آخرین اخبار :
  • منتشر شده در پنج شنبه, 25 مهر 1398 11:51
بررسی فیلم «درخونگاه» به بهانه اکران در سینما «سپهر» ساری؛

چشم‌های غمگین فیلم‌نامه

 
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد/


اشاره: فیلمی با ارادت و احترام به سینمای «کیمیایی» و شاید با دقت بالاتر دوران انقلابی سینمای «اسکورسیزی». فیلمی که با تعریفی از غربت آغاز می‌شود و این غربت غمناک و اما تماشایی در تمام لحظات فیلم ادامه می‌یابد: «توو غربت تا بشه تا میشی از غربت».
سخن گفتن با لحنی مسجع و تعریف حال و احوال دوری از وطن و خانواده، عشقی بی‌نهایت به وطن و خانواده، احترام به اشک مادر و در عین حال تجربه و جهان‌بینی «رضا» با آن دو چشم پشت سرش که چهارچشمی همه‌جایی را می‌پاید و اما توانایی‌اش در صبوری و قضاوت نکردن در بدترین اوضاع و فرصت دادن به کلام انسان، در همان دقایق اول «امین حیایی» را هم‌منش با «بهروز وثوقی» تصویر می‌کند.
به یاد آوردن گوزن و تاکسی و خیابان‌های شبانه، حسی نوستالژیک به بیننده منتقل می‌کند و شیرینی این حس به همراه قاب‌های زیبایی که کارگردان برای استقبال از تماشاچی چیده است، امیدی نسبت به سینمای «سیاوش اسعدی» ایجاد می‌کند و لبخندی بر لب تماشاچی می‌آورد که این روزها از این نوع لبخندها در سالن سینمای ایرانی بسیار کمیاب شده است.
تعصبات شخصیت «رضا»، که قبلا لقب «دوزاری» گرفته بود و حالا با همه اندوخته‌هایش خود را «سزار» می‌داند، همراه با عکس‌العمل‌های آرام و روشنفکرانه‌اش زیباست. او حتی تذکرهای مردانه به حجاب ناموسش را تنها تقدیم مادری می‌کند که این تذکرها را مثالی از سایه بر سرش می‌بیند، یا زنی که از رضا طلب کمک کرده و خود را تسلیم او می‌کند و تذکر رضا به جلو کشیدن روسری‌اش تنها برای حفظ امنیت خود او در خیابان‌های بی‌صاحب و صد صاحب تهران است. زنی که برای هر بی‌غیرتی، «پری» و برای رضا، «شهرزاد» است. این تصاویر نمایشگر وجه درستی از غیرت بود که مدتهاست از خاطر مردان ایرانی دور شده و شاید چنین شخصیتی با همه ویژگی‌های قهرمانانه‌اش یادآوری مناسبی باشد.
«امین حیایی»، بازیگری با پتانسیل ظاهری و کلامی که تقریبا همه نقش‌هایی که پیش از این کارگردانان مختلف برایش ساخته و پرداخته بودند، تنها نمایش بی‌معنایی از سوختن استعدادها و اما محل کسب درآمدش بود، این‌ بار اداهای کلامی‌اش معنا دارد، چشم‌های غمگین، پشت لبخند برلب‌هایش معنا دارد، زیر و بم صدای مردانه‌اش معنا دارد و حتی حالت «لات»گونه ایستادنش.
شاید این تنها باری است که نقش او کاملا مستقل از فضای ماجراجویی، اطوار طنز و شعارهای غلط تعریف شده و به نظر می‌رسد خود «حیایی» به اندازه تماشاچی‌ها متوجه این تفاوت‌ها بوده و تمامی توانش را برای برقراری رابطه با آنها در بازی کردن این نقش به کار بسته است. به همان اندازه که «اسعدی» در ادامه راه «کیمیایی» خود را مسوول دانسته و رسالت هنری‌اش را ارج نهاده، «حیایی» هم قدر این نقش را دانسته و ضعف‌های کمی در اجرایش دیده می‌شود.
اما با تمام این ویژگی‌های مثبت و ارجاعات دلنشین، آیا می‌توان این اثر را همچون آثار مرجعش یک «شاهکار سینمایی» دانست؟ پاسخ ما منفی است و بیشترین دلیلی که برای این پاسخ داریم، ظرفیت‌های فیلم‌نامه است. «رضا» که در وطن خود نتوانست همچون برادرش که در دوران جنگ مفقود گشته، قهرمان یا به اصطلاح خود؛ در نقل از پدرش «رستم» شود، بعد از سال‌ها دوری از خانه‌اش که در سال آخر این دوری او هم همچون برادر گم‌شده و بی‌خبر از خانواده بوده، حالا نه تنها «بروس لی» بودن را یاد گرفته، که به نظر می‌رسد از جنگ روزگار مقام و منشی پهلوانانه آموخته و به دست آورده است. درست است که او همچون برادر به جنگ دشمنان وطن نرفت، اما درست به اندازه سال‌های جنگ در ایران، او هم با غربت و معضلات روزگار جنگیده و حالا به جای برادرش برگشته و نقش دلخوشی مادر و پسر قهرمان را در خانواده بازی می‌کند؛ «پهلوانی که به خانه‌اش بازگردد، قهرمان است». او که از برزخی که کسی در آن قسم و آیه و قرآن نمی‌دانست بازگشته و اما هیچ سهمی از رنج با خود نیاورده است. برای «خورشید» خانه که مادربزرگش است،ناقوسی می‌شود که سکوت سنگی او را بشکند، برای مادر قبایی می‌شود تا دورش بپیچد و پناهش شود، به جهان مرده و بی‌رنگ و بوی خواهرش عطر می‌شود و دست‌های بزرگش به کمک سمت هر پناهجویی می‌رود اما همه آن‌ها در عین پذیرفتن دست‌های «رضا» مشغول خنجر زدن به پشت او می‌شوند!
مادر، پدر و خواهر او اعتماد او را شکسته‌اند و هریک لحن و رقتاری ضد و نقیض در پیش گرفته‌اند که معلوم نیست این بی‌معنایی رفتار چه معنایی را قرار است به ذهن تماشاچی ببخشد. آیا این روش اسعدی برای ارایه تصویری پوچ‌گراست؟ آیا او می‌خواهد که تمام تلاش‌های صادقانه «رضا» در طلب آرامش و خوشی خانواده‌اش بی‌نتیجه است؟ آیا پدر می‌تواند بعد از نابود کردن دار و ندار و حاصل سال‌ها تلاش فرزند به فکر آزاد کردن خودروی او باشد، نه خود او؟ آیا مادر و خواهرش باید این همه نسبت به مردی که برای شادی آن‌ها از هیچ تلاشی فروگذار نکرده بی‌مسوولیت و بی‌لیاقت باشند؟ و اگر همه این‌ها سوال‌هایی مفهومی در دل این فیلم‌نامه باشند، آیا این نحوه شخصیت‌پردازی و این‌همه کنش‌ها و واکنش‌های خام و بدون پرداخت میان شخصیت‌ها جز «رضا» می‌تواند چنین ارزش‌هایی در کانون خانواده را به چالش بکشد؟
 از طرفی آن همه جهان‌بینی و آرامش رفتاری خود شخصیت اصلی فیلم که تا دقایق پایانی جلوه‌ای قهرمانانه به او می‌داده، همه‌اش حاصل حس تمول و توانایی اداره مسایل مالی اوست؟ چرا همزمان با حدس این جریان که خانواده‌اش به مال او دست برده‌اند و احتمالا همه‌اش را باخته‌اند، همه آن حالات آرام و صبور «رضا» ناگهان دگرگون می‌شوند؟ آیا این پیامی از مادی‌گرایی و برتری امور دنیوی به همه ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی است؟
با وجود چرخیدن همه این مشکلات فیلم‌نامه در سر تماشاچی، قاب‌های فیلم همچون قاب شب اول ملاقات پدر، قاب بی‌نظیر ملاقات با رفیق قدیمی در آسایشگاه روانی و نحوه به تصویر کشیدن بی‌معنایی جنون، قاب تماشایی کابوس مادر و هزاران تصویر زیبای دیگر با جزییات تمام و کمال هنرمندانه، نمی‌گذارند که تماشاگر در طول زمان تماشا حتی لحظه‌ای از «رضا» و جهان پهلوانانه‌اش دور شود.
با در نظر گرفتن همه این‌ها، می‌توان گفت که «رضا درخونگاه» دوس‌داشتنی‌ست، تصاویر و قاب‌هایش زیباست و اگر که جریاناتی را که در ربع آخر فیلم مفاهیم اصلی اخلاقی ما را به چالش می‌کشند، نادیده بگیریم، خوش‌فکر است. فیلمی با کارگردانی تصویر و صدا و بازیگر عالی، بی‌نظیر در میان فیلم‌هایی که این روزها سینمایی می‌شوند و ای‌کاش که با فیلم‌نامه‌ای به همان اندازه حرفه‌ای همراه می‌شد.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی