شوخی «خبرشمال» به بهانه آبستراکسیون در شورای اسلامی شهر رشت؛

دیگه حتی شوخیشم زشت نیست!

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: عصر دوشنبه گذشته، جلسه انتخابات اعضای هیأت رییسه جدید شورای اسلامی شهرستان رشت برگزار و با انجام آبستراکسیون و به حد نصاب نرسیدن اعضای این جلسه، برای سومین بار نیز کنسل شد!

خدا پدر و مادر آن کسی را که شورا را در کشور ما باب کرد، بیامرزد. در ضمن بر پدر و مادر کسی هم لعنت که در این مکان آشغال بریزد؛ حتی شما دوست عزیز! (صرفا جهت فرهنگ‌سازی!).
اصولا خیلی‌ها هستند و بودند و خواهند بود که اگر شورای شهری وجود نمی‌داشت، نه تنها وجود و حضور نمی‌داشتند، بلکه حتی نمی‌دانستند که کفن میّت چند تیکه می‌باشد؛ چه برسد به اینکه از این کلمات و اصطلاحات خفن و لاکچری مثل «آبستراکسیون» سر در بیاورند! البته واضح و مبرهن است که آبستراکسیون را نه کسی داده و نه کسی گرفته و بیچاره مثل مرغ است که هم در عزا و هم در عروسی سر بریده می‌شود! این است که عزیزان ما در شورای شهر رشت (که من نمی‌دانم چرا در انتخاب شهردار و مسایل مربوط به شورا، همیشه ماجرا دارند و فرسایشی عمل می‌کنند!) البته حتما برای این کارشان؛ آن هم سه بار!، دلایلی دارند که به درد مردم اگر نخورد، قطعا به درد عمه همسایه «استراماچونی» در ایتالیا یا شاید مادرشوهر دختر وسطی «کالدرون» می‌خورد!
من خودم یادم هست که وقتی اولین بار سبیلم تازه سبز شده بود (این سبز منظورم هست نه آن سبز!) و جوگیر شده بودم که قرار است به زودی تغییرات عظیمی را در جهان و کائنات ایجاد کنم و اینها، توی یکی از کلاس‌های مدرسه، وقتی معلم‌مان یک چیزی گفت که با میزان سبیل تازه درآمده من همخوانی نداشت، از جایم بلند شدم و اعتراض کردم! معلم‌مان اولش به من گفت که «بگیر بشین سر جات!» اما من وقعی ننهیدم و همچنان ایستاده به اعتراض خود ادامه دادم! معلم‌مان برای بار دوم گفت که «بتمرگ سر جات تا با این خط‌کش (خط‌کش توی دستش!) سیاه و کبودت نکردم!»، منتهی از آن جایی که من از همان ابتدا در سرم، سودای عضو شورای شهر شدن داشتم، همین‌جوری اعتراض کردم و البته وقتی دیدم معلم‌مان این بار دارد به طرفم می‌آید و یک‌جور خشونت زیرپوستی در حرکتش احساس کردم، به نشانه اعتراض آخر، کلاس را ترک کردم (از کلاس فرار کردم!) و درواقع به‌نوعی بدون اینکه در آن مقطع بدانم، آبستراکسیون تک‌نفره خفیفی را اجرا نمودم!
حالا از این خاطره مسخره من که بگذریم، در ادامه این ماجرای جدید شورای شهر رشت باید نکته‌ای را به عزیزان سابق‌مان در شورای شهر بابل یادآوری کنم که وقتی بوی گوشت (چیزه، منظورم بوی آتلیه عکاسی بود!) به مشامشان خورد، چرا از حق قانونی‌شان؛ آّبستراکسیون، استفاده نکردند و آتلیه را ترک نکردند که این‌جوری گند نزنند به آمال و آرزوهای خودشان و طرفداران بی‌شمارشان؟! لااقل یک دقیقه به آن [...] منزوی (ئه! بازم عذر می‌خوام، اشتباه کردم، منظورم آن عکاس آتلیه منزوی بود!) می‌گفتند که «ببخشید، ما یک دقیقه برویم آبستراکسیون و برگردیم، در خدمتتون باشیم!» که چون احتمالا این دوستان، کودکی خیلی سختی داشتند، نتوانستند در آن لحظه طلایی، در آن لحظه کذایی، درست فکر کنند و درست وقتی باید توپ را می‌کردند توی گل، زدند به اوت؛ توپ را!
به هر حال خواستم به این بهانه به عزیزان‌مان در شورای شهر رشت (که بنده خودم چند سالی را در این شهر زیبا، دانشجو بودم) عرض کنم که «حالا چه عجله‌ای بود؟» و «ما اومدیم دو دقیقه خودتون رو ببینیم و بریم، همه‌ش توی آشپزخونه بودین که!» و اینها و عمیقا درک می‌کنیم که آبستراکسیون خیلی کِیف می‌دهد و مثل خوردن نوشابه سیاه با کیک یا رفتن به پارک آبی یا اختلاس و غیره، حال می‌دهد و آدم دوست دارد، هِی آن را تکرار کند! ضمن اینکه مسأله انتخاب اعضای هیأت رییسه شورا که چیز مهمی نیست و مگر قبلی‌ها چه گلی به سر ما زدند که بعدی‌ها بزنند! مهم این است که یک سفره‌ای پهن باشد که آدم بتواند دورش بنشیند و لقمه نانی به کف آرد و به غفلت نخورد! فدای روی
 ماه تک‌تکتون!