آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 13 آذر 1398 13:10
یادداشت «خبرشمال» به بهانه نزدیک شدن به جشنواره مطبوعات مازندران؛

انشـای یک کودک دبستانی!

 
 
 
 

علی‌سینا رویگریان/


همه ما می‌دانیم که خبرنگاری کار بسیار مهمی است. اگر خبرنگاران کار نکنند، ما نمی‌فهمیم در دنیا چه خبر است. چون پدر من خبرنگار است و می‌گوید خبرهایی که مردم از خودشان درمی‌آورند و با موبایل به دیگران می‌فرستند، بیشترش الکی است.

از آنجا که خبرنگارها خیلی زحمت می‌کشند و هر روز خبرها را به مردم می‌رسانند، یک روز از 365 روز سال را به نام آن‌ها کرده‌اند تا به قول مادرم «دلشان خوش بشود!»
یک‌بار از پدرم پرسیدم: روز خبرنگار چه کار می‌کنید؟ گفت: درست وسط گرمای تابستان جمع می‌شویم توی یک سالن که همیشه خدا گرم است و عرق می‌کنیم و مجبوریم هی خودمان را باد بزنیم! بعد بعضی از مدیرها و آدم‌بزرگ‌ها می‌آیند و سخنرانی می‌کنند و می‌گویند «شغل شما خیلی مهم است، به شرطی که در مورد کارهایی که سال‌هاست قرار است انجام دهیم، بنویسید و درباره کارهایی که انجام نداده‌ایم ننویسید تا مردم خوشحال شوند و روحیه‌شان خوب شود». آخر همه هم یکی از خبرنگارها که توی یکی از اداره‌ها هم کار می‌کند و یک‌جورهایی مدیر ما هم هست، حرف می‌زند و می‌گوید حال همه خبرنگارها خوب است و روزبه‌روز بهتر هم می‌شود؛ ان‌شاءالله!
از پدرم پرسیدم: فقط همین؟! گفت: نه! یک گروه موسیقی هم می‌آید، ساز می‌زنند و می‌خوانند که بد نیست اما همه گوش نمی‌کنند و با هم حرف می‌زنند. بعد هم یک نفر از این هنرپیشه‌های تلویزیون می‌آید نمایش خنده‌دار اجرا می‌کند و خبرنگارها می‌خندند و دیگر با هم حرف نمی‌زنند ولی از بس داد می‌زند، سرم درد می‌گیرد. می‌روم بیرون یک سیگار می‌کشم تا کارش تمام شود. آخر سر هم یکی از خبرنگارها که سال‌ها این کار را کرده و خیلی چیزها بلد است، حرف می‌زند و سعی می‌کند چیزهای تازه‌ای به ما یاد بدهد اما از بس همه با هم حرف می‌زنند و جابه‌جا می‌شوند، آدم هیچ چیز نمی‌فهمد. آخرش هم شاممان را کوفت می‌کنیم و به خانه برمی‌گردیم!
برادر بزرگ‌ترم می‌گوید‌آن‌وقت‌هایی که من هنوز دنیا نیامده بودم، پدرم وقتی از مراسم روز خبرنگار می‌آمد، یک کیسه نایلونی هم با خودش می‌آورد که داخلش پر از دستمال‌کاغذی و ماکارونی و سوسیس و از این‌جور چیزها بود؛ به‌اضافه لوح تقدیر و یک عدد سکه. چون پدر ما از آن خبرنگارهای کاربلد بود که توی هر جشنواره‌ای شرکت می‌کرد، برنده می‌شد. اما چند سال بعد که به جای این چیزها فقط یک فلاکس چای به او دادند و یک‌ماهه خراب شد، دیگر از دل‌ودماغ افتاد!
مادرم دل خوشی از شغل پدرم ندارد و می‌گوید «این هم شد کار؟! نه روزشان معلوم است و نه شبشان، نه تعطیل و نه غیر تعطیل، حقوق درست‌وحسابی هم که ندارد! این‌ها همه به کنار، همان چندرغازی که روز خبرنگار هر سال بهشان می‌دادند، از پارسال تا حالا ندادند!» اما وقتی پدرم خانه نیست، یواشکی چیزهایی که نوشته را می‌خواند و سر تکان می‌دهد!
یادم هست یک‌بار پدرم داشت می‌گفت خبرنگاری شغل خیلی سختی است. بعد از کار کردن در معدن و کار کردن روی صحنه، سومین کار سخت دنیاست. من گفتم نشستن پشت لپ‌تاپ و رفتن توی سایت‌ها و تلفن زدن به این‌وآن و نوشتن که خیلی سخت نیست! جواب داد: سختی‌اش در این است که اگر راست بگویی، دیگران بدشان می‌آید، اگر دروغ بگویی که آن وقت خودت بدت می‌آید! تازه این‌ها به کنار، اگر یک وقتی، یک کلمه را اشتباه بنویسی، ممکن است پدرت را دربیاورند. من از حرف او تعجب کردم چون فکر می‌کنم اگر آدم یک کلمه را غلط بنویسد، باید بشود نوزده نه این‌جوری که پدرم می‌گوید!
یک‌بار که عکس پدرم را در یک روزنامه دیده بودم، خیلی خوشحال شدم و به او گفتم: من هم می‌خواهم خبرنگار شوم تا عکسم را چاپ کنند. اما پدرم جوش آورد و گفت: چرت‌وپرت نگو! دنبال این کار بروی پدرت را درمی‌آورم. گفتم: پس چرا تو خبرنگار شدی؟ که او بیشتر عصبانی شد و حرف‌های بدی به خودش زد که نمی‌شود نوشت!

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی