• منتشر شده در سه شنبه, 20 فروردين 1398 11:02

اعتبار

 
 
 

زنی با لباس‌های كهنه و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی مواد خوراکی به او بدهد. آهسته و با خجالت گفت: شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و بچه هایشان بي‌غذا مانده‌اند. مغازه دار با بي‌اعتنايی، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه زن از مغازه اش بيرون برود!
زن نيازمند، درحالي كه اصرار مي‌كرد، گفت:«آقا شما را به خدا،به محض اين كه بتوانم، پولتان را مي‌آورم.» فروشنده گفت نسيه نمي‌دهد. مشتري ديگری كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوی  آنها را مي‌شنيد به مغازه‌دار گفت: «ببين خانم چه مي‌خواهد، خريد اين خانم بامن!» خواربار فروش با تمسخر گفت: «لازم نکرده ادای انسانیت در بیآوری برای دو قلم جنس. می تواند رایگان ببرد »  بعد رو به زن کرد و با صدايي كنايه‌آمیز گفت: «ليست خريدت كو؟ ليست را بگذار روي ترازو، به اندازه‌ی وزنش، هرچه خواستی ببر!»
زن که صورتش از خجالت سرخ شد لحظه‌ای مكث كرد،بعد از كيفش تكه كاغذی درآورد، پشتش چیزی نوشت و روي كفه‌ی ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه‌ی ترازو پايين رفت!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس درترازو كرد.كفه‌ی ترازو برابر نشد. مجبور شد آن قدر جنس بگذارد تا كفه‌ها برابر شدند! خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تكه كاغذ را برگرداند تاببيند وافعیت ماجرا چیست! پشت لیست خرید نوشته شده بود :
«خدای کریم‌، تو از نياز من با خبری، خودت آن را برآورده ساز !»

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی