• منتشر شده در پنج شنبه, 01 خرداد 1399 09:02
مینی‌مال‌طور «خبرشمال»؛

همین آرایش ناشیانه‌ی قشنگت

 
 
 
 

هومن حکیمی /


اشاره: دلم «موسیقی بی‌وزن می‌خواهد»...، که دلیلش را پایین‌تر، برایتان می‌گویم.

*کثافت بزننن
به اون خون نجسّت
وقتی سوار اتومبیل، بین لحظه‌های فراغت گهگاهی -که تازه آن هم در اضطراب بین یک کار تا کار بعدی، سراسیمه‌طور به تباهی می‌رسد- به «پادکست»‌های جذابی که نمی‌دانم از کجا اینقدر خوب نشسته‌اند توی دنیای من، گوش می‌کنم، دلم حتی «مغزهای کوچک زنگ‌زده» می‌خواهد و صدای زیبای مستحکم خاک غم گرفته «ه.الف.سایه» و حتی یک «بمب» که بیاید ناغافل بزند وسط جایی که من هستم و دارم با آشفتگی و «استرس» مدام و هر روزه و مدام و هر روزه...، بین خودم و خانه و محل کارم و خودم و خیابان و محل کارم و کودکی که نمی‌دانم کی از راه خواهد رسید و «پیرمردی و پیرزنی» پدر و مادر‌هایمان و انتظارهایی که خودم از خودم دارم و احتمالا همسرم از من دارد اما معمولا آنها را به زبان نمی‌آورد، می‌چرخم.
پس یادتان باشد، دلم موسیقی بی‌وزن می‌خواهد که صداها و موسیقی‌ها و دیالوگ‌ها و قصه‌های ترکیب شده با هم و چپیده توی هم، این را به من می‌دهند...؛ حتی اگر «نوید محمد زاده» با آن صدای تغییرداده، با تلفیقی از غصه و انزجار و حسرت، بگوید؛ «کثافت بزنن به اون خون نجسّت...».

*درخت در تنهایی
       درخت‌تر است
«عباس کیارستمی» بین افتتاح یک پارک در «ساری» تا برسم به دفتر روزنامه و خیلی قبل‌تر از اینکه انتخابات شورای شهر بعدی از راه برسد، دارد می‌گوید که «همان‌قدر که درخت در تنهایی، درخت‌تر است، آدم هم در تنهایی، آدم‌تر است...»؛ برای این حرفش هم دلیل‌های جذابی دارد. پشت چراغ قرمز ورودی «باغ سنگ»، «لیلا حاتمی» دارد از دل «پیمان» درمی‌آورد و رفته دو تا کلاه‌کاسکت موتوری قرمز و آبی خریده که به همسرش و خودش هدیه بدهد؛ یعنی این‌طوری اگر موشک و خمپاره دوباره بخورد به شهر، ترکش‌هایش به سر «پیمان» نمی‌خورد... .
«بگذار سرزمینم را زیر پاهای خودم احساس کنم...»؛ این را که می‌شنوم، داخل اتومبیل، با شیشه‌هایی که به خاطر باران صبحگاهی، تا آخر بالا کشیده شده، فریاد می‌زنم که؛ «دست از سر من بردارین! از این شغل‌هایی که آدم را مجبور می‌کنند جوری باشی که دوست نداری، متنفرم...»، اما ده دقیقه بعد که پیامکی از بانک برایم ارسال شد، حرفم را کمی تا قسمتی پس می‌گیرم...

*سعی می‌کرد باشخصیت باشد اما نمی‌توانست
«پیمان معادی» تشتک، نوشابه را داغ می‌کند و از غیظش می‌گذارد بر روی پیشانی «نوید محمدزاده»؛ همین‌جا بین «باغ سنگ» تا «20 متری پیام نور». پیمان هنوز نتوانسته کنار بیاید با این ماجرا که یک روزی خانواده‌ها دلشان می‌خواست برادرش، با همسر فعلی‌اش، ازدواج کند. برادرش رفت جنگ و مفقود شد و  پیمان با لیلا عروسی کرد اما بعد که خبر دادند، برادرش زنده است، زد به سرش که فلان و اینها!
من همین‌طوری که دارم اتومبیل را در یک فضای محو و سرد ناگهانی، پارک دوبل می‌کنم و به تماس یکی از این مدیران، رد تماس می‌زنم، سعی دارم به «پیمان» حالی کنم که «رهاش کن بره رییس»، این چیزها را باید قاتی روزمرگی فراموش کرد که زندگی در کل، یک روزمرگی با دار و درخت و خیابان و تهمت و دروغ و شادی و حسرتی بیش نیست!
حتی مطمئنم که این ادعای من را اگر از «ناصر خاکزاد» هم بپرسی که هنوز سر قیمت پارچه کفن، دچار آگراندیسمان است (تازه آن موقع «متری شیش و نیم» بوده و امروز حتما کم کمش دو برابر شده)، حرف مرا تایید می‌کند. پیمان ولی اصلا حواسش به من نیست. انگار خداراشکر، مشکلش را با همسرش رفع کرده و حتما آن دو تا کلاه‌کاسکتی که لیلا برایش خریده هم بی‌تاثیر نبوده؛ در کنار این سفارش من!  
مدیر، دوباره دارد تماس می‌گیرد. من، رد تماسم. کاش می‌شد آدم یک مدتی کلا رد تماس باشد! «اَه، لعنتی، الان زنگ نزن...». دارم به اینجای قصه گوش می‌کنم که به همسرش می‌گوید؛ «...حتی این آرایش ناشیانه‌ی قشنگ...»، که دوباره تماس می‌گیرد و من را بیشتر از شغلی که دارم بیزار می‌کند. گوشی را پرت می‌کنم به سمت...ِ «آه از آن رفتگان بی‌برگشت»... .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی