آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 24 دی 1398 08:14
دلنوشته «خبرشمال» درباره مرگ دلخراش دو نفر در هواپیمای اوکراینی که می‌شناختمشان؛

آیا به چیزی که لایقش هستیم، می‌رسیم؟

هومن حکیمی/


به جای مقدمه: «رستگاری در شاوشنگ» به‌عنوان یک نمونه و مرجع سینمایی برای من در لحظه‌های اندوه است. هربار که اتفاق بدی رخ می‌دهد، برای اینکه سرانه امیدم به زیر خط فقر نرسد، تماشایش می‌کنم. مرد بیگناه در سخت‌ترین شرایط، در بحرانی‌ترین حالت ممکن، در شرایط تحقیر، امید دارد که می‌رود بیرون از این حصار سترگ. امید دارد که درنهایت پیروز می‌شود؛ از رستگاری به رستگاری‌تر می‌رسد...‌

دهه ۷۰ در محله‌ای از ساری که معروف است به «هتل مازندران» بهترین دوران زندگی‌ام را گذراندم؛ با دوستانی بهتر از آب روان. نوجوان بودم. عاشق کتاب و فوتبال. همین دو مقوله مرا با بچه‌هایی آشنا کرد که تا امروز هم پیوند رفاقتمان پابرجاست.
«کامران» یکی از آنهاست که الان دامپزشک شده و همچنان محجوب است. با بچه‌ها همه جا «گل‌کوچیک» بازی می‌کردیم. دم خانه ما که همسایه دکتر «پورستار» بودیم (ماجرایش را در ادامه می‌گویم) و البته دم خانه کامران اینها که همسایه‌شان خانواده محترم «اقبالیان» بودند که می‌شدند عمه و شوهر عمه کامران... .
«پریسا اقبالیان»؛ خانم دکتر اقبالیان، و دختر کوچکش «ری‌را» متاسفانه در فاجعه دلخراش سقوط هواپیمای اخیر از دست رفتند. پریسا، همسر آقای نویسنده؛ «اسماعیلیون»، هم سن من بوده. او با دختر دکتر پورستار (که برایتان گفتم) همکلاسی بود. هر دو بسیار اهل درس و مطالعه و با هدف پزشک و دندانپزشک شدن. مادر بزرگوار پریسا، دوست مادر من بود و است. چندباری جلوی خانه‌شان فوتبال بازی کردیم و با شربت خنک در اوج گرمای مرداد ماه، پذیرایی شدیم. چندباری از او جزوه و تست‌های مختلف گرفتم؛ بعد از اینکه او دندانپزشکی قبول شد. محترم، اصیل، باشخصیت و مهربان بود... .
بعدها متوجه شدم که خانم اقبالیان ازدواج کرده و از ایران رفته. همسرش؛ نویسنده و دندانپزشک، یک زوج جذاب و محترم. بعدا «ری‌را» به دنیا آمد؛ یک نقطه عطف برای هر زوجی که هزاران امید و برنامه و آرزو دارند. از رستگاری تا رستگارتر شدن... .
«فاصله یه حرف ساده‌س...».
از پریسا اقبالیان در «ساری» تا او در «کانادا» فاصله‌ زیادی نبود. اصلا فاصله‌ای نبود. او آنجا هم محترم، اصیل، باشخصیت و مهربان بود. همسرش می‌نوشت؛ احتمالا از چیزهایی که به پریسا هم ربط داشت و «ری‌را» بزرگ می‌شد. مهربان‌تر می‌شد، اصیل‌تر، باشخصیت‌تر... .
ما احتمالا از این به بعد بیشتر از قبل، پرواز را به خاطر خواهیم سپرد. هواپیما که سقوط کرد، هواپیما که بر اثر اشتباهی بزرگ، افتاد، مثل همه دلم شکست. گریه هم کردم (چون دارم دلنوشته می‌نویسم و نباید چیزی را پنهان کنم). نمی‌دانستم توی این سقوط کسی هست که می‌شناسمش، که سال‌ها پیش چندباری با او از نزدیک حرف زده‌ام، که نسبت نزدیکی با یکی از بهترین دوستانم دارد، که نسبت مستقیمی با اصالت و انسانیت و مهربانی دارد. «پریسا» الان رفته است، «ری‌را» هم و حتما «حامد اسماعیلیون» هم (با اینکه در ظاهر هست). نمی‌دانم از این به بعد به دندانپزشکی ادامه می‌دهد یا نه ولی از او خواهش می‌کنم به نوشتن ادامه بدهد. بنویسد که تحمل این حجم از مصیبت چگونه است، چون ما باید یاد بگیریم آوار اندوه را چطور تاب بیاوریم... .
دیروز مراسم ختمی برای «پریسا» و «ری‌را» در ساری گرفتند. خواستم بروم. اتومبیل را روشن کردم. نزدیک «هتل مازندران» توقف کردم. ابتدای خیابان را همراه با صدای «کالیو» خوره‌وار تماشا کردم که وسطش به کوچه‌هایی می‌رسد که ۳۰ سال پیش آنجا «گل‌کوچیک» می‌زدیم و کتاب رد و بدل می‌کردیم و برای کنکور سراسری آماده می‌شدیم. بعد یادم آمد که خانم «پریسا اقبالیان» یک روزی در همین خیابان و کوچه‌ها راه رفته و مهربان بوده و اصیل بوده و مهربانی و اصالتش را از اینجا به دخترش انتقال داده و به همسرش و الان... .
«کالیو» (آن جاهایی که ترجمه‌اش را می‌فهمم) از خداوند می‌پرسد؛ «آیا ما به چیزی که لیاقتش را داریم، می‌رسیم؟...». بعد حس می‌کنم که من لیاقت رفتن به مجلس ختم پریسا اقبالیان و دخترش را ندارم. سر اتومبیل را کج‌ می‌کنم و به دنیای زشتی که منتظرم است برمی‌گردم... .
واقعا الان دنبال این نیستم که چیزی را به چیز دیگری ربط بدهم. از ماله‌کشی بعضی‌ها که اتفاقا هم‌صنف من هم هستند، بیزارم و سر درنمی‌آورم از رفتارشان. فقط به نظرم این طوری مردن، این طوری نبودن، این طوری توقف کردن، خیلی خیلی دلخراش و دردناک است. اینکه تو اشتباهی مرتکب نشده باشی و خانواده‌ات هم، و بعد به خاطر یک اشتباه سیاه، از دنیا بروی؛ آن هم وقتی که هنوز کلی کار برای انجام دادن داری و دنیا به اصالت و مهربانی تو نیاز مبرم دارد و دخترت و همسرت به گرمای وجودت و مادرت دلخوش است به اینکه صدای تو و نوه‌اش را از پشت تلفن بشنود و چند وقت یک‌بار از نزدیک بغلت کند، برایم خود خود آوار اندوه است... .
اگر پدر بودم و دخترم و همسرم (زبانم لال!) دچار این فاجعه می‌شدند، چه می‌کردم؟ هواپیما را و سقوط را و عدم را هر روز چند بار تصور می‌کردم؟ چند بار از زندگی سیر می‌شدم؟ چند بار متنفر می‌شدم از همه؟ چندبار در روز می‌مردم؟ واقعا می‌مردم یا در عین زنده بودن مرگ را تجربه می‌کردم؟... .
دارم فکر می‌کنم، «ری‌را» می‌توانست دختر من باشد... .
پ.ن: به شکوفه‌ها به باران
برسان سلام ما را

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی