آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 07 اسفند 1398 10:36
«خبرشمال» از سفر شمال کروناویروس و سوغاتی مرگ می‌نویسد؛

حال مرا باید ببینی

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد /


این‎‌روزها خیابان‌های شهر را باید ببینی، گرچه تماشا ندارد؛ هوا رنگ خاکستر به خود گرفته و بویی ناتر از مرگ، سلام‌ها بی‌پاسخ، هرکس به سوی رخوت خود می‌دود.  سکوت، سکوت بی‌توقف، سکوت بی‌رحم که خبر می‌دهد از هزار حرف که نگفته خواهد ماند. شمایل این‌روزهای ساری این است و با همین ناخوش‌احوالی به مسافرت تعطیلات کروناویروس تهرانی‌ها محکوم.

می‌خواستی در تهران درمان شوی، یعنی خودمان مجبورت کردیم که باور کنی آن‌جا حالت را زودتر بهتر می‌کنند، ما که جرات نداشتیم بگوییم حالت چقدر بدتر شده است. رفتیم و بیمارستان را دیدیم، تختت را دیدیم، اتاق جراحی را دیدیم که تو احساس کردی به سیاهچاله می‌ماند و بازگشت ندارد و من از تو خواستم نگویی. پزشکت را دیدیم و قبض‌هایی که باید پرداخت می‌کردیم را هم، روی حیوانی یک انسان را هم، وقتی پزشکت از ما خواست میلیون‌ها را نقد و تند به منشی مطب تسلیم کنیم و منشی را هم دیدیم، مطب بوی عود و دروغ می‌داد. یاد عروس شدن‌ تو افتاده بودم در آن احوال که منتظر اتفاق بد بیهوش شدن تو و از دست رفتن بخشی از تن تو بودیم. چقدر سخت است سختی‌ها را انتخاب کردن و رفتن و زمان را به اختیار گرفتن و منتظر ماندن، منتظر ماندن. منتظر ماندن مرا به یاد عروس شدن تو انداخت، که روزها و شب‌ها در فکرش بودی و بودیم، که دنباله لباست را بگیرم و بهانه‌اش کنم که همه‌جا به دنبالت باشم. منتظر بیهوش شدن تو بودیم، همه‌چیز اما در چند روز بدتر از انتظار روزهای بد شد.
کروناویروس را اولین روزها با هم خندیدیم، به این‌که خداوند چرا با خفاش‌ها چنین کاری کرده که همیشه چادر بر سر دارند. با هم فهمیدیم از مرزهای امن ما گذشته و آمده نزدیک گوش‌هامان و مادر برایت کلاه و شال بافت که موهای بی‌جان‌شده از شیمیایی درمانت را و نفس‌های بی‌جان‌شده از بد روزگارت را بپوشانی و دست ویروس تازه از راه رسیده ندهی. تهران که همیشه به اندازه یک هوس رانندگی از من فاصله داشت ناگهان دوید و دور شد، راهی‌اش نباید می‌شدیم و بیمارستان و تخت و قبض و پزشک و منشی در سیاهچاله قرنطینه رفتند که دیگر سرشان بالا نیاید. خیالم راحت بود، ویروس همراه تهران و سیاهچاله‌هایش از تو دور می‌شد و اما ناگهان تلفن زنگ خورد، مثل همیشه خیال‌های راحتم؛ حمید با بنزش و امیر با پرشیا و گلی با پاهای لاغرش از تهران دارند می‌آیند و همه‌شان با احتمال بیمار شدن تو از ویروسی که تابش را نداری. نمی‌فهمیدم چرا می‌آیند، که ببینند شمال هم به اندازه پایتخت بدحال است یا که به تماشای اضطراب شمالی‌ها از رسیدن پایتخت‌نشین‌ها یا چه؟
حال مرا باید ببینی، گرچه تماشا ندارد؛ سرم گیج و پاهایم بی‌ هیچ اراده از همان سر گیج و مدام هوایم پر از اشک است، شبیه شمال با رسیدن تهرانی‌ها، من طاقت رسیدن روز بیهوشی تو را ندارم. تو رفته‌ای در یک کناری از بیمارستان خوابت برده و رنگ رخسارت را به خواب باخته‌ای و من روز عروس شدنت را دارم کم‌کم از
یاد می‌برم.

پ.ن. این نوشته گرچه با تمام دل من است، تنها یک دل‌نوشته نیست. شمال دارد سلامت جان عروس‌هایش را به هوس سفر پایتخت‌نشینان می‌بازد.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی