• منتشر شده در سه شنبه, 14 آذر 1396 07:09
به یاد ریزعلی خواجوی

داشت نان و پنیرش را می‌خورد

 

 

هومن حکیمی

* اول
کودک‌تر از آن بودیم که معنی فداکاری را در معنای خاصش درک کنیم. تعریفمان از معرفت و فداکاری خلاصه می‌شد در تقسیم لقمه‌های نان‌وپنیر با هم‌کلاسی‌هامان که مادرانمان با احتیاط برای ما لای زرورقی از کاغذ روزنامه یا «کیسه فریزر» می‌پیچیدند تا با خود به مدرسه ببریم. و البته فداکاری در روزگاری که انفجار و بمباران و جنگ، همدم اغلب‌مان بود، اتفاق عجیبی نبود. بنابراین وقتی با داستان «ریزعلی» در کتاب‌های دبستانی مواجه شدیم، حس و لمسش می‌کردیم اما با روش خودمان. تصویر پیراهن درآورده و مشعل افروخته‌ی در دستش و اصرار و جرأتش برای اینکه قطار توقف کند و فاجعه اتفاق نیفتد و شب؛ «این شب شنگرفی»، حسی از ترس و شجاعت را توأمان به ما القاء می‌کرد. داستانی با پایان خوش. قطار توقف کرد، مسافران به دام مرگ نیفتادند و ریزعلی خواجوی تبدیل به قهرمان بی مزد و منت نسل ما و نسل بعدی شد، بااینکه نه خبری از مصاحبه‌های آنچنانی با او بود و نه اصلا فضای مجازی در آن روزگار وجود داشت که فداکاری‌اش لعاب آب‌وتاب پیدا کند. روزگار محرومیت و مظلومیت بود... .

* دوم
ما بزرگ شدیم و حالا بزرگ‌تر از آن بودیم که امثال ریزعلی‌ها را به خاطر بیاوریم. سرمان با بورس و ارز و اختلاس و چسبیدن به پست‌ها و مقام‌ها گرم شده بود. دفترچه‌های 40 برگ کاهی و نیمکت‌های چوبی و تحته سیاه، تبدیل شده بودند به دفترچه‌های شیک با کاغذ سفید و صندلی‌های تک نفره و وایت‌برد. ریزعلی رفته بود. از کتاب‌هایمان و از ذهنمان. یک گوشه‌ای داشت نان و پنیرش را می‌خورد و به جان ما دعا می‌کرد. تست‌های کنکور برای بچه‌های ما مهم‌تر از فداکاری شده بود. و اصلا فداکاری با متر و معیار اینستاگرام و تلگرام و توییتر، شکل دیگری به خودش گرفته بود. بابا همچنان آب می‌داد، همچنان نان می‌داد ولی نان و آبش با قدیم‌ها فرق می‌کرد. نه کوکب خانمی باقی مانده بود و نه کبرایی که سر بزنگاه تصمیم درستی بگیرد. اسم‌ها از ریزعلی و کبری و... به ماندانا و بارمان و... رسیده بود. نمی‌دانم ریزعلی شاید اصلا تلفن همراه هم نداشت که مسئولین ما به او زنگ بزنند و برای حذف قصه‌ی فداکاری‌اش از کتاب‌های درسی از او اجازه بگیرند. هرچند نیازی به رضایتش هم نبود چون او اهل فداکاری بی مزد و منت بود، نه مثل امروزی‌ها که اگر کمکی به کسی می‌کنند، کل فضای مجازی و غیرمجازی را از تصاویر و اخبار کارشان منفجر می‌کنند. زمانه‌ی ادا و اطوار بود... .

* سوم
ریزعلی مُرد. به همین راحتی، به همین آهستگی و به همین غمگینی و ته قصه‌اش این بار خوش نبود. ته قصه‌ی هیچ کداممان خوش نیست، چون مرگ چیز خوشایندی نیست - وقفه می‌اندازد بر روند معمولی‌مان. حالا فضای مجازی ما پر شده از عکس‌های دوران کهولت و بیماری‌اش؛ مرد شجاعی که دقیقا کسی نفهمید چرا اینقدر مهربان و فداکار بود و چرا در این سال‌ها کسی از او یادی نکرد. مثل «مهدی آذریزدی» و خیلی‌های دیگر که آمدند، خلق کردند و رفتند و از کسی توقع نداشتند اما همه از آنها متوقع بودند. دلم می‌خواهد بعد از نوشتن این متن، سراغی از پطروس فداکار بگیرم در آن‌ور مرزهای کشورم. شاید آنجا قدرش را در زمان زنده بودن بیشتر بدانند یا می‌دانستند. روزگار مدرن کثیفی شده است... .

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی