌داشت، بازنمودی از جای خالی عشق نیست؟ فقط در صورتی گاو مقام ممتازی از آدم می‌گیرد که عشق به زمین مادر بالکل از یاد رفته باشد که البته شامل خود گاو هم می‌شود وگرنه این سطر خلق نمی‌شد (بیایید یادمان را با تاریخ هم بزنیم: گاوهای سخن گو، ابرهای باران‌زا عبارت از که بودند؟)

*می‌ریزم در استکانی که
 چای ندارد
استکان در سطر فوق چای ندارد اما چیزی دیگر چه؟ هیچکس نمی‌داند مگر سطر را واژگون سازد در حنجره‌ای که درد دارد: یک رابطه عاشقانه نوینی که جای فقدان یک اصل مهم نشسته است. ریختن در استکانی که چای ندارد تناقض شیرینی خلق می‌کند: ریختن در استکانی که پر می‌شود تا خود در گلویی بریزد؟ چای فرزند زمین است اما اویی که در استکان می‌ریزد چه؟ به عبارتی آیا هر چیزی که از اصلش جدا شود نمی‌تواند قالبی برای خلق چیزی نو باشد؟ البته ما نمی‌دانیم آن چیز تازه چیست. اگر هم بدانیم به رویمان نمی‌آوریم چرا که میل، میل اوست.
*در قنداقی که
تند تند بچه می‌آورد
ریختن در قنداقی که تند تند بچه می‌آورد آیا از نوعی سترون بودن می‌گوید یا برعکس؟ یعنی عشق که نباشد، دم زاد و ولد گرم؟!

*نزدیک به هوای دم کرده مرداب
ابرها گیسو کرده‌اند که ببارند
ناودانی‌ها نفس عمیق می‌کشند
در این سه سطر که احساس می‌کنم به نوعی با هم همآوا هستند، ما هوای دم کرده مرداب و گیسوی ابرها و ناودانی‌ها را داریم؛ رابطه‌ای میان این‌ها وجود دارد: کافی‌ست زیر هرم داغ آفتاب وقتی اشعه از بدن مرداب نیشگون می‌گیرد و جای آب، مرده-آب را تصعید می‌کند  به ساختار ابرها توجه کنیم. در آن‌صورت پی به نفس ناودانی‌ها که ناگهان بدل به ناودان می‌شوند، برده خود نیز توأمان مانند شناگر اعماق با نفسی عمیق آماده جدال می‌شویم: اینجا از آن باران نرم و لطیف و نم نم خبری نیست. چیزی شبیه آن است که ناودانی‌ها را هم خفه می‌کند: آب و هوای مسموم؟!

*حس می‌کنم که نان
 گناه من است
خفگی ناودانی‌ها که نادانی را هم به ذهن متبادر می‌کند، در انسانی که پیش‌ترها حوا را گناه اعظم می‌خواند، نان را به جایش نشانده است: همان گندمی را که در فرایندی دوگانه و حتا چندگانه به نقطه نان می‌رسد تا سیری گرسنگان را فرو نشاند؛ نانی که زیر تابش نور از ته تنور به بلوغ می‌رسد نه توسط ماشین و...

*حتی مرغابی‌ها هم نمی‌دانند
 کار آب نیست
پس مرداب و گندابی که می‌رود خود را بگستراند نه از آب که از بی آبی است. اشاره به مرغابی در این سطر نشان از اوج انحطاط دارد. مرغابی مرغ آب است اما او هم نمی‌داند در فلاکتی که شناور است آب بی‌گناه است. این رویه‌ای‌ست که نیمی از حیات را به اوج کشانده تا بر نیمی دیگر که به خاک سیاه نشانده، فرمانروایی کند!

*این کارِ شراب حافظ هم نیست !
اشاره به شراب حافظ هوشمندانه است؛ اشاره تلویحن به شراب شیراز است؟ آب که نباشد شراب که هست و چنانچه می‌بینیم سر این یکی به شر آلوده است و ماوقع مستی است و نه راستی. این عبارت می‌خواهد پیلی پیلی خوردن بشر را با تبرئه شراب توجیه کند؟

*یکی باید حالم را برگرداند - زن!
به هم می‎زند هلیم زن
این جنگل از من روبرگردانده و آنطرفش، پشت نیست/هست
براستی چه کسی می‌تواند این حال را برگرداند به حالی بهتر؟ مگر آشتی با زن؟ استفاده از عنصر زن در ترکیب هلیم زن جالب است: همه تا حدودی هلیم را می‌شناسند اما زن را چطور؟ فکر نمی‌کنم!
رو برگردانی درخت درخت درخت که مجمعی به نام جنگل می‌سازد عبارتی را در ذهن احیا می‌کند: آدم پشت‌اش خالی باشد سقوط می‌کند/ نمی‌کند؟

من گریه‌های دانه درشت مزرعه پنبه‌ام
 هرچه در دُم یک اسب ببندی
 یک نفس به بالای دماوند ریش سفید کرده
و عاشق جمال مرد همسایه ما هم که این روزها آفتاب ندیده و ماه نشنیده باشد نباشد بهتر
موافقم دماوند بسیار در این مصالحه نقش می‌زند  
ریش سفیدی کرده تا روی تهران آوار نشوند
حق باشماست
 منم جاده چالوس را می‌کِشم تا دلت بخواهد زیر پای تو ...
تو کاریت نباشه پسر !
شما برو من این کوه را برایت فرهاد می‌کنم باداباد
صدا از دل کوه که ندارد
حتما کسی فرو رفته در کوه
نه اسکناس است و نه مارهای مراقب با نیشخند، نزنی/زد!
اگر باور داشته باشیم که «اثر هنری آن است که بتواند در ناخودآگاه آدم ها تأثیر بگذارد»، در اینجا نه با یک اثر که با یک متن طرف هستیم. متنی مرتعش و لرزاننده، متنی که علاوه بر تأثیرگذاری، داشته‌های ذهن خواننده را نیز به بازی فرا می‌خواند. درست مانند یک تولد که توجه پیرامون را به خود جلب می‌کند. متن بدن زبانی است که به محض جدا شدن از بطن شاعر وارد فرایند رشد شده، راهی به شبکه بین الذهانی باز می‌کند و با هر خوانش جانی تازه می‌گیرد تا خود را نفر به نفر گسترده و کثیر سازد.
صحبت از متن که می‌شود یعنی نه با یک تمثال یا قاب که با یک جریان رونده و جهنده سر و کار داریم؛ متن خلاقه‌، دوجنسی است و همواره و در همه زمان‌ها به‌مثابه تنی زنده در نقطه بارور شدن و بارور کردن قرار دارد. وقتی می‌خوانی‌اش خواهی نخواهی انگار غلاف‌ها برداشته و گرده افشانی آغاز می‌شود.
با گزاره «من گریه‌های دانه درشت مزرعه پنبه‌ام» همزمان چند تصویر در ذهن جان می‌گیرد: مزرعه پنبه، پنبه‌های درشتی که از بوته‌ها زده بیرون و صحنه‌ای کاذب از بارش برف مهیا ساخته  اما وقتی صحبت از گریه‌های دانه درشت می‌شود، ضمیر من در حالیکه با مزرعه پنبه هم هویت شده ما را به چشم انداز مساحتی بزرگ‌تر می‌برد؛ مساحتی که از دور تداعی مزرعه پنبه است اما به واقع آنچه می‌بینیم پنبه نیست بلکه...
«هر چه در دُم یک اسب ببندی یک نفس به بالای دماوند ریش سفید کرده و عاشق جمال مرد همسایه ما هم که این روزها آفتاب ندیده و ماه نشنیده باشد نباشد بهتر»
زبان در گزاره‌های فوق به معنای واقعی عضلات ذهن را می‌پیچاند؛ منظور از هر چه در دُم یک اسب ببندی چیست؟ چنانچه می‌بینیم صحبت از چیز است و نه کی. چیزی که یک نفس اسب آن را به بالای دماوند برده و ریش سفید می‌کند؟! ریش سفید هم مفهوم پیر و هم وساطت و میانجیگری دارد. بیایید از مساحت گزاره اول به آن دیو سپید پای در بند نگاه کنیم: قله دماوند همواره برفپوش است و وقتی صحبت ریش سفید به میان می‌آید ذهن ناخودآگاه به معرکه‌ای که این روزها در مورد زباله‌های دماوند مطرح است، جلب می‌شود؛ حالا به میمنت سیل کوهنوردان به قله، دماوند ریش‌اش هم سفید شده و همین منظره آیا او را به پیری فرتوت و از کار افتاده بدل نمی‌کند؟
تعابیر یکی پس از دیگری می‌آیند اما چه کسی می‌تواند دقیق بگوید منظور از «عاشق جمال مرد همسایه ما هم که این روزها آفتاب ندیده و ماه نشنیده باشد نباشد بهتر» چیست و کیست؟
«موافقم دماوند بسیار در این مصالحه نقش می‌زند، ریش سفیدی کرده تا روی تهران آوار نشوند»
وقتی پای ریش سفید کردن به میان می‌آید یعنی واقعه‌ای هولناک در میان است (بعضی دانه درشت‌ها نامش را کرونا گذاشته‌اند، بعضی اژی‌دهاکه و بعضی فوران آتشفشانی)  اما در این متن پای هر چی در میان است نه هر کی. پس موضوع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. ای کاش می‌شد رد پای آدم‌ها را از روی زباله‌هایی که قدم به قدم هر جا، جامی‌ گذارند گرفت! شاعر حق دارد که می‌نویسد:
«موافقم دماوند بسیار در این مصالحه نقش می‌زند  ریش سفیدی کرده تا روی تهران آوار نشوند»
و طبیعتاً همانقدر که چشم بر همسایه جنوبی خود دارد نگران همسایه شمالی هم است پس در این سطر خجسته با او احساسی مشترک دارم:
«حق باشماست منم جاده چالوس را می‌کِشم تا دلت بخواهد زیر پای تو ...».


البته کشیدن داریم تا کشیدن! متن سیال است؛ می‌تواند زیر پا را بکشد یا خالی کند یا هر چه... . از طرفی کشیدن مفهوم دیگری را نیز القا می‌کند: کشیدن راه تا زیر پای تو. منظور از این ضمیر کیست؟ گزاره‌های زیر به ما
می‌گوید:
«تو کاریت نباشه پسر !
شما برو من این کوه را برایت فرهاد می‌کنم باداباد»
فرهاد شذن کوه-مرد آیا اشاره به عشق نیست؟ عشقی که جان می‌کند اما سهمی از آن به او نمی‌رسد؟ حال که زمین گرد است و زبان گرد است و عشق گرد، چطور است آغاز متن را متصل کنیم به  گزاره حیرت‌انگیز پایانی و ذهن را از جهان واقعی کنده و به قلب صدایی پرتاب کنیم که در کوفتن عینن تیشه، سینه شاعر را تکه تکه می‌کند:
«صدا از دل کوه که ندارد حتما کسی فرو رفته در کوه نه اسکناس است و نه مارهای مراقب با نیشخند، نزنی/زد!»
اینک ای انسان نیچه را می‌بینیم که از اژدهای هفتاد سر ماردوشان شهری سر به کوه دماوند نهاده: در کوه نه اسکناس است و نه مارهای مراقب...، نیشخند،  نزنی/ زد!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی