• منتشر شده در چهارشنبه, 22 مرداد 1399 13:03
روایت یک خبرنگار«خبرشمال» از روز خبرنگار؛

گزارش با چاشنی لبخند

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد /


اشاره: سال گذشت از روزی که با هزار امید و کمی دانسته و خوانده در ذهنم به دفتر روزنامه آمدم. سال آسانی نه، اما گذشت و حال که گذشتنش را وامی‌کاوم، تنها شیرینی‌اش را زیز زبانم احساس می‌کنم، حتی تلخی روزهای غریبا‌نه‌اش را. سال گذشت از مردادی که با حال و هوای آغاز 24سالگی و کشف هرچه راز در جهان است، شروع کردم اولین تایپم در قواعد زبانی و با نیم‌فاصله‌های روزنامه‌ای را. حالا انگار چندین‌ساله‌ام. به‌خاطر چالش‌های خواسته و ناخواسته، خداوند پاکم را شاکرم که حالا بعد از این یک سال به‌عنوان یک خبرنگار به جلسات روز خبرنگار می‌روم و در میان مردمی می‌نشینم که در تعریف مهر می‌گنجند و برای محو شدن نامهربانی‌ها می‌جنگند.

*شهرداری قائم‌شهر
 از تعطیلات چندروزه می‌گذریم و دعوت‌های ادارات و سازمان‌ها به صف می‌شوند؛ به بهانه گزارشی که نگاهی نو داشت یا ملاقات با اهالی رسانه. هرکدام هدیه‌ای آماده کرده‌اند و نشستی و برنامه‌ای.
صبح روز وسط هفته‌ام را می‌کوبم و می‌‍روم تا شهرداری قائم‌شهر، اولین مراسمی که به مناسبت روز خبرنگار به آن دعوت شده‌ام. منتظرم به سالنی دعوت شوم که جمعیت بتوانند در آن با فاصله مناسب بنشینند و مراسمی را شاهد باشند، اما دعوت می‌شوم به یک اتوبوس که برای بازدید از پروژه‌های عمرانی شهرداری قائم‌شهر بروم. با کمال احترام و البته ارادتی ویژه به شهردار این شهر که در زمینه عمرانی و شهری بسیار فعال است، وارد اتوبوس نمی‌شوم چون از کرونا می‌ترسم و از تجمع پرهیز می‌کنم.
به درخواست عکس و احوال سفر پرسیدن از همکاران اکتفا می‌کنم و راهی  مقصد دوم می‌شوم. راستی تمام این عکس‌ها به همراه متن‌های کوتاه در ادامه این متن و در صفحه اجتماعی روزنامه ارایه می‌شوند.
*سازمان همیاری شهرداری‌های استان
مقصد دوم، پیش از ظهر وارد شدن به ساختمان و دیدار با مدیرعامل سازمان همیاری شهرداری‌های استان مازندران است. این‌جا اوضاع فرق دارد؛ همکاران خبرنگار را به نوبت‌هایی دعوت کرده‌اند تا در یک اتاق بیش از اندازه ازدحام نشود. برایم جالب است که «جواد طالبی»، مدیرعامل این سازمان حاضر شده چندین‌بار به یک جلسه تکراری برود اما جان و سلامتی میهمانانش را به خطر نیاندازد. این جلسه از 4 خبرنگار خانم تشکیل شده و می‌دانیم که از صبح به گروه‌هایی با همین تعداد آمده‌اند و رفته‌اند. او در عین حال با تمام حوصله و مهربانی یک مدیر از ما پذیرایی می‌کند و از اهمیت شغلمان می‌گوید. زمانی که «هومن حکیمی»، مدیر روابط عمومی این سازمان که از خبرنگاران استان است، از مشکلات زنان در رسانه می‌گوید، طالبی تاکید می‌کند بر قدرت زنان که اگر بخواهند می‌توانند بی‌رقیب در عرصه رسانه باشند و در نهایت هدیه‌ای تقدیم‌مان می‌کند؛ هدیه‌ای که جدا از هر بخش دیگرش، به امضا و نوشته دوستانه مدیرعامل، در ابتدای هر کتاب، دوست‌داشتنی شده است.
*خانه خبرنگاران شهرداری ساری
مقصد بعدی، خانه خبرنگاران ساری و پاسخ گفتن به دعوت شهرداری ساری است. این شهرداری از خبرنگارانی که پیشتر از پروژه‌هایش گزارش تهیه کردند و این‌کار را با نوآوری درهم آمیختند، دعوت کرده تا تقدیرشان کند. «حسین مرتضوی»، مدیر ارتباطات و امور بین‌الملل شهرداری ساری در این جلسه حاضر شده و برعکس عادت جلسات با مسوولین، این‌بار او سکوت می‌کند و از خبرنگاران می‌خواهد که به‌جای او حرف‌هایشان را بزنند و درخواست و مطالبه داشته باشند. باید اشاره کنم که برعکس تجربه سر صبحم، حضورم در این جلسه با کمال آرامش و خیال راحت از امنیت جانی‌ام است؛ گرچه پذیرایی چندانی ندارد و در کمال سادگی و صمیمیت است اما این‌که می‌بینم مرتضوی حتی اجازه نمی‌دهد با لیوان‌هایی غیر از ظروف یک‌بار مصرف و بهداشتی از ما پذیرایی شود، برایم دلگرمی است. این می‌شود تفاوت مدیرانی که کاملا مرتبط با رشته تحصیلی و تجربیاتشان انتخاب شده‌اند. او همان‌طور که در جلسه اشاره می‌کند عکاسی خوانده و در زمینه‌ رسانه و روابط عمومی تجربه‌هایی دارد که کمکش می‌کنند بداند از عده‌ای خبرنگار چگونه کار، حرف یا حتی مطالبه بخواهد. در این جلسه به ما تقدیرنامه‌هایی از طرف شهردار ساری، «عباس رجبی» اهدا می‌شود و در عین حال از احوال و عاقبت خانه خبرنگار حرف می‌زنیم. خبرنگاران هم فرصت می‌کنند پس از مدت‌ها دردودل‌هاشان را با یک مسوول باحوصله در میان بگذارند.
خبرنگار بودن را نه به‌دلیل این مراسم‌ها در این یک هفته از سال، اما برای خاطر فهمیدن تمام آدم‌ها دوست دارم. فرصتی که هرکس در زندگی ندارد؛ آدم‌ها در برابرت بنشینند و بخواهند بفهمانند به تو زندگی خود یا کلیتی از زندگی را. شاید هم اشتباه می‌کنم و هرکسی در زندگی‌اش کمی خبرنگار است اما ما این بخش را تبدیل به حرفه و روندی هرروزه کرده‌ایم. هرچه که هست، من دوستش دارم و شب، خوشحال از هر لحظه که امروز گذراندم این واژه‌ها را می‌نویسم. به امید خیال راحت هر شب و لبخندی به یاد هر روزمان.
پ.ن. هیچ‌کدام از این جمله‌ها بوی قضاوت ندارند و همه‌شان رنگ لبخند گرفته‌اند. لطفا به مناسبت این هفته هم که شده، با لبخند بخوانید حرف‌های این خبرنگار را.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی