آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 18 بهمن 1397 10:08
خاطره‌نويسي «خبرشمال» درباره اينكه نا اهلی برخی مديران و اهالي رسانه و پزشكان و... ، محصول آموزش نادرست است؛

ما همانی می شویم که به ما یاد می دهند

 
 
 
 

/هومن حكيمي
اشاره: اكتسابي يا ذاتي؟ واقعيت يا حقيقت؟ جبر يا اختيار؟... و ده‌ها سوال با مورد و بي مورد دیگر. مي‌شود گفت كه زور سرنوشت هميشه بر تلاش آدم مي‌چربد يا مي‌شود ثابت كرد كه سرنوشت، آن‌قدري هم كه مي‌گويند محتوم نيست! با اين حال ديده‌ام و حتما شما هم ديده‌ايد كه آموزش و تربيت نادرست و هر چيز ديگري كه به حوزه منفي فرهنگ مربوط است، در پيدايش مديران و مسئولان، كارمندان، روزنامه‌نگاران، پزشكان و مهندسان و هر آدم ديگري كه در صنف خودش مسئولانه و متعهدانه و همراه با انسانيت رفتار نمي‌كند، موثر بوده است. فقط كافي‌ست كه كمي به ذهنتان فشار بياوريد و صندوقچه خاطرات‌تان را بتكانيد.

1
اواسط دوران راهنمايي، مدرسه‌‌ام را عوض كردند. دقيقا يادم نيست چرا ولي شايد به خاطر بااينكه بچه درسخواني بودم، از همان موقع هم به اين راحتي‌ها آبم با آنهايي كه زور مي‌گفتند توي يك جوب نمي‌رفت! ناظم مدرسه‌مان كه البته آرزو مي‌كنم هر جا كه هست سلامت باشد، آدم بداخلاقي بود كه البته براي آن دوران يك مسأله طبيعي محسوب مي‌شد. ما بچه‌هاي دوران جنگ و كلاس‌هاي آموزش دفاعي بودیم و اصولا طبق يك قانون نانوشته انگار مديرها و ناظم‌ها بايد بداخلاق مي‌بودند تا راه تربيت ما هموارتر شود! با اين همه، ناظم بداخلاق ما، زورگو و هم بود و زورگويي، يك ويژگي منفي‌ست كه ربطي به دوران خاصي ندارد.
به هرحال به مدرسه جديد آمدم؛ در خيابان «مدرس» فعلي «ساري»، توي يك كوچه تنگ كه هيچوقت به درستي متوجه نشدم آخرش به كجا ختم مي‌شود.
روز دوم مدرسه جديد را هيچوقت فراموش نمي‌كنم. زنگ درس املاء بود؛ همان ديكته، و بچه‌هاي كلاس كه خيلي‌هاشان دوستان و 
هم مدرسه‌اي هايم در دوران ابتدايي بودند به من گفتند كه معلم املاء، آن‌قدر سخت‌گير و بداخلاق است كه نگو و نپرس. گفتند كه تا به حال در اين سال‌ها هيچ دانش‌آموزي نتوانسته نمره بالاتر از 16 از او بگيرد. گفتند يك‌جوري از پانوشت و تمرين‌هاي كتاب فارسي ديكته مي‌گويد كه عجيب و غريب است ... و از اين‌جور حرف‌ها. 
آن روز معلم كه به سر كلاس آمد و حضور و غياب كرد، وقتي به اسم من رسيد با مكثي ممتد به صورتم خيره شد و يك فرآيند سوال و جواب كوتاه درباره چيستي و چرايي حضور وسط سال من در مدرسه جديد بين ما ايجاد شد. بعد، مراسم ديكته‌گويي آقاي معلم شروع شد. يادم هست كه توي املاء گفتنش، «قسطنطنيه» و چندين و چند كلمه و واژه سخت مثل آن وجود داشت. با استرس و اضطرابي كه تا به آن روز تجربه نكرده بودم، شروع به نوشتن كردم و آيين ديكته‌گويي او كه بي شباهت به «مراسم قطع دست در اسپوكن» نبود، بالاخره به پايان رسيد. 
چيزي كه هميشه در آن تبحر داشته‌ام و دارم، نوشتن و خواندن بوده، بنابراين علي‌رغم اضطراب، اطمينان داشتم كه از اين امتحان و مراسم شكنجه، سربلند بيرون خواهم آمد. كمي بعد متوجه سكوت مرگبار حاكم بر كلاس شدم. صدا از كسي در نمي‌آمد؛ برخلاف كلاس‌هاي ديگر و معمول كه بچه‌ها در آن سن و سال حرف مي‌زنند و شيطنت مي‌كنند. اگر آن موقع كتاب‌هاي «هري پاتر» چاپ شده بودند، قطعا مي‌گفتم كه فضا خيلي شبيه «هاگوارتز» در زمان به قدرت رسيدن «لرد ولدمورت» شده بود. يك جادوي سياهي در سرتاسر كلاس موج مي‌زد و انگار «مرگ‌خوارها» در حال نگهباني از ما بودند.
تصحيح املاي ما توسط آقاي معلم بالاخره به پايان رسيد. باز هم به خاطر مي‌آورم كه هر چند ثانيه يك‌بار و بعد از اينكه نمره‌هاي بچه‌ها را با صدايي بلند و حالتي تحقير‌آميز اعلام مي‌كرد (كه همه‌شان هم يا زير 10 بودند يا در بهترين حالت، 14 و 15) به شكل عجيبي به من خيره مي‌شد؛ انگار كه دارد يك موجود عجيب و غريب فضايي و البته مزاحم را مي‌بيند. خلاصه گذشت تا نوبت من شد؛ «حكيمي، 19»!
اغراق نمي‌كنم وقتي مي‌گويم كه كل كلاس به طرف من نگاه كردند و پچ‌پچ‌كنان درباره نمره‌اي كه به نام من اعلام شد، حرف زدند! وقتي رفتم جلو تا دفترم را از آقاي معلم بگيرم، وحشت كردم. جوري دفتر را به من داد و لبخند زد كه معني‌اش اين بود؛ «دفعه بعد حالت رو ميگيرم. بدتر از اين حالي كه از من گرفتي»!  
آن يك اشتباهي هم كه باعث شد نمره‌ام 20 نشود، اين بود؛ آخرين جمله با فعل «است» تمام مي‌شد اما من از شدت اضطراب و ذوقي كه به خاطر درست نوشتنم داشتم، فراموش كردم بنويسم؛ به همين سادگي و تراژيكي و البته ابلهانه!

2
سال بعد، همان آقاي معلم زورگو و خشن، فرزندش را كه در كلاس خودش و هم‌كلاس ما بود، با يك بهانه خيلي مسخره، تا حدّ مرگ و به شدت كتك زد. مقابل چشم ما كه باورمان نمي‌شد دارد چنين اتفاقي به طور زنده و مستقيم پخش مي‌شود! بعدا فهميدم كه اين ماجرا براي من تازگي دارد و او چند بار ديگري هم اين بلا را بر سر پسرش آورده است. بچه‌ها از ترسشان حتي اين ماجرا رابه والدينشان هم نگفته بودند. جلوي مرا هم كه مي‌خواستم به مدير مدرسه بگويم، گرفتند. 
با اين حال، آن روز وقتي خط‌كش فلزي مدام به دست و پاي هم‌كلاسي‌ام و كشيده‌هاي دست سنگين معلم كه پدر هم بود، بر صورت او برخورد مي‌كرد، وقتي كه از شدت درد مي‌گفت (اين جمله و تصوير اين سكانس، هنوز بعد از سي‌وچند سال برايم واضح است) «نزن، ديگه نزن. مُردم»، طاقتم طاق شد و از جايم بلند شدم و فرياد زدم «نزنش رواني. كشتيش...» و گريه كردم. تقريبا كل كلاس بعد از اين حرف من شروع به گريه كرد. معلم، انگار كه از خواب بيدار شده باشد، گنگ و مبهم به من و بقيه كلاس نگاه كرد. كيفش را برداشت و از كلاس بيرون رفت... .
چند روز پيش، به طور اتفاقي همان هم‌كلاسي مظلومم را بعد از اين همه سال ديدم. در موقعيتي كه از نظر او خوشآيند نبود؛ لباس كارگري بر تن داشت و ...، اما به نظر من هرچند لياقتش بيشتر ايني هست كه الآن مشغول است اما اطلاق لفظ «ناخوشآيند»، براي اين وضعيت كمي زياد به نظر مي‌رسد. هرچند به نظرم بخشي از اينكه هم‌كلاسي من الآن پزشك يا مهندس يا مسئول يا... نيست و كارگر ساده شده است، غير از اشتباهاتي كه ممكن است خودش مرتكب شده باشد و انتخاب‌هايش درست نبوده باشد، قطعا مربوط به آموزش بدي‌ست كه در دوران كودكي ديده است. يعني پدري كه معلم او بوده است حتما مي‌تواند به‌عنوان يك جنايتكار مورد محاكمه قرار بگيرد. البته اصلا فرصت نشد با او هم‌كلام شوم چون حدس زدم كه دوست ندارد ولي حسم مي‌گويد كه پدرش فوت كرده است!

3
اين‌ها را نوشتم كه هم حس نوستالژيكم را بعد از مدت‌ها فعال كنم و هم سعي كنم كه ارتباطي بين فرهنگ و آموزش درست و اصولي با اتفاقاتي كه در حوزه فرهنگ و هنر و اجتماع وسياست و... امروز ما رخ مي‌دهند، برقرار كنم. 
اينكه مواجهيم با مسئولي كه چيزي از احساس مسئوليت و تعهد نمي‌داند. اينكه مواجهيم با مديري كه بويي از انسانيت و شرافت نبرده است. اينكه مواجهيم با رسانه‌اي كه به هيچ وجه قصد ندارد از «رسانگي» به «جاودانگي» برسد. اينكه مادران و پدراني را مي‌بينيم كه خيانت برايشان سس روي سالاد است و غفلت از فرزند جزو بديهيات زندگي‌شان شده است. اينكه گاهي به آدم برمي‌خورد كه جزو مخلوقات خداوند محسوب مي‌شود و هزاران مواجهه يأس‌آور و اندوهناك ديگر، اينها ثمره همان آموزش غلطي‌ست كه سال‌ها پيش، پشت تمام سهم‌خواهي‌ها، حسرت‌ها، ناكامي‌ها و زور زدن براي عقب نماندن از قافله ثروت و جايگاه، فراموشش كرديم و امروز متاسفانه داريم محصولي را كشت مي‌كنيم كه بذرش را خودمان كاشته‌ايم. خب، خيلي طبيعي‌ست كه كسي اين نوشته را خيلي جدي نگيرد چون آن‌طرف‌تر، همايش‌هاي فراواني را مي‌توان با محوريت اهميت برنامه‌ريزي و آموزش و فرهنگ برگزار كرد و به خاطرش بودجه هم گرفت و تازه در بينش، كيك و موز و سانديس هم توزيع كرد!

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی