آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 14 آذر 1398 11:48

حتی وقتی می‌خندیم- فریبا وفی

 
 
 

اگر بودی می‌رفتیم بیرون. دوری می‌زدیم و برمی‌گشتیم. هوا شفاف و رنگی است. تمام ساختمان‌های روبه‌رو، یک‌جور قرمز خوش‌رنگ شده‌اند. عصر، لابه‌لای این ساختمان‌های بلند و نیمه‌ساز مثل زنی‌ست که آرایش ملایمی کرده و دل‌پذیر است.
اگر می‌رفتیم بیرون، بچه‌ها می‌گذاشتند به دو و بی‌خودی داد و فریاد راه می‌انداختند. حتما چیزی در هوا بود که این‌جوری دیوانه‌شان می‌کرد. اگر می‌توانستی در خیال، آهنگی بزنی می‌دیدی که حرکات آن‌ها شبیه رقص شده است.
بعد همه دور لانه مورچه‌ها جمع می‌شدیم. سوراخ‌هایی قد انگشت شست در میان دایره‌های زرد و صاف. بچه‌ها می‌نشستند دور میدان طلایی لانه‌ها که پوشیده از چوب و پر کاه بود و آن‌قدر خم می‌شدند بلکه بتوانند توی لانه را هم ببینند و ساعت‌‌ها در مورد اتاق‌های مورچه‌ها خیال‌پردازی کنند.
من هم مثل بچه‌ها چمباتمه می‌زدم. پوست تخمه‌ای می‌گذاشتم سر راه مورچه‌ها و تماشایشان می‌کردم. اگر بودی می‌دیدی دیگر آن آدمی نیستم که به طور خودکار با دیدن هر مورچه‌ای شروع می‌کند به وراجی در مورد کار و زحمت و خستگی‌ناپذیری.
اگر بودی می‌رفتیم بیرون، وقت برگشتن می‌دیدیم شب چقدر زود و ناگهانی می‌آید مثل یک میهمان بی‌خبر. راه خاکی که اتوبان و خیابان ما را به هم وصل می‌کند، خیلی زود تاریک و خلوت می‌شد....
حالا که نیستی فکر می‌کنم این راه خاکی، هر دو ما را به یک اندازه گرفتار می‌کرد. من به تو نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. تو فشار دست مرا روی بازویت حس نمی‌کردی و صدایت هر لحظه خشن و خشن‌تر می‌شد... حس می‌کردم شب چیزی کم دارد، بعد به آسمانش نگاه می‌کردم، ماه سفید و بزرگ سر جایش بود...
نیستی که ببینی بعضی‌وقت‌ها صبح، شب نمی‌شود. مثل همین لحظه که روز گیر کرده است انگار لقمه‌ای که مانده باشد توی گلوی آدم و پایین نرود. اگر بودی می‌دیدی عصر مثل زنی است که آرایش ملایم و دلپذیر را هم ندارد و رنگ‌پریده به ساختمان‌های بلند و نیمه‌کاره خیره مانده است.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی