آخرین اخبار :
  • منتشر شده در سه شنبه, 16 مهر 1398 12:16
طنز سیاسی «خبرشمال» درباره وقایع مهم شمال کشور؛

به هتل مازندران خوش آمدید!

 
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: چرا شوخی نکنم؟! الآن شما فکر می‌کنی سیاست ما در شمال کشور خیلی جدیه؟ نه واقعا می‌پرسم...، نه نه نه، با توجه به چشم غرّه اتاق فرمان اعتراف می‌کنم که واقعا نپرسیدم! ولی ناموسا اگه جدیه پس چرا فامیلی سرپرست مدیریت امور پردیس‌های دانشگاه فرهنگیان گلستان، «مازندرانی»ه؟! یا چرا حتی توی سیاست هم گاهی میگن
 به هم که؛ «هلوشو بدم؟ موزشو بدم، سیبشو بدم...؟» و از این حرف‌ها؟!

اول اینکه؛
من خیلی خوشحالم که انتخابات مجلس داره نزدیک میشه چون باعث شده بعضی از این نمایندگان محترم مجلس ما که تا دیروز نمی‌دونستن هنر رو با «ه» می‌نویسن یا با «ح» یا حتی با «ت» دسته‌دار (!) برن با بچه‌های حوزه هنری مازندران فرت و فرت جلسه بذارن و عکس یادگاری بگیرن و اینها! منتهی فقط خواستم اشاره کنم به این بخش از دوستان که حوزه هنری با حوزه علمیه فرق می‌کنه! یه وقت دچار اشتباه نشده باشن توی محاسباتشون که بعدا براشون داستان درست بشه و اینها! می‌دونید که؛ داستان فیلم‌های لو رفته از برخی روابط خاک‌برسری بعضی از دوستان مجلسی سابق و فعلی، گاهی میشه سوژه مردم!

دوم اینکه؛
«توی آزاد راه تهران شمال، باد ملایمی می‌وزید می‌رفت لای موهام، بوی گرم کولیتاس (یه جور مواد مخدره!) توی هوا پیچیده بود، یهو از راه دور یه نوری دیدم سو سو میزد، سرم سنگین شد چشام سیاهی رفت، بالاخره باید شب یه جایی می‌کپیدیم دیگه، اونجا خوشبختانه یه دختر خانم زیبایی ایستاده بود دم در(!)، تعارف زد، ما هم قبول کردیم رفتیم داخل، همراهم گفت اینجا یا بهشته یا جهنم (کلا همیشه به گاو، سور میزنه!)، دختر خانم شمع روشن کرد رفت جلو ما هم پشت سرش، رسیدم ته راهرو دیدیم یه عده خوشحال داد زدن رو به ما؛ {به هتل مازندران خوش اومدین}، عجب جای داف محور و باحالی(!) عجب مکان دلپذیری، خلاصه گفتن هر وقت خواستین تشریف بیارین قدمتون بالای سر، اتاق هم به اندازه کافی داریم، بعد یه مدت اما دیدیم داستان مشکوک میزنه، آینه‌کاری‌های روی سقف شکسته شده بودن، فک کنم آب‌شنگولی هم با یخ روی میزها بود، بوی توطئه می‌اومد، به همراهم گفتم؛ بدبخت شدیم 5 به‌علاوه1 بابل سرمون اومد(!)، دختر خانم گفت؛
ما به میل خودمون اینجا زندانی هستیم، توی اتاق رییسمون، مدیرا جمع شدن دور هم که یه راهی پیدا کنن از اینجا بزنن به چاک خلاص بشن اما هر کاری کنن نمیشه، چون جنس شیشه‌های اینجا خیلی خاصه شکسته نمیشه، دختر خانم برخلاف ظاهر زیباش رسما رد داده بدجور(!)، بعد از شنیدن این حرفا سریع دویدم به طرف سمتی که ازش اومده بودیم، باید حتما می‌رفتیم بیرون چون حتما تا الان ازمون کلی عکس گرفته بودن که بعدا واسه رد صلاحیت‌مون ازش استفاده کنن، که یکهو یه بابایی سر راهمون سبز شد گفت؛ آروم باشین، من مسوول شبم، می‌تونین هر وقت که خواستین حسابتون رو با ما تسویه کنین اما عمرا بتونین یه روزی از اینجا برین بیرون...».
این متنی که خوندین خاطرات یکی از نمایندگان سابق مجلسه که داره با زبانی شیوا و به شکل ترانه‌طور تعریف می‌کنه که چجوری به فنا رفت و اینها!

سوم اینکه؛
من نمی‌فهمم این چه کاریه؟ یعنی چی که شهردار یک شهری که مرکز استان هم هست و تازه اومده شهردار شده، اَد بیاد میزان بدهی شهرداری اون شهر رو به شکل شفاف اعلام کنه؟! خب داداش من، یه کم بذار بگذره جوهر حکم شهرداریت خشک بشه، بعد! بعدشم ما حالا روز اولی گفتیم بهت که شفاف باش و اموال و دارایی‌هات رو شفاف اعلام کن ولی تو چرا اینقدر جدی گرفتی؟! مگه نمی‌دونی ما کلا بسته به شرایط جوگیر می‌شیم یه
چیزی می‌گیم؟! ما کلا توی شورا همه با هم داداشیم و فقط وقتی منافع‌مون به خطر میفته داداش نیستیم وگرنه کلا داداشیم مگه اینکه...!
الآن شما اومدی توی رسانه‌ها اعلام کردی میزان بدهکاری شهرداری رو، نگفتی فردا روز میان یقه ما رو هم می‌گیرن؟! با خودت فکر نکردی ما گناه داریم؟! فکر کردی فقط خودت گناه داری یا چی؟! آخه برادر من، ما گفتیم شفافیت ولی دیگه نه تا این حد که! حالا ما جواب بزرگترهامون رو چجوری بدیم و چجوری به پدر و مادر و خانواده خویش احترام بگذاریم و چگونه تابستان خود را گذرانیدم و اینها!
ای بابا...!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی