• منتشر شده در چهارشنبه, 28 اسفند 1398 06:07
یادداشت پایان سال 1398 «خبرشمال»؛

شمیم بهار و تا لنگ ظهر خوابیدن

 
 
 
 


هومن حکیمی /


به جای مقدمه: احتمالا چند جلد کتاب خواهم خواند. چندین فیلم خواهم دید و چندین بار از همسرم خواهم پرسید که «حالت خوبه؟». چندین بار با تلفن، حال پدر و مادرم و برادرانم و... را خواهم پرسید و پیام‌های زیادی را با این مضمون به دوستانم ارسال خواهم کرد. احتمالا تا این ویروس لعنتی مهار شود، چندین خبر درباره وضعیت ناخوشآیندی که کرونا، برای جهان و ایران درست کرده، خواهم خواند و چندین یادداشت خواهم نوشت. و احتمالا به روزهای خوش گذشته که البته آن موقع برایم عادی و تکراری به نظر می‌رسیدند، فکر خواهم کرد. نوروز 1399 با وضعیت موجود، می‌تواند کلی خاطره‌های دور و نزدیک نوستالژیک را زنده کند... .

 1

«محسن رجبیان» در دایرکت، کتاب «دهه 40 و مشق‌های دیگر»؛ اثری از «شمیم بهار»، را پیشنهاد می‌دهد. شمیم بهار، ناشر و نویسنده و منتقد ادبی و سینمایی‌ست، پس ترغیب می‌شوم علی‌رغم کرونازدگی و ترس ناشی از آن به شهرکتاب بروم و کتاب را بخرم.
تازه خواندنش را شروع کرده‌ام و نثر جذابی دارد که بر واهمه‌ام از اینکه «نکند در شهرکتاب کرونا گرفته باشم» غلبه می‌کند. فکر می‌کنم که آدم به هرحال می‌میرد پس حتی خواندن یک کتاب بیشتر قبل از مرگ، اصلا کار بدی نیست و به خطر کردنش می‌ارزد! یعنی آدمیزاد برای بهتر شدن خودش و دیگران، چاره‌ای جز خطر کردن ندارد. برای کسب آگاهی بیشتر، راهی جز خطر کردن نیست و خطر کردن، بخشی از جذابیت این زندگی مزخرف است، پس شما هم خطر کنید و بروید کتاب بخرید. مدام هم دارند اطلاع‌رسانی می‌کنند که «جز برای کارهای ضروری از خانه بیرون نروید»؛ اینکه کتاب خریدن ضرورت است یا نه را خودتان باید جواب بدهید...


 2

استاد «علی‌سینا رویگریان»؛ دوست و راهنمای خوب من در عرصه روزنامه‌نگاری و زندگی، امسال به مناسبت سالروز تولدم، به جای کتاب، یک آلبوم موسیقی از «کامکار»ها به من هدیه داده است. اینکه برای کسی مثل «علی‌سینا رویگریان» اینقدر مهم باشی که همیشه 24 اسفند را به یاد داشته باشد، همین‌جوری بدون هدیه هم یک اتفاق ارزشمند است اما با کتاب و آلبوم موسیقی اهدا شده توسط او که همراهش مهربانی است، ارزش این اتفاق چند برابر می‌شود. موسیقی، برای من شعر می‌آورد و شعف و این، ربطی به شاد یا غمگین بودن موسیقی ندارد؛ هرچند موسیقی و آهنگ با «تم» غم، بیشتر حال مرا خوب می‌کند.
یادم باشد که در نوروز 1399، با هدیه دادن کتاب و موسیقی و فیلم، حال آنهایی را که دوستشان دارم،
 بهتر کنم...

 3

با همسرم وقتی فیلم می‌بینیم، انگار یک قدم به چیزهای خوب‌تر، نزدیک‌تر می‌شویم. این استفاده از «تر» برای صفت‌ها، یعنی همیشه فرصت برای پیشرفت هست. همیشه می‌شود کاری کرد که روزمرگی‌ها قابل تحمل‌تر بشود و شرایطی فراهم کنیم که «چشم اسفندیار» خودکامگان، برملاتر بشود.
سینما چیزهای زیادی را به زندگی معمولی اضافه کرده؛ با اینکه در کشور ما یک‌جور مقاومت منحصربه‌فرد در برابرش احساس می‌شود، که باید به احترامش ایستاد. شک ندارم بعد از فروکش کردن کرونا، چندین فیلم در سراسر دنیا با موضوعش ساخته
 خواهد شد!

 4

تا لنگ ظهر خوابیدن را (به جز روزهای تعطیل) گذاشته‌ام کنار؛ یعنی به خاطر شرایط کاری‌ام در این سال‌ها مجبور شدم که کنار بگذارم! تا لنگ ظهر خوابیدن، به نظرم هم نیاز به یک‌جور بی‌مسوولیتی مسوولانه دارد و هم دل خوش می‌خواهد. کسی که به طور حرفه‌ای تا لنگ ظهر می‌خوابد، باید برای استفاده از بقیه زمان باقی‌مانده آن روز و نیمه‌شبش و ساعت‌های آغاز روز بعدی‌اش، برنامه داشته باشد. مثلا اگر سیگاری نباشی و اهل نوشیدن نسکافه و قهوه نباشی و نوشتن، بخشی از مهم‌ترین قسمت‌های زندگی‌ات نباشد و همسر یا والدین پایه‌ای نداشته باشی، اصلا فایده ندارد که تا لنگ ظهر بخوابی. بعد هم باید از اینکه هر روز تا آن ساعت می‌خوابی درحالی‌که خیلی‌ها صبح زود بیدار می‌شوند و از خانه بیرون می‌روند، دچار عذاب وجدان بشوی؛ هر روز، اما چند توجیه جذاب و متفاوت را آماده داشته باشی که در ذهنت مرور کنی.
پیشنهاد می‌کنم، «تا لنگ ظهر خواب‌ها» از این شیوه استفاده کنند؛ حدود ساعت 8 تا 8.30، از خواب بیدار شوند. در رختخواب غلتی بزنند. با صورت پف‌کرده به ساعت نگاه کنند و درحالی‌که سعی می‌کنند نور آفتاب و روز، آسیبی به خواب و احتمالا پریدنش از روح و جانشان نزند، زیر لب بگویند که؛ «من، جنس کارم این‌جوریست که از 1 بعدازظهر شروع می‌شود...» و بعد دوباره بخوابند...

 5

داعش بود یا القاعده که چند روز پیش اعلام کرد به خاطر شیوع کرونا، بخشی از حملاتش را متوقف خواهد کرد! این، جذاب‌ترین و بهترین مطلب و خبری بود که در این چند وقت اخیر خواندم و شنیدم. بعدش ذهنم کات خورد به سریال «پایتخت» که خیلی‌هایمان بی‌صبرانه منتظر آغاز فصل
 ششم‌اش هستیم.
معتقدم «نقی معمولی» بهترین فرد برای این است که سرکردگی القاعده را به عهده بگیرد. این‌جوری اگر قرار است باز هم انسان‌های بیگناهی کشته شوند، آدم دست‌کم یک توجیه طنازانه‌ای برایش پیدا می‌کند که اگرچه نه به درد دنیا می‌خورد و نه آخرت ولی...؛ چقدر خوب است که در روزهای اول بهار 99 می‌توانم تا لنگ ظهر بخوابم...

 6

به سراغ من اگر آمدید، نیازی نیست که نرم و آهسته بیایید. اصلا مجاز و مختارید که گیتارتان را هم بیاورید و آوازی برایم بخوانید. پیشنهاد ویژه من این است که «هتل کالیفرنیا» را برایم بنوازید و بخوانید. فقط لطفا درست بخوانید و اگر به انگلیسی مسلط نیستید، آن بخش‌هایی را که نمی‌توانید، با دهان و اصوات عجیب و غریب، نخوانید! حرکات موزون با حفظ شئونات اخلاقی هم اشکالی ندارد اما من کلا میانه خوبی با رقصیدن ندارم.
 وقتی آمدید برایم حتما از فیلم‌های جدیدی که ساخته شده و دیده‌اید، تعریف کنید. حتی بهتر است هر چند وقت یک‌بار، نقدهای منتقدان صاحب قلم درباره فیلم‌ها را برایم بخوانید. درباره کتاب هم همین‌طور. من سعی می‌کنم که گوش کنم و وسط حرف‌هایتان نپرم ولی قول نمی‌دهم چون حرف هنر که می‌شود، اختیار زبانم خیلی دست خودم نیست. به هرحال اینها برای وقتی‌ست که آمدید اما نیامدید هم خیلی مهم نیست؛ درکتان می‌کنم...

 7

این نوشته سعی دارد، به روال مرسوم روزنامه‌نگاری، یادداشتی در پایان یک سال کاری باشد. این که عادت هر سال یادداشت پایان سالی نوشتن، از کجا و کی آمده و کار جالبی‌ است یا نه را نمی‌دانم ولی آدمیزاد خدا نکند که به چیزی عادت کند. مثل اینکه خیلی راحت به غم عادت می‌کند یا به تا لنگ ظهر خوابیدن یا فیلم دیدن و... . اینها اگر همراه با یک‌جور بی‌مسوولیتی مسوولانه باشد، اشکالی ندارد اما خدا نیاورد آن روز را که آدمیزاد، غیرمسوولانه به چیزی عادت کند؛ همین.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی