آخرین اخبار :
  • منتشر شده در شنبه, 25 خرداد 1398 10:16

کلاغ

 
 
 

مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی كنار پنجره اشان نشست. 
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ 
پسر پاسخ داد: کلاغ.

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ 
پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. 
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ 
عصبانیت در پسرش موج می زد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. 
صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. 
در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. 
هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی