آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 12 تیر 1398 08:50

پسر غمگین

 
 
 

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم! 
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری. 
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای
 فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم. 
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز. 
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود.
پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم. 
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو. پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها 
این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده، با امید به اینکه آسمون زندگیمون به رنگ یکرنگی عشق باشه .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی