• منتشر شده در دوشنبه, 24 شهریور 1399 13:08
«خبرشمال» از حذف دراماتیک کتابخانه «شکسپیر» از روزگار رشت می‌نویسد؛

بـودن یا نبـودن...

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد /


اشاره: زمان می‌گذرد، شبیه یک توده درهم کلافیده از سیاهی سنگین و با خود می‌برد نورها را، آدم‌ها را، عاشقانه‌ها را. خیلی‌ها در این کلاف درهم گم و گور می‌شوند و دیگر کسی سراغشان را نمی‌گیرد هیچ دیگری. بعضی‌ها اما، بعضی نورها، بعضی آدم‌ها، بعضی عاشقانه‌ها، راز هستی این زمان را درمی‌یابند و قدم می‌گذارند در گره‌هایش، بعضی گره‌ها باز می‌شوند به قدم‌هاشان و حتی اگر دیگر جایشان در گذشته، حال یا آینده خالی شود و نباشند، کسی فراموش‌شان نمی‌کند. همه در تماشای گره کور زمان یادشان هست، عطر حضور آن آدم‌ها را، آن عاشقانه‌ها را. کتاب‌فروشی «شکسپیر» در محله ساغری‌سازان رشت، پر بود از آن نورها، آدم‌ها و عاشقانه‌های از یاد نرفتنی.

*از رویای دیروز
درباره‌اش می‌نویسند از قدیمی‌ترین کتابفروشی‌های شهر رشت است، اما باید نوشت که از ماندگارترین اتفاقات فرهنگی خانواده-شهر رشت بود. نیم‌قرن در گره زمان به سمت دیروزها برویم؛ یک زوج عاشقانه از اهالی رشت دارند به باز کردن یک در به روی فرهنگ‌دوستان و اهالی دل در رشت، می‌اندیشند. شنیده‌اند که در شهر شراب و خیال، پاریس دور، کتاب فروشی «شکسپیر و شرکا» فعال است و طرفداران زیادی دارد؛ پاتوق نویسندگانی که هر کتاب‌شان، بی‌عدد گره از کلاف زمان گشوده یا که آدم‌ها را به از یاد نرفتنی شدن، شناسانده است، «ارنست همینگوی»، «جیمز جویس»، «فور مادوکس فورد». نام‌هایی که با شنیدن هرکدام، لبخند و شوقی برای ایجاد یا حتی لمس تجربه‌ای مشابه آن کتاب‌فروشی در پاریس به جان این زن و مرد جوان تزریق می‌کند. افتتاح و باز نگاه داشتن یک فضای فرهنگی که نام و شهرتش به کتاب‌های تازه‌نوشته ورود کند، شبیه داستانی که براساس آن کتابفروشی و با قلم «جرمی مرسر» نوشته شد. یک کتابفروشی به مثابه پناهگاه دل‌بستگان واژه‌ها و نگاه‌ها که بعد از گذشت سالیان، آدم‌هایی که می‌خواهند شهر را بشناسند، با خود بگویند باید به آن‌جا هم سری بزنیم.
در محله ساغری‌سازان که در آن روزگار از محله‌های اصلی شهر است، یک کتابفروشی به نام «شکسپیر» باز می‌کنند. با اشتیاقی که برای خودشان هم غریب و نامنتظر است، قصد کرده‌اند برای دانش‌آموزان و دانشجویان دانشگاه گیلان کتاب و لوازم تحریر فراهم کنند. مجوز تاسیس شرکت شکسپیر در تاریخ 1336 هجری شمسی به نام خانم «فرخنده طریقی» و آقای «محمدعلی هنرجوئی» صادر می‌شود.
زن و مرد عاشق رشتی، همزمان با تاسیس دانشگاه گیلان، از تهران به زادگاه خود برگشته‌اند تا میدان رقص کتاب‌ها و قلم‌ها و کاغذها را فراهم بیاورند. زندگی در تهران را رها کرده‌اند، در آن‌جا میدان برای بالیدن فرهنگی کم نیست اما مغازه کتاب‌فروشی آن‌ها در رشت می‌تواند کمکی باشد برای دانش‌خواهانی در هر سن و سال که برای خرید کتاب یا قلم و کاغذ مرغوب تا حال به اجبار راهی تهران می‌شدند.
سال 1354 است و مغازه را به قیمت ۱۰۷ هزار تومان خریده‌اند، خیلی زود هم اکثریت پخش کتاب‌های درسی را در کل استان برعهده می‌گیرند. «ویلیام شکسپیر» را هر دو دوست دارند و آخر و عاقبت مغازه هم‌نامش را در پاریس. یک سال گذشته و بعد از گرفتن جوازهایی که باید، کتاب‌‌فروشی شکسپیر را افتتاح کرده‌اند.

*تلخی‌های امروز
تا سال‌ها واردات و صادرات انواع نقاشی، ‌کاغذ،‌ لوازم مهندسی و نقشه‌کشی،‌ نقشه‌های هوایی،‌ کشاورزی،‌ کتب درسی و کمک‌درسی، ماشین حساب،‌ تلسکوپ و خیلی از این نوع وسایل را داشته‌اند. هنرجویی؛ پیرمردی در آستانه 80سالگی‌ست و پای رویایش هنوز ایستاده، هنوز پشت دخل «شکسپیر» می‌نشیند. میز تحریر قدیمی فلزی‌اش را رها نمی‌کند، این تنها دخل او از عمری سپری کردن با کتاب‌ها و المان‌های فرهنگی‌ست. عکس دوره جوانیش، روزی را که کتابفروشی را افتتاح کرده بود، زیر شیشه میزش گذاشته و خاطرات گذشته و رویاهایش را مرور می‌کند هر ساعت. کتاب‌فروشی شکسپیر که ۴۰سال پناهی و سقفی برای واژه‌دوستان و نفرت‌گریزان بوده، به گفته صاحبش قرار است در بازگشایی محور محله ساغری‌سازان، از بین برود.
رویاهای «شکسپیر» و مالکانش، حالا شده شکلی از روایت تنهایی؛ شبیه دیگر بناها و سقف‌های عاشقانه شهر که در حافظه تاریخی مردم رشت جا خوش کرده، شبیه پدربزرگی که نمی‌توانی نبودنش را تصور کنی اما خیلی روزها یادت می‌رود که منتظر سلام توست، شبیه عاقبت هر شور عاشقانه در خیابان‌های آسفالتی امروز که دیگر بوی باران و نان تازه ندارند، روز به روز و ساعت به ساعت در حال فراموش شدن است.
 فراموش می‌شود هر پناه بی‌دردسر در حافظه ما تا روزی که دیگر نباشد؛ شکسپیر را شهرداری می‌خواهد تخریب کند و حالا کسانی به آن سر می‌زنند، عکس می‌گیرند و نگاهی به پیرمرد و کتاب‌هایش دارند. شهر تازه به یاد می‌آورد دو عاشق را که روزگاری کار و زندگی خود را در تهران با داشتن بهترین و اولین شرکت استان گیلان در زمینه کتاب و تجهیزات مرتبط به آن، رها کردند و به یاری شهر رشت آمدند، در یکی از ناب‌ترین جاهای ساغریسازان لانه کردند.

*فردای بی‌تماشا
شبیه یک آگهی فوت، کوتاه و غم‌بار؛ «شکسپیر» عاشقانه محله ساغریسازان شهر رشت پس از ۴۵ سال تعطیل شده است.
حالا دیگر نمی‌داند این شهر که شکسپیر وجود دارد یا وجود داشته و دیگر نیست، سردرگم شده؛ بدون پناه عاشقانه‌اش. آن‌هایی امروز بدحال‌تر از خود شهر‌اند که در هر ساعت ممکن راهشان را می‌بردند به سمت محله ساغری‌سازان و لحظاتی گفت‌وگو با محمدعلی هنرجویی. خرید یک کتاب یا دفترچه یادداشت برایشان بهانه‌ای بود تا احوال پیرمردی را بپرسند که همسر و فرزندش بیمار شده‌اند و تنهایی پشت میز فلزی‌اش، هر روز کمرش بیشتر از دیروزش خمیده می‌شد.
فرهنگ لغت‌های قدیمی، کتاب‌های درسی دهه‌های پیش، صحافی برخی از مطبوعات که قبل از انقلاب هم منتشر می‌شد، لوازم آزمایشگاهی و دستگاه‌های حروفچینی، همه لوازم خاک‌خورده در بی‌حوصلگی مرد عاشقی که دیگر معشوقش جان ایستادن در کنارش را ندارد، بیشتر از آن‌که به کار کسی بیایند، پرکننده دکورهای آهنی و رنگ‌ورو رفته کتابفروشی و نشانی از هزار خاطره
 آن هستند.
یک در انباری در گوشه مغازه، نامه صدور مجوز تاسیس شکسپیر به تاریخ ۱۰خرداد ۲۵۳۶ پهلوی به نام خانم «فرخنده طریقی» و «محمدعلی هنرجویی» زیر شیشه میز تحریر آهنی زنگ‌زده‌ای که صاحب کتابفروشی پشت آن می‌نشست و تصویر جوانی هنرجویی وقتی که تازه کتابفروشی را تاسیس کرده بود، حالا دیگر همه‌شان جزیی از تاریخ احساسی و فرهنگی رشت شده‌اند، خیلی می‌ارزند در اوج بی‌قیمتی.
پیرمرد هر روز کمی بیشتر از نور امید درون چشم‌هایش را به زمانه بد می‌بازد. دیگر آن‌قدر سخت گذشته به خود و خانواده‌اش در این سیاهی بازار که اگر شکسپیر در تعریض خیابان از بین برود، غم‌زده‌تر نخواهد شد. کتابفروشی که همزمان با تاسیس دانشگاه گیلان راه‌اندازی شده بود و پابه‌پای جوانان دانشجوی آن و رفیق همه‌شان بود، برای همیشه تعطیل شد.
بخشی از هویت محله ساغریسازان، تکه‌ای از جان شهر رشت و نوستالژی کالت همگانی که باید به‌نام اثر فرهنگی ثبت میراثی می‌شد، یک روز صبح دیگر حوصله پناه شدن بر سر کسی را نداشت و درهایش بسته ماند.
برای دانش‌آموزان و دانشجویان گیلانی که بعدها دکتر و مهندس شدند، این فقط تعطیلی یک مغازه معمولی تهیه کتاب نبود؛ پايان غم‌انگيز یک عاشقانه و سفرش در گره زمان بود. کسی فراموشش نمی‌کند که حال و هوایش چگونه بود و بوی کتاب‌هایش تا کجای خیال آدمی را پر از شوق می‌کرد و همه شهر در هر سفری به هرکجای این دیروز تا کمی قبل، سری می‌زنند به هنرجویی و همسرش که در راهروهای پرنور، نفس عاشقانه می‌دهند به رشت.

*دلتنگی؛ شبیه یک کتاب گم‌شده
داير كردن يك كتابفروشی در گذرها و محلات يعنی‌كه این زن و مرد چشم به مال‌ و نام آنچنان نداشتند و اهدافی جز لذت‌ زودگذر دنیا‌ در سرشان می‌چرخید. تصور كنيم كه در محله‌ای قديمی يك كتابفروشی داير بود و جواز دانستن‌ها با عبور از چارچوب در آن امکان می‌پذیرفت. چه كودكان و جوانانی که از خوانش و تجربه و تنفس زیر سقف این دو عاشق لذت بردند و پايه‌های نام و کاراکترشان سفت و محكم می‌شد.
حالا از هر كدا‌م جوانان دیروز و میان‌سالان رشت از مكان‌های به‌یادماندنی در همه عمرشان بپرسی، با حسرت و غم‌بارگی از نام كتابفروشی قدیمی خواهند گفت و نفس‌های عمیق خواهند کشید. شاید جوان‌هایی که فرصت تجربه کردن آن در و دیوار را نداشتند، نفهمند چه نهفته میان این چهار دیوار كه آدم‌ها در برابرش می‌ایستند به عکاسی و لبخند غم‌زده و مرور رویای دیروزها. «شکسپیر» پیر در میان موج‌های بی‌مرامی‌ها و بی‌هویتی‌ها، جان و نفس فرهنگ شهر رشت و میهمانان سالیانش بود و شاید در سفری به زمان، هنوز هم هست.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی