• منتشر شده در چهارشنبه, 06 آذر 1398 05:43
«خبرشمال» از امید و طلب آرزوهای مردم شهر می‌نویسد؛

خیابـان از آنِ ماسـت

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد/


مقدمه: اکر در همین لحظه از سکون و سکوتت برخیزی و راهت را بکشی به سوی مردم شهر و از تک به تک آن‌ها بپرسی؛  چه فراوان‌ها که قانون‌ و مجریانش از آنان دریغ داشته‌اند، خواهی دید که پاسخ‌هاشان پر از غریبانگی و گم‌شدگی‌ست. آدم‌ها از مفاهیمی می‌گویند، دلتنگ و بی‌قرار چیزهایی هستند که در دست داشتن یا از دست دادنش کار هیچ قانون و در حد جان و عمر هیچ آدمی نیست؛ یکی جوانی‌اش را، یکی عاشقی‌اش را، یکی آزادی‌اش را و دیگری شادی‌اش را در بند و چنگال قوانین و مجریان‌شان می‌داند. مگر آدمی از در دست داشتن یا از دست دادن تمام این‌ها ناگزیر نیست؟! ما آزادیم و این پیش‌شرط حتی ابراز ناآزادی‌ست، در هر لحظه هر عملی را که دلت می‌خواهد آغاز کنی یا به انجام برسانی، پیش‌بینی‌های تو از هزینه‌ها و فایده‌های عملت در تعریف آزادی نمی‌گنجد، آزادی چون انتخاب آغاز و انجام، همواره با توست. آیا آدم‌ها حرف‌ها و واکنش‌های دیگران را، ارزیابی خودشان از نتایج را، انتظارات و افکارشان را بهانه جوان نبودن و آزاد نبودن و عاشق نبودن نکرده‌اند؟ این بیانی حقیر از بزرگ‌ترین مغلطه عصر ماست؛ ما مشکل را به مشکل پنهان می‌کنیم، مشکلاتی را به خود نسبت می‌دهیم تا با مشکلاتی که می‌خواهیم پنهان بمانند مواجه نشویم. عناصر و ارزش‌هایی که به‌مرور سال و دهه و سده و هزاره از زندگی ما گرفته شده و ما را به بی‌ارزشی‌های امروز زندگی شهری‌مان رسانده، نه این‌هاست که بیان می‌کنیم یا از همشهریان می‌شنویم. کلماتی بسیار ساده و سنگین و بی‌انتها را از ما گرفته‌اند که نمی‌خواهیم به باور و حفظ و بر دوش کشیدن‌شان بازگردیم، بی‌خبر که بی این ساده‌های بی‌نهایت زندگی‌هامان و انسانیت‌مان دارد ذره به ذره و لحظه به لحظه بیشتر می‌میرد.
در ناکجاآباد به همراه شما به یاد خواهیم آورد تمام واژه‌های انسانیت و شادی را، مرور خواهیم کرد آدم‌ها را تا بدانند یا به یاد آورند چه باارزش‌اند و تا کجاهای این جهان، سهم دست‌های آنان است. همراه شویم بازگشتن را، شاید که راهی برای گم شدن در «او» پیدا کنیم.

خیابان از همان کلمه‌های ساده و سنگین است که به مرور تلخ زمان به معنای واقعی واژه از ما دریغ شد، یعنی که کم‌کم و نفس‌نفس مجبور به فراموش کردنش شدیم؛ آن زمان که حتی حواس‌مان به این جبر نبود. خیابانی که امروز در آن احساس غربت و ناامنی داریم، در زندگی شهری به مثابه منزل بزرگی برای همه آدم‌های شهر است، یا دست‌کم باید این‌گونه باشد.
 در خیابان فرصت داریم تا از محدوده دیوارهای خانه‌هامان بیرون بیاییم و با واقعیت زندگی، آن‌گونه که در دل و معناست مواجه شویم و درکش کنیم. فرصت داریم درک کنیم و بدانیم پشت میزان حقوق‌مان و شرایط خانوادگی و چیزهایی که بر سر سفره می‌آوریم، مبلمان و لوازمی که در خانه‌هامان جمع کرده‌ایم و به‌زور و بی‌رغبت به آن‌ها کاربری می‌دهیم و جدا از کیف و کم زندگی چیده‌شده در منزل‌مان، زندگی و روزگار، واقعی و پرتلاطم و بی‌انتها همچون باد در گذر است و اما همه‌جا را در بر دارد. در این واقعیت، روزگار مشترک شهرمان، انسان‌ها با هر عدد و میزان و ارزشی در روزمره انفرادی‌شان، با هم برابر می‌شوند و از یک سنگ‌فرش، یک مبلمان شهری مشترک و یک خیابان می‌گذرند. فرصتی برای یک‌دل شدن دارند. فرصت حرف زدن با هم، فرصت شنیدن صدای هم، فرصت دیده شدن و فرصت تماشا کردن هم، حتی فرصت لمس و نفس کشیدن در کنار هم؛ هیچ حواس‌مان هست با این‌همه فرصت چه می‌کنیم؟
 از فرصت شنیداری، برای ما صدای بوق مانده و گهگاه فریاد ناسزا، از فرصت لمس تنها تنه‌هایی که در شلوغی به یکدیگر می‌زنیم مانده و یقه گرفتنی بر سر هیچ و پوچ، از فرصت دیداری تنها نگاه‌های هرزه مانده که به دنبال بهانه تجاوز به آرامش یک زن‌اند وگرنه با دودی کردن شیشه‌های ماشین‌هامان و عینک‌های دودی که بر صورت می‌گذاریم این فرصت را از خودمان و از همشهرمان می‌گیریم، نگاهمان دوخته به کفش‌ها و یک قدم جلوتر و راه می‌رویم، می‌دویم، از چه فرار می‌کنیم؟ انگاری که چهار دیوار خانه، با ما به خیابان آمده و دوره‌مان کرده باشد.
اگر یک روز به ما بگویند دیگر دریایی برای تماشا و خیس شدن تن و شنیدن صدای امواج وجود ندارد، چه می‌کنیم؟ اگر کوهی برای تماشا و قدم زدن و گوش به سکوتش سپردن نباشد چه؟ اگر بگویند دیگر آسمانی نیست چه؟ آسمان با همه آبی بودنش، بی‌نهایتی و اشکال ابرهایش، با همه فصل‌هایش و نفس‌هایش بگذارد و برود آیا به این سادگی بی‌خیالش می‌شویم؟ خیابان هم در زندگی شهری، پدیده‌ای محیطی، زیستی و بسیار مهم است.
 کوه و دریا و آسمان زندگی شهری همین کوچه و میدان و چهارراه‌هاست. چه چیزی ما را از خیابان دور کرد؟ ایا ما از خاطر خیابان رفته‌ایم، به همان اندازه که فراموشش کرده‌ایم؟ یا در این دهه، در این سده و این هزاره خواستند که ما، خیابان و آدم‌ها از یاد هم بروند؟ این اوضاع فراموشی، وهم امنیت به همراه خود آورده درحالی‌که چنین فضایی ما را آماده این می‌کند که تمام آدمیت و شهروندی خود را تسلیم کنیم، بی آن‌که بدانیم به دست چه‌کسی خود را سپرده‌ایم.
خیابان...، در همین لحظه نویسنده این ناکجاآباد به یک چهارراه زل زده است؛ خیابان «باغ سنگ» ساری، پشت چراغ راهنمایی منتظر کمی رنگ سبز است تا به «بیست متری پیام‌نور» بپیوندد و تا چراغ قرمز است، خیابان «15خرداد» راهش را کشیده و از میان آن دو می‌گذرد. هیچ دو نفری در کنار هم دیده نمی‌شوند. آدم‌ها همه تنها، خودروها همه تنها تنها و همه در دیوارهای حول خود گرفتارند، دیوارهای یک دست کت و شلوار، قفس یک چادر و یا مقنعه و مانتو یا کت و شال گردن، دیوارهای سفید و سیاه و خیلی که متفاوت انتخاب کرده باشندش؛ توسی خودروها.
تا چشم کار می‌کند تنها همراهی این چهارراه، مادر و فرزندی‌ست که دست در دست از خیابان می‌گذرند، چرا این صحنه این‌همه به چشمان‌مان زیبا می‌آید؟ این زن به لطف مادر بودن و همراهی کودکش، حتی به کمترین حد از دیوارهایش بیرون آمده و دست به دست انسانی دیگر داده است. حتی اگر به کمترین حد، احساس خوب زنده بودن، آزاد بودن و جوان و عاشقانه بودن که همه ما همچون عقده‌ای در خود پنهان کرده‌ایم، در این کودک آشکار است. کودکان فرصت لمس، مزه کردن، تماشا کردن و شنیدن را به خود می‌دهند و صدایشان را، رقص و خنده و گریه‌هاشان را از خیابان نمی‌دزدند. ما به این رهایی کودکانه همچون پدیده‌ای کمیاب، غریبانه می‌نگریم و حسرت می‌خوریم.
خیابان‌ها را کودک باشیم، رک باشیم و آشکارا در آن زندگی کنیم. خیابان ناکجاآباد به مثابه خانه‌ای بزرگ و مشترک برای همه مردم شهر است، جایی که آدم‌ها فرصت یکی شدن دارند. اگر بدانیم از خیابان چه می‌خواهیم و خیابان مقصدمان شود، شهر و مردمانش، جامعه و خودمان را درخواهیم یافت.
در ناکجاآباد، غریبگی بی‌معناست، چنان‌که زندان و جدایی و سکوت. در ناکجاآباد هر انسان به همه انسانیت آشناست و هیچ‌کس خود را، انسانیتش را فراموش نخواهد کرد. خیابان‌های ناکجاآباد فرصت‌های انسان‌اند.
امروز که برای نخستین بار در ناکجاآباد هم‌گام می‌شویم، من نه نشسته بر این صندلی و مشغول فشردن دکمه‌های صفحه کلیدم به این خیال واقعی اندیشیدم بلکه نخستین نفسم را در کوچه، از پله‌های منزل که پایین رفتم، در ناکجاآباد کشیدم.
به پیرمردی رسیدم و تماشا کردم جوانی چشم‌هایش را، آزادی دست‌هایش را حلقه بر عصایش زده، عشقی که از هر دم سیگار و نگاه رو به خیابانش می‌گیرد. در ناکجاآباد امروز، من و پیرمرد با هم چای نوشیدیم و من خود را بی‌نهایت، بی هیچ دیوار به حصار روح و تنم و ارزشمند از کلام و اندیشه و خیال دیدم. هم‌گامی‌مان مبارک!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی