آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 14 آذر 1398 11:42
مینی‌مال «خبرشمال»؛

نگـاه کـردن به قبـر مـرده

 
 
 
 

هومن حکیمی/

1
«همه از آقاجون حساب می‌بردن و می‌ترسیدن؛ حتی ابرام‌آقا قصاب محله با اون هیکل گنده و نخراشیده‌ش. ابرام‎آقا همیشه گوشتاش یه بو و طعم بدی می‌داد، به‌جز وقتی که واسه بعضیا سفارشی کار می‌کرد. یه‌بار رفت دم مغازه‌ش و بعدش هروقت آقاجون رو می‌دید، تا کمر خم می‌شد. ولی من آقاجون رو کشتم؛ توی ذهنم. خیلی دوستش داشتم و برخلاف بقیه ازش نمی‌ترسیدم. وقتی یازده سالم بود و میومد خونه و روی تخت توی حیاط می‌نشست، سریع می‌رفتم و از توی گنجه قلیونش رو می‌آوردم. اولش داد می‌زد «پدرسوخته. غلط می‌کنی دست به قلیون می‌زنی» و لنگه کفشش رو پرت می‌کرد طرفم؛ اما کم‌کم دیگه
عادت کرد.»
کمی مکث کرد و به پسر جوانی که داشت مشتاقانه به صحبت‌هایش گوش می‌کرد، نگاه کرد. شبیه یازده‌سالگی او بود.
«18 ساله‌م بود وقتی از زورخونه محل اومد بیرون و از پشت با چاقو زدن توی گردنش. میگن درجا مُرد. طرف رو هم پیدا نکردن. شهربانی یه‌مدت به ابرام‌قصاب گیر داده‌بود ولی بعد ولش کردن. فک کنم هرکدوم از ما می‌تونست قاتلش باشه. گفتم که، من خودم یه‌بار آقاجون رو کشته‌بودم.»
هروقت درباره گذشته حرف می‌زد، احساس می‌کرد سایه‌هایی در اطرافش راه می‌روند. سایه‌هایی منجمد با حواس پرت و بی‌قیدوبند. به نظرش رسید در همین مدت محدود، پسر جوان، هجده‌ساله شده‌است، هرچند قیافه‌اش به‌هیچ‌وجه شبیه
قاتل‌ها نبود... .

2
همین‌طور بی‌وقفه رویم خاک می‌ریزند، جوری که دهانم مزه خاک باران‌خورده اول پاییز می‌دهد. چندنفری هم دارند با فاصله کمی این اتفاق را نگاه می‌کنند؛ انگار که یک مسأله عادی و طبیعی است.
 یاد شب قبل افتادم که از محل کارم به خانه برگشتم، مثل همیشه تنها توی آپارتمان کوچکم شام مختصری خوردم و بعد از اینکه چند بار شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین کردم، خسته و بی‌حوصله روی کاناپه وسط هال خوابیدم که باز فردا شود و یک روز تکراری دیگر را شروع کنم؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که فردایم این‌قدر عجیب‌وغریب شود.
 اصلا هم به خاطر نمی‌آورم که چطور این اتفاق برایم افتاد. این‌ها کی بودند؟ حتما وقتی خوابم برده‌ بود، آمدند توی خانه و دست و پایم را بستند و مرا به این ناکجاآبادی آوردند که نمی‌شناسمش. ول‌کُن هم نیستند. هی خاک می‌ریزند. اگر قصد اخاذی دارند، چرا مثل آدم همان اول از من چیزی نخواستند؟ اگر بمیرم که فایده‌ای برایشان ندارم. اصلا من که آدم مهم یا ثروتمندی نیستم.
 حدس می‌زنم آزارم به یک مورچه هم نرسیده؛ یعنی آن‌هایی که مرا می‌شناسند درباره‌ام این‌طوری می‌گویند اما خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم تعداد آدم‌هایی که مرا می‌شناسند یا با من ارتباط دارند به‌زحمت به پنج نفر می‌رسد.
 نه، قضیه انگار جدی است. دارند روی چاله‌ای که مرا داخلش گذاشتند، یک سنگ بزرگ می‌گذارند.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی