آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 20 خرداد 1400 09:43
«خبرشمال» از سفری به شهر شهمیرزاد و کیفیت خدمات ارایه‌شده در مراکز گردشگری بین‌المللی گزارش می‌دهد؛

شبی جهنمی در بهشت کویر

/ماه‌بانو صالح‌نژاد

اشاره: شهمیرزاد برایم پر از خاطرات خوش و ناخوش است؛ از تجربه دلبرانه‌ترین مناظری که به عمرم دیده‌ام تا اولین تصادف مرگبار زندگی‌ام، شهمیرزاد درس‌های زیادی برایم داشت. در هوس آن‌همه زیبایی و با قلبی که تندتر از یک آدم معمولی می‌تپد، راهی می‌شوم و به قول «بیژن نجدی»، با خانه‌ها و خیابان‌‌ها، کوچه‌ها و میدان‌هاش در آغوش من است، شهمیرزاد. بوی خوب کاهگل دیوارهای محله‌هایش را به جان می‌خرم و شاخه‌های درخت‌های گیلاس را بر شانه می‌گیرم، انگار می‌خواهم برگ‌پوش این خرقه گیاهانه شوم. افق دیدم را کوه‌های بلندی گرفته‌اند و بر سر هر کوه، ابری لبخند می‌زند. بر زمین اما تا چشم کار می‌کند، سبز است و مهربانی و مردمی که بوی نان تازه مخصوص شهرشان را می‌دهند. این شهر پر شده از خوبی‌های خیالی و اما، هر خیالی که بیش از حد خوب باشد را بالاخره به یک بدی‌اش باید تسلیم شوی و ترک کنی.

بهشت کویر، نگین زمرد بر حلقه انگشترى شهرهاى کویری ایران، جامه سبز بر قلب خاک، تابلوی چشم‌نواز و دل‌فریب با قلم نقاش چیره‌دست خالق؛ همه این‌ها را در وصف شهمیرزاد گفته‌اند و شنیده‌ام. برای وصف حجم عاشقانه این شهر اما همه‌ واژه‌ها را کم می‌آورم، گاهی باید برای گفتن بعضی بزرگی‌ها باید سکوت کنی.
زیبایی این شهر نه تنها به خیابان‌ها و معماری خانه‌هایش است و نه به باغ‌های سرسبزش. در ترکیب تماشا و لمس و نفس کشیدن این شهر جادویی هست که مسافرانش را مسخ خودش می‌کند. من هم این‌جا یک مسافرم، مسخ و مدهوش، بهانه‌های باور حضور خداوند را به تماشا می‌نشینم و لمس می‌کنم و نفس می‌کشم. انگار فاصله از این‌جا تا «او» کمتر می‌شود.
در ۲۰ کیلومترى شمال شهر سمنان، در دامنه‌هاى جنوبى کوه‌هاى سر به فلک کشیده البرز شرقى، با فاصله کمتر از ۲۳۰ کیلومتر از تهران و 150کیلومتر از ساری، این جادو منتظر میزبانی از شماست. شهری که قدمتش به روایت مورخین و در کتب معتبر به عهد باستان مى‌رسد. شهمیرزاد را بهشت گم‌شده بر بام ایران و نگین کویر می‌نامند و این لقب‌ها در وصف این شهر ناتوان هستند، که در میان بیابانی خشک درست مثل گل سرخی سرزنده و شاداب، خودنمایی می‌کند و میهمانانش را فریب می‌دهد.
شهمیرزاد با قدمتی بیش از ۳ هزار سال که سم ستوران اسکندر مقدونی به رهبری کراتر، هجوم مغول، حمله تیمور و شلاق اسپهبدان طبرستان را به یاد دارد و در گذر قرن‌ها عناوین مختلفی به خود گرفته است. در سفرنامه «ابن بطوطه» نوشته شده که این شهر چهارکوه نامیده می‌شد، زمانی هم شهمیرزاد بخشی از مناطق هزار جریب طبرستان بوده و نام‌های سامار، شامار، شهمار فریم را پذیرفته است. در دوره قاجار هم به نام آریخ شهمیرزاد شناخته می‌شد.
برای تجربه طبیعت زیبا و پوشش گیاهی سبز شهر نیازی به حرکت سمت اطرافش ندارید و در گذر از کوچه و خیابانش، شاخ و برگ درختان به آغوش می‌کشدتان. میانگین دمای سالیانه شهمیرزاد ۱۱ درجه سانتیگراد است که بین ۱۶ درجه زیر صفر در سردترین و ۳۴ درجه بالای صفر در گرمترین ماه سال متغیر است. حتی در این روزهای گرم خردادماهی، شهمیرزاد خنک و دل‌پذیر است و نیازی به خنکای مصنوعی و بی‌جان کولرها نداریم. اصلا به همین هوای خنک می‌ارزد همه‌چیز را رها کردن و این‌جا ماندن.
جمعیت شهر در تابستان و نوروز با استقبال زیاد مسافران و اهالی مهاجر که در شهرهای دیگر شاغل یا مشغول به تحصیل بوده‌اند و حالا بازمی‌گردند، به بیش از ۶۰ هزار نفر افزایش می‌یابد.
شیخ چشمه سر و هفت چشمه در شمال شهمیرزاد، بعد از جاری شدن در فضای شهری و عبور از باغ‌ها و گذر از کوچه‌باغ‌های شهمیرزاد، می‌رود و می‌رسد به باغستان‌های انبوه و درختان سر به فلک کشیده این شهر و سیرابشان می‌کند. شاید ترکیب‌واژه «کوچه‌باغ» را زیاد شنیده باشید، اما فقط در پس‌کوچه‌های شهمیرزاد می‌توانید تصویر دقیق این واژگان را به تماشا بنشینید. خانه‌ها و درختان، چنان در آغوش هم رفته‌اند که جدا از هم تجربه نشوند و این‌جا مادر طبیعت همه اهالی را هر لحظه در آغوشش دارد. شاید به همین دلیل این‌همه مهربان‌ترند. درختان کهنسال چندین هزار ساله گردو، چنار، تبریزی و بید مجنون انگار من مسافر را هم تبدیل به آدم بهتری کرده باشند.
باغ‌های منطقه کوهستانی، از منابع مهم درآمد مردم است و دو محصول گردو و آلو از مهم‌ترین محصولات باغی شهمیرزاد. می‌گویند بزرگترین باغ گردوی جهان همین نزدیکی‌هاست و تا به چشم نمی‌بینم، بزرگی‌اش را باور ندارم. قدکشیده و صف به صف، درختان گردو سلام می‌دهند به ما مسافرانی که از راه می‌رسیم. شرکت کشت و صنعت شهمیرزاد در سال ۱۳۶۷ به همت جمعی از اهالی این شهر تاسیس شد و به عنوان شرکت سهامی خاص به ثبت رسید که این باغ بزرگ گردو با ۷۰۰ هکتار وسعت به عنوان بزرگترین قطب گردوی جهان از سوی فائو، سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد شناخته شده است.
گردوی خوشه‌ای ایران از ارقام معروف گردو در دنیاست که منحصر به شهمیرزاد است؛ درختان کهن در این شهر که سن برخی از آنها تا ۷۰۰ سال تخمین زده می‌شود، به صورت خوشه‌ای محصول می‌دهند. این درختان در گذشته به میخ طلا شهرت داشتند و مثل درخت نخل دارای شناسنامه و سند مالکیت جداگانه هستند، آن‌قدر باارزش‌اند که در سال‌های دور مهریه بسیاری از زنان شهر، از همین درختان بود.
نان محلی بهشت کویر با صنعت کشاورزی آن رابطه مستقیم دارد؛ نام نانی که مردم این شهر با گردو می‌پزند، «تنبلک» است و این هم ارزشش را دارد کار و زندگی‌ام را رها کنم و بمانم همین‌جا تا هر روز صبحانه‌ام باشد. نان خوش‌عطری که نانوایی «یگانه‌» با طعم گردویی و گاهی پیازی می‌پزد و جان می‌دهد به من که خسته راه شده‌ام.
از دیدنی‌ترین ویژگی‌های درختان گردوی شهمیرزاد، ارتفاع بلند آن‌هاست، که بعضی از آن‌ها به ۴۰ متر هم می‌رسند. درخت گردوی معروف به «کمان رستم» با بیش از ۱۳ قرن عمر با معرفی میراث فرهنگی استان سمنان در فهرست ثبت آثار تاریخی و ملی ایران به تائید رسیده که درخت چنار امام زاده یحیی (ع) شهمیرزاد هم در این فهرست قرار دارد. همین‌جا اولین نقدم را می‌نویسم؛ در تماشای این کمان زیبا، توجهم به صفحه سنگی جلب می‌شود که احتمالا باید وصفی از تاریخ و عمر این درخت باشد. بر صفحه سنگی اما لوگوی میراث فرهنگی حک شده و این‌که از سال 1390 در لیست آثار ملی ثبت شده و اما از خود درخت و جایگاه فرهنگی یا طول عمرش هیچ ننوشته‌اند.
در دور اول سفر هیات دولت به استان سمنان در سال ۱۳۸۶ به استناد ماده ۸ قانون تشکیل سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، شهمیرزاد به دلیل ویژگی‌های منحصر به فرد طبیعی و آب‌وهوای مناسب و مناظر زیبایش، به عنوان شهر نمونه گردشگری بین‌المللی انتخاب شده و به تصویب هیات دولت رسید. برای هیمن تصویب‌ها و بهره بردن از نامش است که می‌خواهم جدا از وصف احوال بی‌نظیر این شهر، برایتان حکایاتی را بنویسم که سبب شدند مردمان و اهالی چندین‌ساله شهر قصد کوچ کنند.
وجود چنین شهری با چنین وصفی که گردشگری بین‌المللی را با خود به استان بیاورد، قطعا باارزش‌تر از این است که شهمیرزاد و اهالی‌اش را به وقت مصیبت و مشکلات، تنها بگذارند. از قضای روزگار درگیر اتفاقاتی می‌شوم که به من ثابت می‌کنند در این شهر بیماری و حادثه نباید رخ دهد و اگر رخ بدهد، کسی به داد نخواهد رسید.
ماجرا این است که در منزلی ساکن شدم، با هر امکانی از منظره و هوای دلپذیر و نزدیکی به میدان اصلی و زیبای شهر گرفته، تا ویژگی‌های مدرن یک آپارتمان خوش‌ساخت. تنها چیزی که صاحبخانه از ما می‌خواهد این است که فلکه آب واحدمان را به وقت ورود باز کنیم و به وقت رفتن ببندیم‌اش. در همین باز و بسته کردن محفظه فلکه آب، دست راست همسفرم دچار آسیبی می‌شود که حتی دیدنش احوالم را ناخوش می‌کند. همین‌ وقت‌هاست که باورم می‌شود افراد مسن یا با بیماری خاص نباید در این شهر ساکن شوند.
به راهنمایی اهالی در جست‌وجوی خانه بهداشتم که مدام به در بسته می‌خورم و هر آدرسی که می‌دهند، در این شب جهنمی بیراه است. در خانه بهداشتی که پیدا می‌کنم انگار روزهاست که بسته بوده و به شماره 115 پناه می‌آورم. زنی که راهنمایم شده، می‌گوید برای چنین مشکلی که احتمالا شکستگی و بخیه دست را شامل می‌شود، آمبولانس نمی‌فرستند و ما را می‌کشاند تا بیمارستان کوثر مهدی‌شهر، در فاصله‌ای نه‌چندان دور. آن‌جا می‌فهمیم که حتی امکان عکس‌برداری و رادیولوژی در این حوالی وجود ندارد و کم‌کم حرص مان از این شهر بین‌المللی درمی‌آید.
بیمارستان سمنان که برای توصیفش باید بگویم همچون بیمارستان امام خمینی شهر ساری، در شیفت شب توسط عده‌ای انترن پزشکی گردانده می‌شود و بیشتر از شفاخانه شبیه کشتارگاه است، می‌گوید که شکستگی وجود ندارد. این بیمارستان و پزشکانش اما چنان آشفته حال و ناکارآمد به چشم می‌آیند که همسفر وسواسی من با لجبازی از بخیه کردن زخم به شدت بازش جلوگیری می‌کند و از آن‌جا می‌زنیم بیرون. حالا ما مانده‌ایم و یک دست پاره‌شده و درد و تصور این‌که اگر با یک پارگی انگشت این‌همه ما سرگردانی کشیده‌ایم، بر سر مسافری که سکته یا تصادف جدی کند، چه می‌آید؟
همسفر برایم می‌گوید که پدربزرگ و مادربزرگش خانه بزرگ و سبزی در این شهر داشتند و با همین مشکلات که در سنین سالخوردگی بیشتر اذیتشان می‌کرد، مجبور شدند از این شهر کوچ کنند. می‌رویم و خانه پدربزرگ را از نزدیک می‌بینیم. دری که باز مانده و رنگ فیروزه دارد، با «نصر من‌الله و فتح قریب» بر کاشی بالای در که احساسات گم‌شده‌ای را در من زنده می‌کند و هزار خاطره را در سر همسفرم.
خانه دیگر تبدیل به خرابه شده اما هنوز آثار شادی و زندگانی در آن پیداست. رود کوچکی از دل خانه می‌گذرد و در حوضی می‌چرخد تا برود پشت هر پنجره و دلبری کند. درختان باغچه راهشان را باز کرده‌اند و آمده‌اند درون پنجره‌ها و دلم می‌خواهد هرگز از این در بیرون نروم. اما من هم بیماری‌هایی دارم که نمی‌توانم برای حل مشکلاتم دربه‌در این خانه بهداشت‌های دربسته و بیمارستان‌های ناکارآمد شوم. ما از شهمیرزاد برمی‌گردیم اما دلمان مدام در آن میدان می‌چرخد و حتی می‌رود از پله‌‌هایش بالا و می‌نشیند چای تازه‌دم می‌نوشد با پیرمردانی که جرات کردند و هنوز این‌جا ساکن‌اند. ما از شهمیرزاد برمی‌گردیم و من هنوز صبح به صبح بوی تنبلک را هوس می‌کنم. ما از شهمیرزاد برمی‌گردیم و اما شهمیرزاد دیگر از وجود ما برنمی‌گردد.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی