• منتشر شده در چهارشنبه, 11 بهمن 1396 08:04

داستانک

معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است...
یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست... 
معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست...اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه ...
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شبها گرسنه میخوابیم ...
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش رو میپوشم ...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم رو ماساژ بدم و ... 
معلم اشک‌هایش را پاک کرد و رفت پای تخته و نوشت ...
یک- با- یک- برابر- نیست …

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی