آخرین اخبار :
  • منتشر شده در یکشنبه, 21 مهر 1398 12:20
یادداشت متفاوت «خبرشمال» به بهانه اکران فیلم «سال دوم دانشکده من» در سینما «سپهر» ساری؛

تقصیر «روبرتو بنینی» و استاندار و «افشین رشیدی» است!

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: پنجشنبه‌ای که گذشت از جلوی سینما سپهر ساری رد می‌شدم؛ درست زمان اکران فیلم جدید «رسول صدرعاملی». متوجه شدم که استقبال خوبی از این فیلم در سینمای مرکز استان نشده است. فردا شبش همراه با همسرم بلیط خریدیم و وارد سالن شدیم...

اول
«داریوش مهرجویی» که این روزها در حال ساخت «لامینور» است و «مسعود کیمیایی»، دو کارگردانی هستند که سینمای ایران زیاد به آنها مدیون است اما امروز اگر دوتایی‌شان با هم بخواهند یک فیلم بسازند هم بعید می‌دانم بتواند به اندازه یک‌صدم مثلا به اندازه «هامون» و «قیصر» و «اجاره‌نشین‌ها» و «سرب» و... اتفاقی را رقم بزند. سن در سینمای ایران انگار واقعا یک عدد است و وقتی بالا برود، کارگردان‌های حتی مولف را دچار بی‌حوصلگی می‌کند...

دوم
«رسول صدرعاملی» آنقدر سینما را بلد است که درک کند فیلمنامه «سال دوم دانشکده من» فقط یک اسم نویسنده پرطمطراق را به دوش می‌کشد. این کارگردان که «گل‌های داوودی» و «پاییزان» و بعدها «دختری با کفش‌های کتانی» و «من ترانه پانزده سال دارم» او، هر کدام در مقطع ساخته شدنشان، حرفی برای گفتن داشتند، شاید هنوز به لحاظ سن و سال، دچار فرتوتی نشده اما درگیری‌های صنفی و پخش فیلمش آنقدر وقتش را گرفته است که باعث شود امروز فیلم بد بسازد...

سوم
پنج‌شنبه و جمعه شبی که گذشت، در سالن سلمان هراتی ارشاد ساری، نمایش «مرهم عزیز» به کارگردانی و نویسندگی «افشین رشیدی» که از همکاران ژورنالیست من نیز هست، در ادامه اکرانش، میزبان تماشاگرانی بود که در میانشان، استاندار فرهنگ‌دوست مازندران، نماینده جوان مردم ساری، شهردار این شهر و مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران هم دیده می‌شدند. من به دلایلی ترجیح دادم که نمایش افشین را قبل از جشنواره استانی تئاتر مازندران نبینم و هنگام برگزاری جشنواره، تماشایش کنم ولی وقتی با همسرم مواجه شدیم با صندلی‌های تقریبا خالی سالن سینما سپهر در زمان اکران فیلم جدید رسول صدرعاملی، به شوخی به او گفتم؛ «استقبال مسوولان استان از نمایش افشین رشیدی، مقصر خالی ماندن صندلی‌های سینما سپهر است و من اگر جای صدرعاملی بودم حتما از افشین شکایت می‌کردم»!

چهارم
صدرعاملی در فیلم‌های خوبش (که در سطرهای بالایی به اسمشان اشاره کردم) از برگ برنده‌ای به نام ژورنالیست بودنش خوب استفاده کرده بود. او که زمانی دستی بر تأویل سیاسی هم داشت، تحولات سیاسی اجتماعی زمانه و نیاز روز جامعه‌اش را خوب تحلیل و درک می‌کرد، بنابراین «دختری با کفش...» فقط یک فیلم تین‌ایجری بدون رویکرد نبود یا در «من ترانه...» می‌شد واکنش یک سینماگر آگاه به مسایل روز اجتماعش را خوب دید و از آن ضربه خورد و تاثیر گرفت.
رسول صدرعاملی اما «در سال دوم دانشکده من» با اینکه سعی داشته همان نگاه دو فیلم قبلی ذکر شده را لحاظ کند و تا حدی نگاهی ژورنالیستی به سوژه مد نظرش را اجرا کند اما در همین بحث اجرا به شدت منفعل و کند رفتار کرده و اثرش، تنها در حد یک تیتر نسبتا جذاب باقی مانده که هیچ متن و محتوای موثری ندارد...

پنجم
این فیلم بسیار دیر شروع می‌شود. آن همه مقدمه طولانی - که در ادامه متوجه می‌شویم کمک زیادی هم به شخصیت‌پردازی‌ها نمی‌کند- انتظاری در مخاطب ایجاد نمی‌کند و نمی‌تواند قلاب محکمی برای به دام انداختن ذهن و اشتیاق مخاطب شود. یک صحنه‌ای در فیلم هست؛ وقتی یکی از دخترها در بیمارستان به کما رفته و بستری‌ست، که دخترک نقش اول فیلم به مهمان‌سرا و اتاقشان برمی‌گردد. روی تخت می‌نشیند و موسیقی مضحکی روی تصویر شنیده می‌شود که هیچ کمکی به بار احساسی فیلم نمی‌کند؛ چرا؟ چون شخصیت نقش اول اصلا درست معرفی و پرداخت نشده است. این، کلیتی از «سال دوم دانشکده من» است که به شدت از ضعف فیلمنامه و شخصیت‌پردازی ضربه خورده است...

ششم
البته که صرف حضور برخی مقام‌های ارشد مازندران هنگام اجرای نمایش «مرهم عزیز» دلیلی بر این نیست که این نمایش، حتما اثر خارق‌العاده‌ای‌ست ولی من این تئاتر را ندیده، حاضرم با شما شرط ببندم که از فیلم جدید رسول صدرعاملی، یک سر و گردن بالاتر است؛ حتی با اینکه با «افشین رشیدی» در مواردی، به‌خصوص درباره کیفیت فیلم‌های چند سال اخیر «ابراهیم حاتمی‌کیا»، به شدت مخالفم!

هفتم
نمی‌توانی نقش اول فیلمت را همیشه به یک چهره جوان تازه از راه رسیده بدهی و انتظار داشته باشی که مثل «ترانه علیدوستی» از پس ایفای نقش بربیاید. یعنی هر جوانگرایی، تعریف خودش را دارد و صدرعاملی در فیلم آخرش، از این موضوع به شدت آسیب دیده است. دختر نقش اول این فیلم، هیچ فراز و فرود خاصی ندارد. وقتی گلوله برف محکم به صورتش می‌خورد، همان واکنشی را نشان می‎دهد که صمیمی‌ترین دوستش دچار حادثه می‌شود و دقیقا همان واکنش را هنگامی که می‌فهمد عاشق نامزد دوستش شده است از خودش بروز می‌دهد! این آدم شبیه یک نت موسیقی احمقانه است که مدام در «دُ رِ می، دُ رِ می...» تکراری بدون فراز و فرود، نواخته می‌شود و هیچ احساسی را در مخاطب برنمی‌انگیزد و اینکه صدرعاملی باتجربه چرا متوجه چنین نکته مهمی نشده یا چرا عامدانه به آن تن داده، از عجایب روزگار است!

هشتم
با همه کاستی‌های فراوان فیلم، «سال دوم دانشکده من» می‌توانست در پایان به رستاخیز برسد و بدعتی نو در سینمای خوابیده ایران ایجاد کند. می‌توانست در سکانس‌های پایانی، دختر طبقه متوسطی را که عاشق نامزد دوست نزدیکش شده و به خاطرش، پسر عمه و فامیل و دانشگاه خودش را در معرض از دست دادن قرار داده، بالای بالین دختر فرو خفته در کما بگذارد و او به شکلی شیطانی در گوش دوستش زمزمه کند؛ «بالاخره از دستت قاپیدمش» و تمام.
اینجوری با اینکه در این شخصیت اصلی در کل فیلم هیچگونه دلیلی بر خیانت یا صداقت و درس خوان بودن یا شیطنت و... ندیده‌ایم، می‌شد با این شوک ناگهانی، بر همه ضعف‌های فیلم چشم ببندیم و دست‌کم جسارتش را ستایش کنیم اما بلافاصله می‌بینیم که اعتراف باسمه‌ای دختر به آن یکی درباره عشقش، نویسنده و فیلمساز را به ورطه انفعال می‌کشاند و آن سکانس درب و داغان نهایی را می‌گذارند که یعنی؛ «زندگی، شیرین می‌شود»!

نهم
قبل از اینکه جمعه شب به تماشای «سال دوم دانشکده من» برویم، به پیشنهاد همسرم، «زندگی زیباست»؛ فیلم «روبرتو بنینی» را نگاه می‌کنیم و...، هیچی دیگر، به استاندار مازندران و رسول صدرعاملی و افشین رشیدی و همه توصیه می‌کنم اگر ندیده‌اند حتما تماشایش کنند و اگر دیده‌اند، دوباره و بارها و بارها... .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی