• منتشر شده در پنج شنبه, 23 آبان 1398 10:23

تو مشغول مردن‌ات بودی - حرفه هنرمند

 
 
 

به جایی که بدان سفر نکرده‌ام، به جایی دور ورای هر تجربه چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف‌ترین حالت تو چیزهایی‌ست که اسیرم می‌کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی‌توان بدان دست یافت.

کوتاه‌ترین نگاهت به آسانی اسیرم می‌کند
و حتی اگر همچون انگشتان، خود را بسته باشم
برگه به برگ مرا می‌توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ‌اش را
(به لمسی رازآلود و سبک‎‌دست) می‌گشاید

یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگی‌ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می‌شویم
به همان سان که وقتی دل گل به او می‌گوید:
همه‌جا دارد دانه‌دانه برف می‌بارد.

هیچ‌چیز این جهان که پیش روی ماست
به ظرافت شگفت تو نمی‌رسد
ظرافتی که
در هر نفس وامی‌داردم
با رنگ مهر، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم.
 
نمی‌دانم چه در توست که می‌بندد و می‌گشاید
تنها می‌دانم چیزی در من است که می‌داند
چشمان تو ریشه‌دارتر از هر گل سرخ‌ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی